doa

جريان‏هاى فكرى، سياسى و فرهنگی در عصر امام حسن عليه السلام

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

جريان‏هاى فكرى، سياسى و فرهنگی در عصر امام حسن عليه السلام‏

جمع‌آوری کننده :عبدالمجید بحرینی

مقدمه

نخستين مولود امامت در نيمه ماه رمضان، سال سوم هجرى در مدينه چشم به جهان گشود. (ارشاد، ص 187) رسول گرامى اسلام با شنيدن خبر ولادت نواده‏اش بسيار شادمان شد و به خانه فاطمه عليها السلام رفت تا ميلاد نوزاد را به دخترش فاطمه عليها السلام و برادرش على عليه السلام تهنيت گويد.

چون به خانه رسيد فرمود: اسماء! پسرم را بياور. اسماء نوزاد را كه در پارچه‏اى زرد رنگ پيچيده بود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مگر به شما نگفته بودم كودك را در پارچه زرد رنگ نپيچانيد. اسماء پارچه سفيدى بر نوزاد پيچيد و به پيامبر صلى الله عليه و آله بازگردانيد. حضرت در گوش راست كودك اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس از على عليه السلام پرسيد: چه نامى بر نوزاد نهاده‏اى؟ عرضه داشت: من بر رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشى نمى‏جويم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز بر امر پروردگارم سبقت نخواهم جست. در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و از سوى خدا فرمان داد نام او را «حسن» بگذارد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله در هفتمين روز ولادت نواده‏اش به خانه فاطمه عليها السلام رفت و با قربانى گوسفندى فرزندش را عقيقه كرد و نيز موى سر كودك را تراشيد و هم وزن آن به نيازمندان صدقه داد.

امام حسن عليه السلام بعد از شهادت على عليه السلام در رمضان سال چهل‏ويك هجرى به امامت رسيد. «امامت الهى» امامان عليهم السلام در انديشه شيعى و «حاكميت سياسى» آنان را بايد از هم جدا دانست؛ بدين‏معنا كه امامت آنان با بعثت الهى و با اعلام امام على عليه السلام منعقد گرديد- و بدين‏رو پيروى از آنها بر شيعيان واجب شد- اما حاكميت سياسى آنها كه از فروع امامت است، تجلى آن به شرايط اجتماعى همانند آمادگى عمومى و نبود موانع براى حاكميت سياسى باز مى‏گردد. از اين رو، بيعت عمومى عراقيان و جمعى از بزرگان انصار و مهاجر در كوفه با امام حسن عليه السلام بر اساس ديدگاه رايج و عرف مرسوم بين مسلمانان صورت گرفت كه حدود شش ماه زمامدار سياسى مسلمانان بود، اما با كناره‏گيرى ايشان از حاكميت سياسى، امامت ايشان تا پايان حياتشان (سال 49 هجرى) ادامه داشت. آنچه در این مقاله مورد به آن پرداخته خواهد شد بررسی جریان های فکری و سیاسی در عصر امام حسن علیه السلام است.

جريان‏هاى فكرى و سياسى در عصر امام حسن عليه السلام‏

جريان‏هاى فرهنگى، فكرى و سياسى در عصر امام حسن عليه السلام را مى‏توان به دو جريان عمده تقسيم كرد: جريان شيعى و جريان غيرشيعى.

الف) جريان شيعى‏

جريان شيعى كه در شهرهاى عراق (عمدتاً كوفه) و اندكى هم در بصره و حجاز بود، از شاگردان و ياران امام على عليه السلام و تعدادى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله ... بودند. ( الأخبار الطوال، ص 221 و 222) آنان بعد از شور و جنبش اولى در حكومت شش‏ماهه امام حسن عليه السلام بعد از صلح داراى گرايش‏هاى مختلف شدند: عده‏اى به دليل برخوردهاى تجاوزكارانه معاويه خواهان آن بودند كه به نبرد با معاويه ادامه دهند، از همين‏رو نسبت به صلح امام عليه السلام ناخشنود بودند؛ همانند حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزاعى.(همان) گرچه اين دسته امامت حضرت را نفى نمى‏كردند، به مبارزات قهرآميز خود ادامه دادند؛ آن‏هم به شكل سياسى و افشاى ماهيت معاويه و حكومت او. به همين‏روى، معاويه با قساوت تمام حجر و ياران او را در عراق به قتل رساند و براى انهدام گروه شيعيان عراق نيز فرماندارى خونريز را منصوب نمود.

دسته‏اى ديگر از شيعيان نيز همراه امام به مدينه آمده و با ايشان و امام حسين عليه السلام جريانى فكرى و فرهنگى را بنيان نهاده بودند؛ همانند مسلم بن عقيل، ميثم تمار، سبحان بن مرد خزاعى و سفينه كه از خواص آن حضرت بودند.

ب) جريان غيرشيعى‏

حاكميت يافتن بنى اميه بر سرزمين اسلامى زمينه ساز تقويت و پيدايى جريان‏هايى بود كه در مقابل انديشه‏هاى شيعى، به توجيه و مشروعيت‏بخشى به سلطه امويان روى آوردند و از همين رو مورد حمايت امويان قرار گرفتند. برخى ديگر جريان‏هايى بودند كه ريشه در گذشته داشتند و كم‏وبيش در اين دوره به حيات خويش ادامه دادند. با توجه به مجموع گروه‏هاى فعال آن روز مى‏توان در جناح غير شيعى سه جريان عمده فكرى و سياسى را برشمرد كه بدانها مى‏پردازيم.

1. عثمانيه‏

جريان عثمانيه بعد از كشته شدن عثمان بن عفان خليفه سوم در قيامى عمومى (با دسيسه امويان، تشويق عايشه و رهبرى طلحه و زبير) شكل گرفت. آنان در عصر امام مجتبى عليه السلام به دليل پيوند با دولت اموى از جايگاه ممتازى برخوردار بودند. اين گروه در بيعت عمومى مردم عراق با امام حسن عليه السلام از بيعت با حضرت خوددارى كردند.( ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 11، ص 116.) همچنين در سپاه شام و در زمان آن حضرت كه به «عثمانى»( محمد بن مكرم( ابن‏منظور)، مختصر تاريخ دمشق، ج 8، ص 52.) شهرت داشتند. تظاهر معاويه به خونخواهى عثمان، اين جريان را به معاويه علاقه‏مند ساخت و معاويه نيز به‏شدت آنان را مورد حمايت قرار داد. اين گروه در ترويج انديشه‏ها و تبليغات ضد اهل‏بيت و جريان شيعى فعال بودند.

2. خوارج‏

بقاياى خوارج با جذب عناصر جديد در عصر امام حسن عليه السلام به يكى از جريان‏هاى سياسى و فكرى تبديل شدند. اينان از آن رو كه نبرد با بنى‏اميه و معاويه را ضرورى مى‏شمردند، همواره براى دولت امويان مزاحمت‏هايى ايجاد مى‏كردند، از اين‏رو بخشى از توان دولت معاويه و دولت‏هاى بعد از او صرف مقابله با خوارج گرديد.

اين جريان نيز به سبب مخالفتى كه با امام على عليه السلام داشتند، از بيعت و همراهى با امام حسن عليه السلام امتناع كردند و تنها به‏منظور انتقام از معاويه در سپاه امام عليه السلام جاى گرفتند؛ تا جايى كه به دليل عدم‏اعتقاد به امامت و خلافت امام حسن عليه السلام، در فروپاشى سپاه امام عليه السلام (در حمله به معاويه) نقش مهمى ايفا كردند. با اين حال معاويه پس از صلح با امام حسن عليه السلام به سركوبى آنان پرداخت.( على بن محمد( ابن‏اثير)، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 275.) برخى از گروه شيعيان در كوفه و بصره برخلاف نظر امام حسن عليه السلام در سركوبى خوارج ناآگاهانه با معاويه همراه شدند. امام عليه السلام نيك مى‏دانست كه معاويه در صدد حذف همه مخالفان است، آن هم توسط خودشان، بى‏آنكه خود هزينه‏اى نمايد و مهم‏تر آنكه در صدد بود تا در صورت همكارى امام، تصويرى مشروع از حاكميت خود ترسيم كند، ولى امام عليه السلام با هوشمندى چنين اجازه‏اى نداد. البته شركت فعال گروه‏هايى از شيعيان در نبرد با خوارج به دليل ظلم و ستمى بود كه خوارج در حق شيعه به‏ويژه شهادت امام على عليه السلام روا داشته بودند.

3. مرجئه‏

مرجئه از كلمه «ارجاء» برگرفته شده كه در لغت به دو معنا آمده است: يكى انجام دادن كارى پس از كار ديگر و دوم اميد داشتن به آينده.( محمدجواد مشكور، فرهنگ فرق اسلامى، ماده« مرجعه»، ص 402.) درباره نام‏گذارى اين فرقه چند وجه را ذكر كرده‏اند:

يك. اين فرقه نيت و عقيده را اصل شمردند و گفتار و كردار را بى‏اهميت دانستند.

دو. معتقد بودند همان‏گونه كه عبادت كردن با كفر سودى ندارد، گناه كردن نيز چيزى از ايمان نمى‏كاهد.

سه. ارجا به معنى اميدوار كردن است؛ زيرا اين فرقه اهل گناهان كبيره را با اداى شهادتين از طريق ايمان نوميد نمى‏ساختند و آنان را كافر نمى‏شمردند.

در مقابل عقيده خوارج، تنوع انديشه و نظرگاه‏هاى مرجئه و مواضع آنان سبب گرديد كه آنان به چندين گروه مذهبى تقسيم شوند؛( رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، ص 37- 34) آن‏گونه كه مورخان نيز درباره آنها به اتفاق‏نظر دست نيابند:

نخستين گروه از جريان مرجئه در قرن اول هجرى پس از حادثه قتل عثمان پديد آمدند. گروهى از مردم پس از كشته شدن عثمان از او حمايت كردند و برخلاف بيشتر مردم به راهى ديگر رفتند.

اين گروه پس از شهادت امام على عليه السلام به هواداران عثمان پيوستند و پس از كشته‏شدن او نيز در خونخواهى‏اش با معاويه همراه شدند. عده‏اى براى ايجاد وحدت در جامعه پيشنهاد دادند كه قضاوت در مورد حق و باطل بودن عثمان و على عليه السلام را به تأخير اندازند تا خداوند روز قيامت داورى كند. اين عقيده مرجئه اول بود كه در عقايد و انديشه‏هاى سياسى و دينى‏شان تحولاتى ايجاد كردند؛ تا آنجا كه به‏منظور توجيه دينىِ ارجاى سياسى در صدد يافتن مبانى كلامى و اعتقادى برآمدند و چنين شد كه ارجاى كلامى و مرجئه مذهبى تولد يافت. اين گروه بر اين عقيده شدند كه رتبه اعمال، متأخر از رتبه ايمان است‏( رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، ص 19.) و گناهان كبيره به ايمانِ انسان ضررى نمى‏رساند، از اين‏رو به همه گناهكاران حتى غاصبان خلافت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اميد آمرزش مى‏دادند. اين جريان اعتقادى كه همه خطاها را تخطئه مى‏كرد، به مرجئه شهرت يافت. اين گروه ابتدا جريانى سياسى بودند، اما بعدها به جريانى كلامى كشيده شدند و در توجيه خلافت معاويه بيشترين خدمت را به او كردند؛ زيرا با اين عقايد، داورى درباره حقانيت و باطل بودن حكومت‏ها و حاكمان به قيامت وانهاده شد و نهى از منكر نيز تعطيل گرديد و بدين‏رو همه خطاها و خلاف‏هاى معاويه و بنى‏اميه توجيه شد. در واقع از همين روى بود كه اين جريان به‏شدت مورد حمايت‏ خلافت امويان قرار گرفت.

باب امام حسن عليه السلام‏

چنان‏كه در فصل اول بيان گرديد، امامان شيعه با همه سخت‏گيرى و شدت عمل حكومت‏ها- در اختفا و حذف انديشه شيعى و منزوى‏ساختن امامان شيعه و قطع ارتباط مردم با ايشان- توفيق يافتند با بناگذاردن تشكيلاتى منسجم به انتشار و توسعه و بالندگى انديشه شيعه و حفظ روابط عاطفى و معنوى شيعيان با امامت بپردازند. اين بزرگان با همين سازوكارها بزرگ‏ترين نهضت فكرى و فرهنگى و سياسى را در جهان اسلام بنيان نهادند. يكى از اين تشكيلات اساسى، «باب» بود كه افزون بر فعاليت در حيطه عمل و سياست، حافظ اسرار امامت و رابط مردم با امام در عرصه معرفتى نيز بود امام حسن عليه السلام نيز بابى مخصوص داشت كه در روايات از دو نفر به‏عنوان باب ايشان نام برده مى‏شود:

يكى، سفيه‏ (ابن‏شهرآشوب مازندرانى، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 36.) و ديگرى ميثم تمار (همان، ج 3، ص 304 و ج 4، ص 28، 77 و 167.) كه از صاحبان اسرار و معرفت خاص امام مجتبى عليه السلام بودند.

رابطه امام عليه السلام با شيعيان‏

مسئوليت امامت شيعيان همواره بر عهده امام حسن عليه السلام بود و هيچ‏يك از شيعيان حتى آنان كه با صلح ايشان مخالف بودند، امامت آن حضرت را انكار نكردند. آنان مواضع خود را به صورت جريانى مخالف با رقباى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و امامت حفظ نمودند و از پذيرش آنچه اكثريت- با ميل و يا بدون ميل- پذيرفته بودند، امتناع كردند.

دوره امامت حضرت از سال 41 تا 49 زمانى است كه در آن احساسات و عواطف شيعيان از مرحله مبارزات ناآشكار- كه از آن به آتش زير خاكستر تعبير مى‏شود- مى‏گذشت. البته گاه فرياد اعتراض به حمايت از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و عليه معاويه از اين سو و آن سو برمى‏خواست و حتى هيئت‏هاى كوچكى در مدينه با امام حسن و امام حسين عليهما السلام ملاقات كرده، خواهان رهبرى قيام عليه معاويه مى‏شدند، اما با نگاه امام عليه السلام و نخبگان ديگر شيعى، نهضت تشيع هنوز براى چنين اقدامى آماده نبود. به هر روى، اين نهضت سير تحول طبيعى خود را مى‏گذراند، تا اينكه بتواند حمايت همه‏جانبه بخشى از مردم مستعد را جلب كند. در عين حال، معاويه از عواطف قوى شيعيان در بخش‏هايى از حجاز و عراق به‏ويژه مردم كوفه كاملًا آگاه بود، از همين رو روش‏هاى گوناگونى را به‏منظور جلوگيرى از هرگونه شورشى اتخاذ كرد. او پس از آنكه به‏سرعت بر كوفه استيلا يافت، هواداران امام على و امام مجتبى عليهما السلام را از شهر تبعيد كرد و گروهى از مردم شام، بصره و الجزيره را كه بدو وفادار بودند، جايگزين آنان ساخت،( محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 1، ص 1920.) با اينكه اقدام او خلاف صريح مفاد صلح‏نامه بود.

امام حسن عليه السلام پس از كناره‏گيرى از خلافت، كوفه را ترك گفت و در مدينه اقامت گزيد و به‏گونه‏اى غيرعلنى هدايت شيعيان را برعهده گرفت. (عزالدين هبةالله بن محمد بن ابى‏الحديد مدائنى، شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 14.) حضور امام عليه السلام و نفوذ او در ميان شيعيان مانع از همه اقدامات و تصميماتى بود كه معاويه در سر داشت. برنامه معاويه براى تغيير در روش و آيين اسلام به‏ويژه پادشاهى كردن خلافت و موروثى نمودن آن براى خاندانش، او را بر آن داشت كه امام عليه السلام را از سر راه بردارد، از اين رو با دسيسه جعده، دختر اشعث ايشان را به شهادت رساند.

بيشتر منابع- اعم از شيعه و سنى- و مورخان و محدثان علت مرگ امام حسن عليه السلام را زهرى مى‏دانند كه جعده، همسر امام عليه السلام به او خوراند.( ابوالحسن على بن حسين مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 2، ص 426.) معاويه با وعده دادن پول و ازدواج با يزيد، جعده را فريب داد و بعد از شهادت امام عليه السلام به آنچه گفته بود، عمل نكرد. (همان، ص 427.) در همان سال مخالف ديگر حكومت به نام سعد بن ابى‏وقاص نيز با زهر مسموم و كشته شد.

معاويه بعد از دريافت خبر شهادت امام عليه السلام شادى‏اش را پنهان نساخت و بى‏درنگ فرزندش يزيد را برخلاف صراحت مفاد صلح‏نامه به ولايتعهدى خود منصوب كرد.

سير علوم و تاريخ شيعه در عصر امام حسن مجتبى عليه السّلام‏

(منبع این بخش از امام شناسى علامه طهرانی،   ج‏16 ، ص   157 به بعد)

در مباحث سابق دانستيم كه: حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام از كسانى بوده‏اند كه دعوت به كتابت حديث و تدوين سنَّت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم داشته‏اند، و در ميان مخالفين اين امر، مشهور و مشهود بوده‏اند. ولى مع الاسف نه از خود ايشان، و نه از

حضرت امام حسين سيّد الشهداء عليه السّلام، ما در باب فقه و تفسير و سنَّت نمى‏يابيم مگر چند حديث معدود.

آيا مى‏توان گفت از آنحضرت بعد از شهادت أمير المؤمنين عليه السّلام تا زمان شهادت خودشان كه ده سال تمام به طول انجاميد، حديثى از ايشان صادر نشده است؟! و أيضاً از حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام كه ده سال ديگر نيز حيات داشتند، و تا وقعه كربلا و عاشورا مجموعاً بيست سال طول كشيده است، حديثى از ايشان صادر نشده است، با آنكه محلّ مراجعه مردم و امام امَّت بوده اند؟!

نه!! البته چنين احتمالى نمى‏رود. و آنچه به ظنّ قريب به يقين به نظر مى‏رسد آن است كه در تمام طول اين مدّت، حكومت با معاويه بن أبى سفيان- عليه الهاوية و الخِذلان- بوده است. و وى به طورى كه در جميع تواريخ مى‏يابيم چنان امر را بر مسلمين تنگ گرفت و سخت نمود تا احدى جرأت نقل و حكايت حديث را نداشت، تا چه رسد به تدوين و كتابت آن.

معاويه در سفرى كه به مدينه نمود پس از بحث با قَيس بن سَعد بن عُبَادَه و بحث با عبد الله بن عباس، دستور داد تا منادى او در مدينه ندا در داد: هر كس روايتى و يا حديثى در شأن و فضيلت أبو تراب نقل كند، ذمّه خليفه از او بَرى است. خونش و مالش و عِرْضَش هَدَر است. بنابراين كسى جرأت نقل و روايت يك حديث را هم نداشت، مضافاً به آنكه به تمام استانداران و أئمّه جمعه و جماعات شهرها و ولايات نوشت: نه تنها از فضيلت على بن أبى طالب: أبو تراب چيزى بيان نكنند، بلكه در عقب نمازها بر همه واجب است او را سَبّ كنند.

مرحوم مظفّر، اجمال و شالوده حكومت معاويه، و ستم بر حضرت امام حسن عليه السّلام را بدين گونه بازگو مى‏كند:

آن ايَّام تر و تازه و جميل و مُشْرِق به نور حق، سپرى نشد مگر آنكه به دنبالش عصر ظلم و ظلمت: دوران و عصر معاويه، بر شيعه، ناگهان با ابر سياهى سايه افكند. شيعه در آن عصر بهره‏اى جز جور و اعتساف و فشار و سركوبى نيافت. گويا معاويه فقط امارت يافته بود تا در رسالتش حكم به نابودى و هلاكت جميع شيعه بنمايد، و گويا شيعيان تشيّع را اختيار كرده‏اند تا با گردنهاى خود به استقبال تيرها و كمانهاى جور و ستم او بروند.

حضرت أبو محمد امام حسن مجتبى عليه السّلام مُضطر و مجبور شد در هنگامى كه مردم او را مخذول نمودند با معاويه صلح و متاركه جنگ بنمايد. حضرت امام باقر عليه السّلام به طورى كه در «شرح نهج البلاغة» ج 3 ص 15 وارد است، مى‏فرمايد:

وَ مَا لَقِينَا مِنْ ظُلْمِ قُرَيْشٍ إيَّانَا وَ تَظَاهُرِهِمْ عَلَيْنَا؟! وَ مَا لَقِىَ شِيعَتُنَا وَ مُحِبُّونَا مِنَ النَّاسِ؟! إنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلّم قُبِضَ وَ قَدْ أخْبَرَ أنَّا أوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ. فَتَمَالَاتْ عَلَيْنَا قُرَيْشٌ حَتَّى أخْرَجَتِ الامْرَ عَنْ مَعْدِنِهِ، وَ احْتَجَّتْ عَلَى الانْصَارِ بِحَقِّنَا وَ حُجَّتِنَا. ثُمَّ تَدَاوَلَتْهَا قُرَيْشٌ وَاحِداً بَعْدَ آخَرَ حَتَّى رَجَعَتْ إلَيْنَا. فَنَكَثَتْ بَيْعَتَنَا، وَ نَصَبَتِ الْحَرْبَ لَنَا، وَ لَمْ يَزَلْ صَاحِبُ الامْرِ فِى صَعُودٍ كَوُدٍ حَتَّى قُتِلَ.

فَبُوِيعَ الْحَسَنُ سَلَامُ اللهِ عَلَيْهِ، وَ عُوهِدَ ثُمَّ غُدِرَ بِهِ وَ اسْلِمَ، وَ وَثَبَ عَلَيْهِ أهْلُ الْعِرَاقِ حَتَّى طُعِنَ بِخَنْجَرٍ فِى جَنْبِهِ، وَ نُهِبَ عَسْكَرُهُ، وَ عُولِجَتْ خَلَالِيلُ امَّهَاتِ أوْلَادِهِ، فَوَادَعَ مُعَاوِيَةَ، وَ حَقَنَ دَمَهُ وَ دِمَاءَ أهْلِ بَيْتِهِ، وَ هُمْ قَلِيلٌ حَقَّ قَلِيلٍ.

و روايت شده است كه: امام ابو جعفر محمد بن على الباقر عليه السّلام به بعضى از اصحاب خود گفت: اى فلان! «چه مصائبى از ستم قريش بر ما، و تظاهرشان و امدادشان به همديگر بر عليه ما را، ما تحمّل كرده‏ايم؟! و چه مصائبى از دست مردم به شيعيان ما و محبّان ما رسيده است؟!

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم رحلت نمود در حالى كه خبر داد كه ما ولايتمان به مردم از ولايت خودشان به خودشان محكمتر و استوارتر و ثابت‏تر است. پس قريش دست به دست هم داده براى اخراج امر ولايت از معدن خود همدست و همداستان گرديدند، و با حقّ ما و با حجَّت و برهانى كه براى ما بود بر عليه انصار قيام نموده، استدلال و احتجاج نمودند. پس از آن قريش يكى پس از ديگرى امر ولايت را در ميان خود به نوبت گردانيدند تا نوبت به ما رسيد. در اين حال قريش بيعتى را كه با ما نموده بود شكست، و نيران جنگ را با ما بر پا كرد، و پيوسته دارنده اين امر ولايت و صاحب امارت در عقبه‏هاى كمر شكن و تنگه‏هاى طاقت فرسا بالا مى‏رفت، و با مشكلات فرسايش دهنده‏اى مواجه مى‏شد، تا بالأخره كشته گرديد.

و با امام حسن مجتبى عليه السّلام مردم بيعت نمودند، و با او معاهده و پيمان بستند، سپس پيمان شكنى كردند و او را يَله و رها ساختند. و اهل عراق بر وى هجوم آوردند تا به پهلوى او خنجر زدند، و لشگرش را غارت كردند و خلخالهاى كنيزانش را كه از آنها صاحب اولاد شده بود، كندند و بردند. بنابراين به ناچار او از جنگ با معاويه بر كنار رفت، و خون خود و خون اهل بيتش را حفظ كرد، با وجودى كه اهل بيتش در نهايت قلّت بودند.»

و چون حضرت امام حسن عليه السّلام با معاويه صلح كرد، شروط بسيارى را با او شرط نمود، از جمله آنكه: از سبِّ كسى كه اسلام به قدرت شمشيرش به پاخاسته است دست بردارد: آن اسلامى كه پايه هايش اينك براى معاويه و غير معاويه، قواعد حكومت و عرش فرماندهى را استوار نموده است. و از جمله آنكه: با شيعيان امرى كه موجب گزند و اذيّت باشد روا ندارد. امَّا همين كه معاويه به نُخَيْلَه رسيد، يا داخل كوفه شد و بر منبر بالا رفت، گفت: اى مردم آگاه باشيد: من به حسن بن على امورى را وعده داده‏ام كه عمل كنم؛ و تمام آن شروط زير دو قدم من مى‏باشد، اين دو قدم من!: ألَا إنِّى قَدْ مَنَّيْتُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ شُرُوطاً، وَ كُلُّهَا تَحْتَ قَدَمَىَّ هَاتَيْنِ! (الإمامة و السِّياسَة، ابن قتيبة دينورى ص 136)

أبو الفَرَج در «الْمَقَاتِل» مى‏گويد: معاويه نماز جمعه را در نُخَيْلَه انجام داد، و پس از آن به خطبه برخاست و گفت: إنِّى مَا قَاتَلْتُكُمْ لِتُصَلُّوا، وَ لَا تَصُومُوا، وَ لَا لِتَحُجُّوا، وَ لَا لِتُزَكُّوا! إنَّكُمْ لَتَفْعَلُونَ ذَلِكَ! إنَّمَا قَاتَلْتُكُمْ لِاتَأَمَّرَ عَلَيْكُمْ وَ قَدْ أعْطَانِىَ اللهُ ذَلِكَ وَ أنْتُمْ كَارِهُونَ!

«من با شما جنگ نكرده‏ام براى اينكه نماز بخوانيد، و نه براى اينكه روزه بگيريد، و نه براى اينكه حج بجاى آوريد، و نه براى اينكه زكوة بدهيد! شما اين كارها را انجام مى‏دهيد! من فقط با شما جنگ كرده‏ام تا اينكه بر شما حكومت كنم، و خداوند اين را به من عطا كرد، در حالى كه شما از حكومت من ناراضى مى‏باشيد!»

شريك در حديث خود مى‏گويد: هَذَا هُوَ التَّهَتُّكُ! «اين است پرده‏درى و پاره كردن ناموس خدا و احكام خدا!»

حضرت ابو محمد امام حسن مجتبى عليه السّلام تحقيقاً مى‏دانست: معاويه به هيچ يك از شروط او عمل نمى‏نمايد، وليكن فقط منظورش از اين شروط آن بوده است كه: غَدر و مكر او و شكستن عهود و پيمانهاى او براى مردم آشكارا گردد.

به دنبال اين شروط، معاويه چنان عمل كرد كه گويا با او شرط شده است كه مرتضى را سبّ كند، و شيعيانش را با آنچه در توان و قدرت خويشتن دارد تعقيب نمايد. معاويه تنها به سَبِّ كردن از سوى خود اكتفا نكرد تا آنكه به جميع عاملانش نوشت تا آن حضرت را بر بالاى منبرها، و بعد از هر نماز سبّ كنند.

و چون مورد عتاب و سرزنش اين امر شنيع قرار گرفت كه دست بردارد، در پاسخ گفت: لَا وَ اللهِ حَتَّى يَرْبُوَ عَلَيْهِ الصَّغِيرُ، وَ يَهْرَمَ الْكَبِيرُ. «سوگند به خدا دست از سبّ بر نمى‏دارم تا زمانى كه اطفال صِغار امَّت با سبِّ على، جوان گردند و با آن سبّ رشد و نمو و نما كنند، و تا زمانى كه با آن سبّ، بزرگان به صورت پيران فرتوت درآيند.»

روى اين اساس پيوسته سبِّ أمير المؤمنين عليه السّلام سنَّت جاريه‏اى شد تا دولت بنى اميَّه منقرض گشت غير از زمان خليفه ابن عبد العزيز در بعضى از بلاد. و از سبّ گذشته، معاويه به جميع عُمّالش نوشت: من ذمّه خود را بَرى نمودم از هر كس كه حديثى را در فضيلت ابو تراب روايت كند.

معاويه به طور مداوم و مستمرّ، شيعيان على عليه السّلام را تعقيب كرد تا هر احترامى كه بود هتك و پاره شد، و هر عمل محرَّم بر اثر اين تعقيب بجاى آورده گرديد.

مَدايِنى بنابر نقل «شرح نهج البلاغة» ج 3، ص 15 گويد: از همه مردم مصائب و ابتلائات اهل كوفه بيشتر بود به سبب آنكه شيعيان على در آنجا بسيار بودند. لهذا معاويه، زياد بن أبيه را بر آن گماشت، و بصره را با كوفه ضميمه نمود. و چون زياد عارف به شيعيان در ايَّام على عليه السّلام بود لهذا سخت شيعه را تعقيب نمود، و در زير هر سنگ و كلوخى كه يافت بكشت. و آنان را به خوف و دهشت افكند، و دستها و پاها را قطع كرد، و به چشمها ميل كشيد، و بر بالاى شاخه‏هاى نخل به دار آويخت، و همه را از عراق بيرون كرد، و فرارى داد به طورى كه يك نفر شيعه سرشناس در عراق باقى نماند.

اين بود برخى از سيره و نهج و روش معاويه با شيعه. هيچ كس نبود كه جِهاراً و عَلَناً وَلاء أبو الحسن و آل محمد را بر زبان بياورد مگر آنكه چوبه دار را با دست خود بر روى گردنش حمل مى‏نمود، و با دست خود شمشير برَّان را بر گلويش مى‏ماليد. در اين گيرودار چه چاره‏اى جويند آنان كه إعلانشان بر تشيّع معروف بوده است؟ و امكان پوشيدن و كتم آن، و يا دور كردن و دفع آن را از خود نداشته‏اند، أمثال حُجْرُ بْنُ عَدى و اصحاب او، و عَمْرُو بْنُ حَمِق خُزَاعى و همقطارانش؟!

معاويه بر اين حدّ و اندازه از شقاوت خود توقّف نكرد تا آنكه اراده نمود امام شيعه: أبو محمد امام حسن مجتبى عليه السّلام را بكشد، و به دست زنش: جُعْدَةُ بِنْتُ أشْعَث، به او سمّ خورانيد، و بدين جهت به منظور و مراد خويشتن نائل آمد.

معاويه چنان مى‏پنداشت كه: با دور كردن شيعه و حكم به هلاكت و نابوديشان و كشتن امامشان مى‏تواند بر قَضا و قَدَر غالب آيد، پس نام اهل بيت را از صفحه روزگار براندازد، و بر سخت‏ترين و جانكاه‏ترين دشمنانش يعنى شريعت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم فائق آيد، و آن را بر خاك مَذَّلَت بكوبد، وليكن يَأْبَى اللهُ إلَّا أنْ يُتِمَّ نُورَه [1] «خداوند، إبا و امتناع دارد مگر اينكه نور خود را كامل و تمام گرداند.» و عليرغم اين مساعى و كوششهاى عظيمه‏اى كه معاويه و همفكرانش براى حرب با اهل بيت بجاى آوردند، شأن اهل بيت پيوسته رفعت و سناء و منزلت و علوّ مرتبت يافت، به طورى كه امروزه با ديدگانت مشاهده مى‏نمائى.

دوران معاويه در مدّت قدرتش، بيست سال طول كشيد. و به طورى براى هدم اساس اهل بيت و از بنيان كندن و از بيخ و بن برانداختن جُذُور و ريشه‏هاى آن جدّيَّت داشت تا به جائى رسيد كه كسى كه به عواقب امور علم و اطّلاعى نداشت حتماً مى‏پنداشت كه: از طرفداران و پاسداران دين حتّى يك نفر كه بتواند در آتش بدمد، ديگر باقى نخواهد ماند. و رجال منكَر چنان بر رجال معروف غلبه كرده و پيروز گرديده‏اند كه حتّى يك نفر شخص شايسته كه شناخته شده باشد در عالم باقى نخواهد ماند، وليكن چند روزى بيش نگذشته بود كه تمام اسُس و قواعد و تمام بنيانهائى كه او ساخته بود و أعقابش تشييد و تحكيم نموده بودند، فرو ريخت، و حقّ با حجّت و برهانش، و با دليل و آثارش، بلندى يافت وَ الْحَقُّ يَعْلُو وَ لَوْ بَعْدَ حينٍ. «حقّ بالا مى‏رود گرچه پس از زمانى باشد و اين امرى است محسوس و براى اهل بصيرت، بالعيان مشهود و در هر عصر و زمان معلوم. و اهل أعصار سابقه به ما خبر داده‏اند، و از حقيقت اين سِرّ پرده برانداخته‏اند.

شَعْبى كه مُتَّهَم مى‏باشد به انحراف از أمير المؤمنين على عليه السّلام، به پسرش مى‏گويد

: يا بُنَىَّ! مَا بَنَى الدِّينُ شَيْئاً فَهَدَمَتْهُ الدُّنْيَا، وَ مَا بَنَتِ الدُّنْيَا شَيْئاً إلَّا وَ هَدَمَتْهُ الدِّينُ. انْظُرْ إلَى عَلِىٍّ وَ أوْلَادِهِ! فَإنَّ بَنِى امَيَّةَ لَمْ يَزَالُوا يَجْهَدُونَ فِى كَتْمِ فَضَائلِهِمْ وَ إخْفَاءِ أمْرِهِمْ وَ كَأنَّمَا يَأخُذُونَ بِضَبْعِهِمْ إلَى السَّمَاءِ. وَ مَازَالُوا يَبْذُلُونَ مَسَاعِيَهُمْ فى نَشْرِ فَضَائِل أسْلَافِهِمْ وَ كَأنَّمَا يَنْشُرُونَ مِنْهُمْ جِيفَةً!

«اى نور ديده پسرك من! هيچ چيز را دين بنا نكرده است كه دنيا بتواند آن را منهدم كند، و هيچ چيز را دنيا بنا نكرده است مگر آنكه دين آن را منهدم گردانيده است. نظر كن به على و فرزندانش كه بنى اميّه پيوسته در كتمان فضائل و إخفاء امرشان مى‏كوشيدند، و گويا بازو و زير بغل آنها را گرفته و به آسمان بالا مى‏برند، و به مردم معرّفى مى‏كنند، و پيوسته مساعى خود را در نشر فضائل أسلاف و نياكانشان مبذول داشته‏اند، و گويا جيفه و مردار آنان را نشر مى‏دهند و معرّفى مى‏نمايند!»

و عبد الله بن عُرْوَة بن زُبَيْر به پسرش مى‏گويد

: يَا بُنَىَّ! عَلَيْكَ بِالدِّينِ، فَإنَّ الدُّنْيَا مَا بَنَتْ شَيْئاً إلَّا هَدَمَهُ الدِّينُ، وَ إذَا بَنَى الدِّينُ شَيْئاً لَمْتَسْتَطِع الدُّنْيَا هَدْمَهُ. أَلَا تَرَى عَلِىَّ بْنَ أبِى طَالِبٍ وَ مَا يَقُولُ فِيهِ خُطَبَاءُ بَنِى امَيَّةَ مِنْ ذَمِّهِ وَ عَيْبِهِ وَ غِيبَتِهِ! وَ اللهِ لَكَأنَّمَا يَأخُذُونَ بِنَاصِيَتِهِ إلَى السَّماءِ!

ألَا تَرَاهُمْ كَيْفَ يَنْدُبُونَ مَوْتَاهُمْ وَ يَرْثِيهِمْ شُعَرَاوُهُمْ! وَ اللهِ لَكَأنَّمَا يَنْدُبُونَ جِيَفَ الْحُمُرِ! ( شرح نهج البلاغة» ابن أبى الحديد ج 2 ص 414.)

«اى نور ديده پسرك من! بر تو باد به ديندارى! چرا كه هر چه را دنيا آباد كند، دين‏ آن را خراب مى‏كند، و اگر دين چيزى را آباد كند، در قدرت و توان دنيا نيست كه آن را خراب كند. آيا نمى‏بينى على بن أبى طالب را و آنچه را كه خطباى بنى امَّيه در مذمّت و عيب و غيبت او مى‏گويند؟! قسم به خداوند هر آينه گويا موى جلوى سر او را گرفته و به بالا برده و نشان مى‏دهند.

آيا نمى‏بينى چگونه ايشان بر مردگان خود ندبه و زارى مى‏كنند و شعرائشان مرثيه سرائى مى‏نمايند؟! قسم به خداوند هر آينه گويا بر جيفه‏ها و مردارهاى خران، ندبه و زارى مى‏نمايند!»

آرى در اين قضيّه و عكس العمل، غرابتى نمى‏باشد. چون خداوند أولياء خود را كه با نفوس و جانهاى ارزشمند، و با نفايس و تُحَف وجودى خويشتن در ذات خدا فداكارى و تضحيه و قربانى كرده‏اند رها ننموده و بى ياور نمى‏گذارد. و چگونه دشمنان خود را يارى كند در حالى كه آنان رايت جنگ با خدا و با أولياى خدا را برافراشته اند؟ إنَّ اللهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُون (آيه 128، نحل.) «خداوند حقّاً با كسانى است كه تقوى پيشه گرفته‏اند و كسانى كه حقّاً ايشان احسان كننده هستند».

فهرست منابع

1. قرآن كريم‏

2. آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى‏، رضا برنجكار، موسسه فرهنگى طه، قم، 1378.

3. الاخبار الطّوال‏، ابوحنيفه احمد بن داود دينورى، تحقيق عبدالمنعم عامر، قاهره، 1960 م.

4. الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمد بن النعمان (الشيخ المفيد)، مكتبة بصيرتى، قم، بى‏تا.

5. الاغانى‏، ابوالفرج الاصفهانى، وزارة الثقافة و الارشاد القومى، الموسسة المصرية العامة، مصر، 1963 م.

6. امام شناسى‏، علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى‏، ناشر: علامه طباطبايى‏، مشهد مقدس‏، 1428 ه. ق‏

7. الامامة و السياسة، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه الدينورى، تحقيق على شيرى، افست منشورات رضى، قم، 1413 ق‏

8. الكامل فى التاريخ‏، على بن محمد (ابن اثير)، دار صادر، بيروت، 1399 ق.

9. تاريخ الامم و الرسل و الملوك (تاريخ طبرى)، محمد بن جرير طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاينده، انتشارات اساطير، چاپ دوم، تهران، 1362.

10. شرح نهج‏البلاغه‏، عزالدين هبةالله بن محمد بن ابى‏الحديد المدائنى، دار احياءالكتب العربيه، 1962 م (1378 ق).

11. فرهنگ فرق اسلامى‏، محمدجواد مشكور، با مقدمه و توضيحات كاظم مديرشانه‏چى، بنياد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ دوم، مشهد، 1372.

12. مختصر تاريخ دمشق‏، محمد بن مكرم (ابن‏المنظور)، دمشق دارالفكر، 1988 م.

13.مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن على بن الحسين المسعودى، دارالاندلس، بيروت، 1965 م.

14. مناقب آل ابى‏طالب عليه السلام‏، ابن شهرآشوب مازندرانى، علّامه، قم، بى‏تا.

ارسال شده در : 08 خرداد 97 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 7233 دفعه

نظر دادن

محتوای بیشتر در این بخش:

تقویم

« ژوئن 2019 »
دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنچ‌شنبه جمعه شنبه یک‌شنبه
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30

طرح و برنامه

معارف

مسابقات

آرشیو