doa

جريان‏هاى فكرى، سياسى و فرهنگی در عصر امام حسن عليه السلام‏

جمع‌آوری کننده :عبدالمجید بحرینی

مقدمه

نخستين مولود امامت در نيمه ماه رمضان، سال سوم هجرى در مدينه چشم به جهان گشود. (ارشاد، ص 187) رسول گرامى اسلام با شنيدن خبر ولادت نواده‏اش بسيار شادمان شد و به خانه فاطمه عليها السلام رفت تا ميلاد نوزاد را به دخترش فاطمه عليها السلام و برادرش على عليه السلام تهنيت گويد.

چون به خانه رسيد فرمود: اسماء! پسرم را بياور. اسماء نوزاد را كه در پارچه‏اى زرد رنگ پيچيده بود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مگر به شما نگفته بودم كودك را در پارچه زرد رنگ نپيچانيد. اسماء پارچه سفيدى بر نوزاد پيچيد و به پيامبر صلى الله عليه و آله بازگردانيد. حضرت در گوش راست كودك اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس از على عليه السلام پرسيد: چه نامى بر نوزاد نهاده‏اى؟ عرضه داشت: من بر رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشى نمى‏جويم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز بر امر پروردگارم سبقت نخواهم جست. در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و از سوى خدا فرمان داد نام او را «حسن» بگذارد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله در هفتمين روز ولادت نواده‏اش به خانه فاطمه عليها السلام رفت و با قربانى گوسفندى فرزندش را عقيقه كرد و نيز موى سر كودك را تراشيد و هم وزن آن به نيازمندان صدقه داد.

امام حسن عليه السلام بعد از شهادت على عليه السلام در رمضان سال چهل‏ويك هجرى به امامت رسيد. «امامت الهى» امامان عليهم السلام در انديشه شيعى و «حاكميت سياسى» آنان را بايد از هم جدا دانست؛ بدين‏معنا كه امامت آنان با بعثت الهى و با اعلام امام على عليه السلام منعقد گرديد- و بدين‏رو پيروى از آنها بر شيعيان واجب شد- اما حاكميت سياسى آنها كه از فروع امامت است، تجلى آن به شرايط اجتماعى همانند آمادگى عمومى و نبود موانع براى حاكميت سياسى باز مى‏گردد. از اين رو، بيعت عمومى عراقيان و جمعى از بزرگان انصار و مهاجر در كوفه با امام حسن عليه السلام بر اساس ديدگاه رايج و عرف مرسوم بين مسلمانان صورت گرفت كه حدود شش ماه زمامدار سياسى مسلمانان بود، اما با كناره‏گيرى ايشان از حاكميت سياسى، امامت ايشان تا پايان حياتشان (سال 49 هجرى) ادامه داشت. آنچه در این مقاله مورد به آن پرداخته خواهد شد بررسی جریان های فکری و سیاسی در عصر امام حسن علیه السلام است.

جريان‏هاى فكرى و سياسى در عصر امام حسن عليه السلام‏

جريان‏هاى فرهنگى، فكرى و سياسى در عصر امام حسن عليه السلام را مى‏توان به دو جريان عمده تقسيم كرد: جريان شيعى و جريان غيرشيعى.

الف) جريان شيعى‏

جريان شيعى كه در شهرهاى عراق (عمدتاً كوفه) و اندكى هم در بصره و حجاز بود، از شاگردان و ياران امام على عليه السلام و تعدادى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله ... بودند. ( الأخبار الطوال، ص 221 و 222) آنان بعد از شور و جنبش اولى در حكومت شش‏ماهه امام حسن عليه السلام بعد از صلح داراى گرايش‏هاى مختلف شدند: عده‏اى به دليل برخوردهاى تجاوزكارانه معاويه خواهان آن بودند كه به نبرد با معاويه ادامه دهند، از همين‏رو نسبت به صلح امام عليه السلام ناخشنود بودند؛ همانند حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزاعى.(همان) گرچه اين دسته امامت حضرت را نفى نمى‏كردند، به مبارزات قهرآميز خود ادامه دادند؛ آن‏هم به شكل سياسى و افشاى ماهيت معاويه و حكومت او. به همين‏روى، معاويه با قساوت تمام حجر و ياران او را در عراق به قتل رساند و براى انهدام گروه شيعيان عراق نيز فرماندارى خونريز را منصوب نمود.

دسته‏اى ديگر از شيعيان نيز همراه امام به مدينه آمده و با ايشان و امام حسين عليه السلام جريانى فكرى و فرهنگى را بنيان نهاده بودند؛ همانند مسلم بن عقيل، ميثم تمار، سبحان بن مرد خزاعى و سفينه كه از خواص آن حضرت بودند.

ب) جريان غيرشيعى‏

حاكميت يافتن بنى اميه بر سرزمين اسلامى زمينه ساز تقويت و پيدايى جريان‏هايى بود كه در مقابل انديشه‏هاى شيعى، به توجيه و مشروعيت‏بخشى به سلطه امويان روى آوردند و از همين رو مورد حمايت امويان قرار گرفتند. برخى ديگر جريان‏هايى بودند كه ريشه در گذشته داشتند و كم‏وبيش در اين دوره به حيات خويش ادامه دادند. با توجه به مجموع گروه‏هاى فعال آن روز مى‏توان در جناح غير شيعى سه جريان عمده فكرى و سياسى را برشمرد كه بدانها مى‏پردازيم.

1. عثمانيه‏

جريان عثمانيه بعد از كشته شدن عثمان بن عفان خليفه سوم در قيامى عمومى (با دسيسه امويان، تشويق عايشه و رهبرى طلحه و زبير) شكل گرفت. آنان در عصر امام مجتبى عليه السلام به دليل پيوند با دولت اموى از جايگاه ممتازى برخوردار بودند. اين گروه در بيعت عمومى مردم عراق با امام حسن عليه السلام از بيعت با حضرت خوددارى كردند.( ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 11، ص 116.) همچنين در سپاه شام و در زمان آن حضرت كه به «عثمانى»( محمد بن مكرم( ابن‏منظور)، مختصر تاريخ دمشق، ج 8، ص 52.) شهرت داشتند. تظاهر معاويه به خونخواهى عثمان، اين جريان را به معاويه علاقه‏مند ساخت و معاويه نيز به‏شدت آنان را مورد حمايت قرار داد. اين گروه در ترويج انديشه‏ها و تبليغات ضد اهل‏بيت و جريان شيعى فعال بودند.

2. خوارج‏

بقاياى خوارج با جذب عناصر جديد در عصر امام حسن عليه السلام به يكى از جريان‏هاى سياسى و فكرى تبديل شدند. اينان از آن رو كه نبرد با بنى‏اميه و معاويه را ضرورى مى‏شمردند، همواره براى دولت امويان مزاحمت‏هايى ايجاد مى‏كردند، از اين‏رو بخشى از توان دولت معاويه و دولت‏هاى بعد از او صرف مقابله با خوارج گرديد.

اين جريان نيز به سبب مخالفتى كه با امام على عليه السلام داشتند، از بيعت و همراهى با امام حسن عليه السلام امتناع كردند و تنها به‏منظور انتقام از معاويه در سپاه امام عليه السلام جاى گرفتند؛ تا جايى كه به دليل عدم‏اعتقاد به امامت و خلافت امام حسن عليه السلام، در فروپاشى سپاه امام عليه السلام (در حمله به معاويه) نقش مهمى ايفا كردند. با اين حال معاويه پس از صلح با امام حسن عليه السلام به سركوبى آنان پرداخت.( على بن محمد( ابن‏اثير)، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 275.) برخى از گروه شيعيان در كوفه و بصره برخلاف نظر امام حسن عليه السلام در سركوبى خوارج ناآگاهانه با معاويه همراه شدند. امام عليه السلام نيك مى‏دانست كه معاويه در صدد حذف همه مخالفان است، آن هم توسط خودشان، بى‏آنكه خود هزينه‏اى نمايد و مهم‏تر آنكه در صدد بود تا در صورت همكارى امام، تصويرى مشروع از حاكميت خود ترسيم كند، ولى امام عليه السلام با هوشمندى چنين اجازه‏اى نداد. البته شركت فعال گروه‏هايى از شيعيان در نبرد با خوارج به دليل ظلم و ستمى بود كه خوارج در حق شيعه به‏ويژه شهادت امام على عليه السلام روا داشته بودند.

3. مرجئه‏

مرجئه از كلمه «ارجاء» برگرفته شده كه در لغت به دو معنا آمده است: يكى انجام دادن كارى پس از كار ديگر و دوم اميد داشتن به آينده.( محمدجواد مشكور، فرهنگ فرق اسلامى، ماده« مرجعه»، ص 402.) درباره نام‏گذارى اين فرقه چند وجه را ذكر كرده‏اند:

يك. اين فرقه نيت و عقيده را اصل شمردند و گفتار و كردار را بى‏اهميت دانستند.

دو. معتقد بودند همان‏گونه كه عبادت كردن با كفر سودى ندارد، گناه كردن نيز چيزى از ايمان نمى‏كاهد.

سه. ارجا به معنى اميدوار كردن است؛ زيرا اين فرقه اهل گناهان كبيره را با اداى شهادتين از طريق ايمان نوميد نمى‏ساختند و آنان را كافر نمى‏شمردند.

در مقابل عقيده خوارج، تنوع انديشه و نظرگاه‏هاى مرجئه و مواضع آنان سبب گرديد كه آنان به چندين گروه مذهبى تقسيم شوند؛( رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، ص 37- 34) آن‏گونه كه مورخان نيز درباره آنها به اتفاق‏نظر دست نيابند:

نخستين گروه از جريان مرجئه در قرن اول هجرى پس از حادثه قتل عثمان پديد آمدند. گروهى از مردم پس از كشته شدن عثمان از او حمايت كردند و برخلاف بيشتر مردم به راهى ديگر رفتند.

اين گروه پس از شهادت امام على عليه السلام به هواداران عثمان پيوستند و پس از كشته‏شدن او نيز در خونخواهى‏اش با معاويه همراه شدند. عده‏اى براى ايجاد وحدت در جامعه پيشنهاد دادند كه قضاوت در مورد حق و باطل بودن عثمان و على عليه السلام را به تأخير اندازند تا خداوند روز قيامت داورى كند. اين عقيده مرجئه اول بود كه در عقايد و انديشه‏هاى سياسى و دينى‏شان تحولاتى ايجاد كردند؛ تا آنجا كه به‏منظور توجيه دينىِ ارجاى سياسى در صدد يافتن مبانى كلامى و اعتقادى برآمدند و چنين شد كه ارجاى كلامى و مرجئه مذهبى تولد يافت. اين گروه بر اين عقيده شدند كه رتبه اعمال، متأخر از رتبه ايمان است‏( رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، ص 19.) و گناهان كبيره به ايمانِ انسان ضررى نمى‏رساند، از اين‏رو به همه گناهكاران حتى غاصبان خلافت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اميد آمرزش مى‏دادند. اين جريان اعتقادى كه همه خطاها را تخطئه مى‏كرد، به مرجئه شهرت يافت. اين گروه ابتدا جريانى سياسى بودند، اما بعدها به جريانى كلامى كشيده شدند و در توجيه خلافت معاويه بيشترين خدمت را به او كردند؛ زيرا با اين عقايد، داورى درباره حقانيت و باطل بودن حكومت‏ها و حاكمان به قيامت وانهاده شد و نهى از منكر نيز تعطيل گرديد و بدين‏رو همه خطاها و خلاف‏هاى معاويه و بنى‏اميه توجيه شد. در واقع از همين روى بود كه اين جريان به‏شدت مورد حمايت‏ خلافت امويان قرار گرفت.

باب امام حسن عليه السلام‏

چنان‏كه در فصل اول بيان گرديد، امامان شيعه با همه سخت‏گيرى و شدت عمل حكومت‏ها- در اختفا و حذف انديشه شيعى و منزوى‏ساختن امامان شيعه و قطع ارتباط مردم با ايشان- توفيق يافتند با بناگذاردن تشكيلاتى منسجم به انتشار و توسعه و بالندگى انديشه شيعه و حفظ روابط عاطفى و معنوى شيعيان با امامت بپردازند. اين بزرگان با همين سازوكارها بزرگ‏ترين نهضت فكرى و فرهنگى و سياسى را در جهان اسلام بنيان نهادند. يكى از اين تشكيلات اساسى، «باب» بود كه افزون بر فعاليت در حيطه عمل و سياست، حافظ اسرار امامت و رابط مردم با امام در عرصه معرفتى نيز بود امام حسن عليه السلام نيز بابى مخصوص داشت كه در روايات از دو نفر به‏عنوان باب ايشان نام برده مى‏شود:

يكى، سفيه‏ (ابن‏شهرآشوب مازندرانى، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 36.) و ديگرى ميثم تمار (همان، ج 3، ص 304 و ج 4، ص 28، 77 و 167.) كه از صاحبان اسرار و معرفت خاص امام مجتبى عليه السلام بودند.

رابطه امام عليه السلام با شيعيان‏

مسئوليت امامت شيعيان همواره بر عهده امام حسن عليه السلام بود و هيچ‏يك از شيعيان حتى آنان كه با صلح ايشان مخالف بودند، امامت آن حضرت را انكار نكردند. آنان مواضع خود را به صورت جريانى مخالف با رقباى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و امامت حفظ نمودند و از پذيرش آنچه اكثريت- با ميل و يا بدون ميل- پذيرفته بودند، امتناع كردند.

دوره امامت حضرت از سال 41 تا 49 زمانى است كه در آن احساسات و عواطف شيعيان از مرحله مبارزات ناآشكار- كه از آن به آتش زير خاكستر تعبير مى‏شود- مى‏گذشت. البته گاه فرياد اعتراض به حمايت از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و عليه معاويه از اين سو و آن سو برمى‏خواست و حتى هيئت‏هاى كوچكى در مدينه با امام حسن و امام حسين عليهما السلام ملاقات كرده، خواهان رهبرى قيام عليه معاويه مى‏شدند، اما با نگاه امام عليه السلام و نخبگان ديگر شيعى، نهضت تشيع هنوز براى چنين اقدامى آماده نبود. به هر روى، اين نهضت سير تحول طبيعى خود را مى‏گذراند، تا اينكه بتواند حمايت همه‏جانبه بخشى از مردم مستعد را جلب كند. در عين حال، معاويه از عواطف قوى شيعيان در بخش‏هايى از حجاز و عراق به‏ويژه مردم كوفه كاملًا آگاه بود، از همين رو روش‏هاى گوناگونى را به‏منظور جلوگيرى از هرگونه شورشى اتخاذ كرد. او پس از آنكه به‏سرعت بر كوفه استيلا يافت، هواداران امام على و امام مجتبى عليهما السلام را از شهر تبعيد كرد و گروهى از مردم شام، بصره و الجزيره را كه بدو وفادار بودند، جايگزين آنان ساخت،( محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 1، ص 1920.) با اينكه اقدام او خلاف صريح مفاد صلح‏نامه بود.

امام حسن عليه السلام پس از كناره‏گيرى از خلافت، كوفه را ترك گفت و در مدينه اقامت گزيد و به‏گونه‏اى غيرعلنى هدايت شيعيان را برعهده گرفت. (عزالدين هبةالله بن محمد بن ابى‏الحديد مدائنى، شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 14.) حضور امام عليه السلام و نفوذ او در ميان شيعيان مانع از همه اقدامات و تصميماتى بود كه معاويه در سر داشت. برنامه معاويه براى تغيير در روش و آيين اسلام به‏ويژه پادشاهى كردن خلافت و موروثى نمودن آن براى خاندانش، او را بر آن داشت كه امام عليه السلام را از سر راه بردارد، از اين رو با دسيسه جعده، دختر اشعث ايشان را به شهادت رساند.

بيشتر منابع- اعم از شيعه و سنى- و مورخان و محدثان علت مرگ امام حسن عليه السلام را زهرى مى‏دانند كه جعده، همسر امام عليه السلام به او خوراند.( ابوالحسن على بن حسين مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 2، ص 426.) معاويه با وعده دادن پول و ازدواج با يزيد، جعده را فريب داد و بعد از شهادت امام عليه السلام به آنچه گفته بود، عمل نكرد. (همان، ص 427.) در همان سال مخالف ديگر حكومت به نام سعد بن ابى‏وقاص نيز با زهر مسموم و كشته شد.

معاويه بعد از دريافت خبر شهادت امام عليه السلام شادى‏اش را پنهان نساخت و بى‏درنگ فرزندش يزيد را برخلاف صراحت مفاد صلح‏نامه به ولايتعهدى خود منصوب كرد.

سير علوم و تاريخ شيعه در عصر امام حسن مجتبى عليه السّلام‏

(منبع این بخش از امام شناسى علامه طهرانی،   ج‏16 ، ص   157 به بعد)

در مباحث سابق دانستيم كه: حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام از كسانى بوده‏اند كه دعوت به كتابت حديث و تدوين سنَّت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم داشته‏اند، و در ميان مخالفين اين امر، مشهور و مشهود بوده‏اند. ولى مع الاسف نه از خود ايشان، و نه از

حضرت امام حسين سيّد الشهداء عليه السّلام، ما در باب فقه و تفسير و سنَّت نمى‏يابيم مگر چند حديث معدود.

آيا مى‏توان گفت از آنحضرت بعد از شهادت أمير المؤمنين عليه السّلام تا زمان شهادت خودشان كه ده سال تمام به طول انجاميد، حديثى از ايشان صادر نشده است؟! و أيضاً از حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام كه ده سال ديگر نيز حيات داشتند، و تا وقعه كربلا و عاشورا مجموعاً بيست سال طول كشيده است، حديثى از ايشان صادر نشده است، با آنكه محلّ مراجعه مردم و امام امَّت بوده اند؟!

نه!! البته چنين احتمالى نمى‏رود. و آنچه به ظنّ قريب به يقين به نظر مى‏رسد آن است كه در تمام طول اين مدّت، حكومت با معاويه بن أبى سفيان- عليه الهاوية و الخِذلان- بوده است. و وى به طورى كه در جميع تواريخ مى‏يابيم چنان امر را بر مسلمين تنگ گرفت و سخت نمود تا احدى جرأت نقل و حكايت حديث را نداشت، تا چه رسد به تدوين و كتابت آن.

معاويه در سفرى كه به مدينه نمود پس از بحث با قَيس بن سَعد بن عُبَادَه و بحث با عبد الله بن عباس، دستور داد تا منادى او در مدينه ندا در داد: هر كس روايتى و يا حديثى در شأن و فضيلت أبو تراب نقل كند، ذمّه خليفه از او بَرى است. خونش و مالش و عِرْضَش هَدَر است. بنابراين كسى جرأت نقل و روايت يك حديث را هم نداشت، مضافاً به آنكه به تمام استانداران و أئمّه جمعه و جماعات شهرها و ولايات نوشت: نه تنها از فضيلت على بن أبى طالب: أبو تراب چيزى بيان نكنند، بلكه در عقب نمازها بر همه واجب است او را سَبّ كنند.

مرحوم مظفّر، اجمال و شالوده حكومت معاويه، و ستم بر حضرت امام حسن عليه السّلام را بدين گونه بازگو مى‏كند:

آن ايَّام تر و تازه و جميل و مُشْرِق به نور حق، سپرى نشد مگر آنكه به دنبالش عصر ظلم و ظلمت: دوران و عصر معاويه، بر شيعه، ناگهان با ابر سياهى سايه افكند. شيعه در آن عصر بهره‏اى جز جور و اعتساف و فشار و سركوبى نيافت. گويا معاويه فقط امارت يافته بود تا در رسالتش حكم به نابودى و هلاكت جميع شيعه بنمايد، و گويا شيعيان تشيّع را اختيار كرده‏اند تا با گردنهاى خود به استقبال تيرها و كمانهاى جور و ستم او بروند.

حضرت أبو محمد امام حسن مجتبى عليه السّلام مُضطر و مجبور شد در هنگامى كه مردم او را مخذول نمودند با معاويه صلح و متاركه جنگ بنمايد. حضرت امام باقر عليه السّلام به طورى كه در «شرح نهج البلاغة» ج 3 ص 15 وارد است، مى‏فرمايد:

وَ مَا لَقِينَا مِنْ ظُلْمِ قُرَيْشٍ إيَّانَا وَ تَظَاهُرِهِمْ عَلَيْنَا؟! وَ مَا لَقِىَ شِيعَتُنَا وَ مُحِبُّونَا مِنَ النَّاسِ؟! إنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلّم قُبِضَ وَ قَدْ أخْبَرَ أنَّا أوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ. فَتَمَالَاتْ عَلَيْنَا قُرَيْشٌ حَتَّى أخْرَجَتِ الامْرَ عَنْ مَعْدِنِهِ، وَ احْتَجَّتْ عَلَى الانْصَارِ بِحَقِّنَا وَ حُجَّتِنَا. ثُمَّ تَدَاوَلَتْهَا قُرَيْشٌ وَاحِداً بَعْدَ آخَرَ حَتَّى رَجَعَتْ إلَيْنَا. فَنَكَثَتْ بَيْعَتَنَا، وَ نَصَبَتِ الْحَرْبَ لَنَا، وَ لَمْ يَزَلْ صَاحِبُ الامْرِ فِى صَعُودٍ كَوُدٍ حَتَّى قُتِلَ.

فَبُوِيعَ الْحَسَنُ سَلَامُ اللهِ عَلَيْهِ، وَ عُوهِدَ ثُمَّ غُدِرَ بِهِ وَ اسْلِمَ، وَ وَثَبَ عَلَيْهِ أهْلُ الْعِرَاقِ حَتَّى طُعِنَ بِخَنْجَرٍ فِى جَنْبِهِ، وَ نُهِبَ عَسْكَرُهُ، وَ عُولِجَتْ خَلَالِيلُ امَّهَاتِ أوْلَادِهِ، فَوَادَعَ مُعَاوِيَةَ، وَ حَقَنَ دَمَهُ وَ دِمَاءَ أهْلِ بَيْتِهِ، وَ هُمْ قَلِيلٌ حَقَّ قَلِيلٍ.

و روايت شده است كه: امام ابو جعفر محمد بن على الباقر عليه السّلام به بعضى از اصحاب خود گفت: اى فلان! «چه مصائبى از ستم قريش بر ما، و تظاهرشان و امدادشان به همديگر بر عليه ما را، ما تحمّل كرده‏ايم؟! و چه مصائبى از دست مردم به شيعيان ما و محبّان ما رسيده است؟!

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم رحلت نمود در حالى كه خبر داد كه ما ولايتمان به مردم از ولايت خودشان به خودشان محكمتر و استوارتر و ثابت‏تر است. پس قريش دست به دست هم داده براى اخراج امر ولايت از معدن خود همدست و همداستان گرديدند، و با حقّ ما و با حجَّت و برهانى كه براى ما بود بر عليه انصار قيام نموده، استدلال و احتجاج نمودند. پس از آن قريش يكى پس از ديگرى امر ولايت را در ميان خود به نوبت گردانيدند تا نوبت به ما رسيد. در اين حال قريش بيعتى را كه با ما نموده بود شكست، و نيران جنگ را با ما بر پا كرد، و پيوسته دارنده اين امر ولايت و صاحب امارت در عقبه‏هاى كمر شكن و تنگه‏هاى طاقت فرسا بالا مى‏رفت، و با مشكلات فرسايش دهنده‏اى مواجه مى‏شد، تا بالأخره كشته گرديد.

و با امام حسن مجتبى عليه السّلام مردم بيعت نمودند، و با او معاهده و پيمان بستند، سپس پيمان شكنى كردند و او را يَله و رها ساختند. و اهل عراق بر وى هجوم آوردند تا به پهلوى او خنجر زدند، و لشگرش را غارت كردند و خلخالهاى كنيزانش را كه از آنها صاحب اولاد شده بود، كندند و بردند. بنابراين به ناچار او از جنگ با معاويه بر كنار رفت، و خون خود و خون اهل بيتش را حفظ كرد، با وجودى كه اهل بيتش در نهايت قلّت بودند.»

و چون حضرت امام حسن عليه السّلام با معاويه صلح كرد، شروط بسيارى را با او شرط نمود، از جمله آنكه: از سبِّ كسى كه اسلام به قدرت شمشيرش به پاخاسته است دست بردارد: آن اسلامى كه پايه هايش اينك براى معاويه و غير معاويه، قواعد حكومت و عرش فرماندهى را استوار نموده است. و از جمله آنكه: با شيعيان امرى كه موجب گزند و اذيّت باشد روا ندارد. امَّا همين كه معاويه به نُخَيْلَه رسيد، يا داخل كوفه شد و بر منبر بالا رفت، گفت: اى مردم آگاه باشيد: من به حسن بن على امورى را وعده داده‏ام كه عمل كنم؛ و تمام آن شروط زير دو قدم من مى‏باشد، اين دو قدم من!: ألَا إنِّى قَدْ مَنَّيْتُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ شُرُوطاً، وَ كُلُّهَا تَحْتَ قَدَمَىَّ هَاتَيْنِ! (الإمامة و السِّياسَة، ابن قتيبة دينورى ص 136)

أبو الفَرَج در «الْمَقَاتِل» مى‏گويد: معاويه نماز جمعه را در نُخَيْلَه انجام داد، و پس از آن به خطبه برخاست و گفت: إنِّى مَا قَاتَلْتُكُمْ لِتُصَلُّوا، وَ لَا تَصُومُوا، وَ لَا لِتَحُجُّوا، وَ لَا لِتُزَكُّوا! إنَّكُمْ لَتَفْعَلُونَ ذَلِكَ! إنَّمَا قَاتَلْتُكُمْ لِاتَأَمَّرَ عَلَيْكُمْ وَ قَدْ أعْطَانِىَ اللهُ ذَلِكَ وَ أنْتُمْ كَارِهُونَ!

«من با شما جنگ نكرده‏ام براى اينكه نماز بخوانيد، و نه براى اينكه روزه بگيريد، و نه براى اينكه حج بجاى آوريد، و نه براى اينكه زكوة بدهيد! شما اين كارها را انجام مى‏دهيد! من فقط با شما جنگ كرده‏ام تا اينكه بر شما حكومت كنم، و خداوند اين را به من عطا كرد، در حالى كه شما از حكومت من ناراضى مى‏باشيد!»

شريك در حديث خود مى‏گويد: هَذَا هُوَ التَّهَتُّكُ! «اين است پرده‏درى و پاره كردن ناموس خدا و احكام خدا!»

حضرت ابو محمد امام حسن مجتبى عليه السّلام تحقيقاً مى‏دانست: معاويه به هيچ يك از شروط او عمل نمى‏نمايد، وليكن فقط منظورش از اين شروط آن بوده است كه: غَدر و مكر او و شكستن عهود و پيمانهاى او براى مردم آشكارا گردد.

به دنبال اين شروط، معاويه چنان عمل كرد كه گويا با او شرط شده است كه مرتضى را سبّ كند، و شيعيانش را با آنچه در توان و قدرت خويشتن دارد تعقيب نمايد. معاويه تنها به سَبِّ كردن از سوى خود اكتفا نكرد تا آنكه به جميع عاملانش نوشت تا آن حضرت را بر بالاى منبرها، و بعد از هر نماز سبّ كنند.

و چون مورد عتاب و سرزنش اين امر شنيع قرار گرفت كه دست بردارد، در پاسخ گفت: لَا وَ اللهِ حَتَّى يَرْبُوَ عَلَيْهِ الصَّغِيرُ، وَ يَهْرَمَ الْكَبِيرُ. «سوگند به خدا دست از سبّ بر نمى‏دارم تا زمانى كه اطفال صِغار امَّت با سبِّ على، جوان گردند و با آن سبّ رشد و نمو و نما كنند، و تا زمانى كه با آن سبّ، بزرگان به صورت پيران فرتوت درآيند.»

روى اين اساس پيوسته سبِّ أمير المؤمنين عليه السّلام سنَّت جاريه‏اى شد تا دولت بنى اميَّه منقرض گشت غير از زمان خليفه ابن عبد العزيز در بعضى از بلاد. و از سبّ گذشته، معاويه به جميع عُمّالش نوشت: من ذمّه خود را بَرى نمودم از هر كس كه حديثى را در فضيلت ابو تراب روايت كند.

معاويه به طور مداوم و مستمرّ، شيعيان على عليه السّلام را تعقيب كرد تا هر احترامى كه بود هتك و پاره شد، و هر عمل محرَّم بر اثر اين تعقيب بجاى آورده گرديد.

مَدايِنى بنابر نقل «شرح نهج البلاغة» ج 3، ص 15 گويد: از همه مردم مصائب و ابتلائات اهل كوفه بيشتر بود به سبب آنكه شيعيان على در آنجا بسيار بودند. لهذا معاويه، زياد بن أبيه را بر آن گماشت، و بصره را با كوفه ضميمه نمود. و چون زياد عارف به شيعيان در ايَّام على عليه السّلام بود لهذا سخت شيعه را تعقيب نمود، و در زير هر سنگ و كلوخى كه يافت بكشت. و آنان را به خوف و دهشت افكند، و دستها و پاها را قطع كرد، و به چشمها ميل كشيد، و بر بالاى شاخه‏هاى نخل به دار آويخت، و همه را از عراق بيرون كرد، و فرارى داد به طورى كه يك نفر شيعه سرشناس در عراق باقى نماند.

اين بود برخى از سيره و نهج و روش معاويه با شيعه. هيچ كس نبود كه جِهاراً و عَلَناً وَلاء أبو الحسن و آل محمد را بر زبان بياورد مگر آنكه چوبه دار را با دست خود بر روى گردنش حمل مى‏نمود، و با دست خود شمشير برَّان را بر گلويش مى‏ماليد. در اين گيرودار چه چاره‏اى جويند آنان كه إعلانشان بر تشيّع معروف بوده است؟ و امكان پوشيدن و كتم آن، و يا دور كردن و دفع آن را از خود نداشته‏اند، أمثال حُجْرُ بْنُ عَدى و اصحاب او، و عَمْرُو بْنُ حَمِق خُزَاعى و همقطارانش؟!

معاويه بر اين حدّ و اندازه از شقاوت خود توقّف نكرد تا آنكه اراده نمود امام شيعه: أبو محمد امام حسن مجتبى عليه السّلام را بكشد، و به دست زنش: جُعْدَةُ بِنْتُ أشْعَث، به او سمّ خورانيد، و بدين جهت به منظور و مراد خويشتن نائل آمد.

معاويه چنان مى‏پنداشت كه: با دور كردن شيعه و حكم به هلاكت و نابوديشان و كشتن امامشان مى‏تواند بر قَضا و قَدَر غالب آيد، پس نام اهل بيت را از صفحه روزگار براندازد، و بر سخت‏ترين و جانكاه‏ترين دشمنانش يعنى شريعت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم فائق آيد، و آن را بر خاك مَذَّلَت بكوبد، وليكن يَأْبَى اللهُ إلَّا أنْ يُتِمَّ نُورَه [1] «خداوند، إبا و امتناع دارد مگر اينكه نور خود را كامل و تمام گرداند.» و عليرغم اين مساعى و كوششهاى عظيمه‏اى كه معاويه و همفكرانش براى حرب با اهل بيت بجاى آوردند، شأن اهل بيت پيوسته رفعت و سناء و منزلت و علوّ مرتبت يافت، به طورى كه امروزه با ديدگانت مشاهده مى‏نمائى.

دوران معاويه در مدّت قدرتش، بيست سال طول كشيد. و به طورى براى هدم اساس اهل بيت و از بنيان كندن و از بيخ و بن برانداختن جُذُور و ريشه‏هاى آن جدّيَّت داشت تا به جائى رسيد كه كسى كه به عواقب امور علم و اطّلاعى نداشت حتماً مى‏پنداشت كه: از طرفداران و پاسداران دين حتّى يك نفر كه بتواند در آتش بدمد، ديگر باقى نخواهد ماند. و رجال منكَر چنان بر رجال معروف غلبه كرده و پيروز گرديده‏اند كه حتّى يك نفر شخص شايسته كه شناخته شده باشد در عالم باقى نخواهد ماند، وليكن چند روزى بيش نگذشته بود كه تمام اسُس و قواعد و تمام بنيانهائى كه او ساخته بود و أعقابش تشييد و تحكيم نموده بودند، فرو ريخت، و حقّ با حجّت و برهانش، و با دليل و آثارش، بلندى يافت وَ الْحَقُّ يَعْلُو وَ لَوْ بَعْدَ حينٍ. «حقّ بالا مى‏رود گرچه پس از زمانى باشد و اين امرى است محسوس و براى اهل بصيرت، بالعيان مشهود و در هر عصر و زمان معلوم. و اهل أعصار سابقه به ما خبر داده‏اند، و از حقيقت اين سِرّ پرده برانداخته‏اند.

شَعْبى كه مُتَّهَم مى‏باشد به انحراف از أمير المؤمنين على عليه السّلام، به پسرش مى‏گويد

: يا بُنَىَّ! مَا بَنَى الدِّينُ شَيْئاً فَهَدَمَتْهُ الدُّنْيَا، وَ مَا بَنَتِ الدُّنْيَا شَيْئاً إلَّا وَ هَدَمَتْهُ الدِّينُ. انْظُرْ إلَى عَلِىٍّ وَ أوْلَادِهِ! فَإنَّ بَنِى امَيَّةَ لَمْ يَزَالُوا يَجْهَدُونَ فِى كَتْمِ فَضَائلِهِمْ وَ إخْفَاءِ أمْرِهِمْ وَ كَأنَّمَا يَأخُذُونَ بِضَبْعِهِمْ إلَى السَّمَاءِ. وَ مَازَالُوا يَبْذُلُونَ مَسَاعِيَهُمْ فى نَشْرِ فَضَائِل أسْلَافِهِمْ وَ كَأنَّمَا يَنْشُرُونَ مِنْهُمْ جِيفَةً!

«اى نور ديده پسرك من! هيچ چيز را دين بنا نكرده است كه دنيا بتواند آن را منهدم كند، و هيچ چيز را دنيا بنا نكرده است مگر آنكه دين آن را منهدم گردانيده است. نظر كن به على و فرزندانش كه بنى اميّه پيوسته در كتمان فضائل و إخفاء امرشان مى‏كوشيدند، و گويا بازو و زير بغل آنها را گرفته و به آسمان بالا مى‏برند، و به مردم معرّفى مى‏كنند، و پيوسته مساعى خود را در نشر فضائل أسلاف و نياكانشان مبذول داشته‏اند، و گويا جيفه و مردار آنان را نشر مى‏دهند و معرّفى مى‏نمايند!»

و عبد الله بن عُرْوَة بن زُبَيْر به پسرش مى‏گويد

: يَا بُنَىَّ! عَلَيْكَ بِالدِّينِ، فَإنَّ الدُّنْيَا مَا بَنَتْ شَيْئاً إلَّا هَدَمَهُ الدِّينُ، وَ إذَا بَنَى الدِّينُ شَيْئاً لَمْتَسْتَطِع الدُّنْيَا هَدْمَهُ. أَلَا تَرَى عَلِىَّ بْنَ أبِى طَالِبٍ وَ مَا يَقُولُ فِيهِ خُطَبَاءُ بَنِى امَيَّةَ مِنْ ذَمِّهِ وَ عَيْبِهِ وَ غِيبَتِهِ! وَ اللهِ لَكَأنَّمَا يَأخُذُونَ بِنَاصِيَتِهِ إلَى السَّماءِ!

ألَا تَرَاهُمْ كَيْفَ يَنْدُبُونَ مَوْتَاهُمْ وَ يَرْثِيهِمْ شُعَرَاوُهُمْ! وَ اللهِ لَكَأنَّمَا يَنْدُبُونَ جِيَفَ الْحُمُرِ! ( شرح نهج البلاغة» ابن أبى الحديد ج 2 ص 414.)

«اى نور ديده پسرك من! بر تو باد به ديندارى! چرا كه هر چه را دنيا آباد كند، دين‏ آن را خراب مى‏كند، و اگر دين چيزى را آباد كند، در قدرت و توان دنيا نيست كه آن را خراب كند. آيا نمى‏بينى على بن أبى طالب را و آنچه را كه خطباى بنى امَّيه در مذمّت و عيب و غيبت او مى‏گويند؟! قسم به خداوند هر آينه گويا موى جلوى سر او را گرفته و به بالا برده و نشان مى‏دهند.

آيا نمى‏بينى چگونه ايشان بر مردگان خود ندبه و زارى مى‏كنند و شعرائشان مرثيه سرائى مى‏نمايند؟! قسم به خداوند هر آينه گويا بر جيفه‏ها و مردارهاى خران، ندبه و زارى مى‏نمايند!»

آرى در اين قضيّه و عكس العمل، غرابتى نمى‏باشد. چون خداوند أولياء خود را كه با نفوس و جانهاى ارزشمند، و با نفايس و تُحَف وجودى خويشتن در ذات خدا فداكارى و تضحيه و قربانى كرده‏اند رها ننموده و بى ياور نمى‏گذارد. و چگونه دشمنان خود را يارى كند در حالى كه آنان رايت جنگ با خدا و با أولياى خدا را برافراشته اند؟ إنَّ اللهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُون (آيه 128، نحل.) «خداوند حقّاً با كسانى است كه تقوى پيشه گرفته‏اند و كسانى كه حقّاً ايشان احسان كننده هستند».

فهرست منابع

1. قرآن كريم‏

2. آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى‏، رضا برنجكار، موسسه فرهنگى طه، قم، 1378.

3. الاخبار الطّوال‏، ابوحنيفه احمد بن داود دينورى، تحقيق عبدالمنعم عامر، قاهره، 1960 م.

4. الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمد بن النعمان (الشيخ المفيد)، مكتبة بصيرتى، قم، بى‏تا.

5. الاغانى‏، ابوالفرج الاصفهانى، وزارة الثقافة و الارشاد القومى، الموسسة المصرية العامة، مصر، 1963 م.

6. امام شناسى‏، علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى‏، ناشر: علامه طباطبايى‏، مشهد مقدس‏، 1428 ه. ق‏

7. الامامة و السياسة، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه الدينورى، تحقيق على شيرى، افست منشورات رضى، قم، 1413 ق‏

8. الكامل فى التاريخ‏، على بن محمد (ابن اثير)، دار صادر، بيروت، 1399 ق.

9. تاريخ الامم و الرسل و الملوك (تاريخ طبرى)، محمد بن جرير طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاينده، انتشارات اساطير، چاپ دوم، تهران، 1362.

10. شرح نهج‏البلاغه‏، عزالدين هبةالله بن محمد بن ابى‏الحديد المدائنى، دار احياءالكتب العربيه، 1962 م (1378 ق).

11. فرهنگ فرق اسلامى‏، محمدجواد مشكور، با مقدمه و توضيحات كاظم مديرشانه‏چى، بنياد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ دوم، مشهد، 1372.

12. مختصر تاريخ دمشق‏، محمد بن مكرم (ابن‏المنظور)، دمشق دارالفكر، 1988 م.

13.مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن على بن الحسين المسعودى، دارالاندلس، بيروت، 1965 م.

14. مناقب آل ابى‏طالب عليه السلام‏، ابن شهرآشوب مازندرانى، علّامه، قم، بى‏تا.

ارسال شده در: 08 خرداد 97 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 8722 دفعه

بررسی وقایع هنگامه تولد وجود مقدس امام زمان علیه السلام

جمع آوری کننده: عبدالمجید بحرینی

مقدمه

بنابر قول مشهور بين محدثان و مورخان، حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در شب نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى در سامرا به دنيا آمد و پدرش غير از او فرزند ديگرى نداشت. (ارشاد، شيخ مفيد، ص 346 ) محمد بن على مى گويد: از امام حسن عسكرى عليه السلام شنيدم كه فرمود:

ولىّ خدا و حجت او بر بندگانش و خليفه بعد از من، شب نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى هنگام طلوع فجر، در حالى كه ختنه شده بود، متولد شد و نخستين كسى كه او را با آب كوثر و سلسبيل (از آب‏هاى بهشت) شست و شو داد، رضوان، نگهبان بهشت، با جمعى از فرشتگان مقرب الهى بود .... (منتخب الاثر، ص 320. ) درباره نام مادر آن حضرت روايات گوناگونى در دست است. در روايتى از شيخ طوسى، از مادر آن بزرگوار به نام ريحانه نام برده شده، ولى بلافاصله افزوده شده كه به او، نرجس، صيقل و سوسن نيز مى‏گفتند. (الغيبه، ص 231 ) به نظر عده‏ اى، كه شهيد از آن با عبارت «قيل» تعبير آورده، مادر آن حضرت، مريم بنت زيد العلويه بوده است. (بحار الانوار، ج 51، ص 28 ) در روايت حكيمه خاتون كه مشهورترين و مستندترين روايت درباره تولد حضرت بقية اللّه عجل الله تعالی فرجه الشریف مى‏ باشد، همان نام «نرجس» آمده است. (همان، ص 2.)

به نظر برخى از محققان، امكان دارد نام اصلى او همان نرجس بوده و ديگر اسامى، به جز صيقل را، بانوى او حكيمه، دختر امام جواد عليه السّلام به وى داده باشد. در آن روزگار، مردمان كنيزان را براى خوشامدگويى به اسامى گوناگون مى ‏خواندند؛ دانستنى است كه اسامى نرجس، ريحانه، و سوسن، همه اسامى گلها هستند. (تاريخ سياسى امام دوازدهم، ص 114)

نرجس دوران باردارى خود را بدون اين‏كه آثارى از باردارى در وجود او ظاهر شود سپرى كرد؛ ازاين رو، كسى متوجه حاملگى او نشد، همان‏گونه كه مادر موسى عليه السلام نيز در دوران حاملگى چنين بود؛ زيرا فرعون، شكم زنان حامله را مى‏ شكافت و مى ‏خواست پيامبرى كه سلطنت او را سرنگون خواهد كرد، متولد نشود. مادر حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از اين جهت همانند مادر موسى بود (ر. ك: تاريخ الغيبة الصغرى، سيد محمد صدر، ج 1، ص 262. ) تا اين‏كه دوران بارداریش سپرى شد و آن حضرت به دنيا آمد.

حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در شرايطى پا به عرصه گيتى گذارد كه خبر ولادت و غيبتش توسط پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت آن حضرت بارها به مردم داده شده و جامعه اسلامى به‏ ويژه شيعيان به او معتقد گشته بودند.

در همان‏ عصرى كه امام‏ هادى و امام‏ حسن‏ عسكرى عليهما السلام از غيبت فرزندشان حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سخن مى ‏گفتند، صاحبان كتب صحاح، بخارى، مسلم، ابوداود، ترمذى و ابن ماجه مى ‏زيستند (اين افراد بين سال‏هاى 256 و 279 درگذشتند. (ر. ك: تاريخ الغيبة الصغرى، ص 241.) ) و روايات نبوى مربوط به حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در كتاب‏هاى خود ثبت مى‏ كردند. از اين رو، براى خليفه عباسى فرصت بسيار مغتنمى بود تا اگر بتواند به مولود امام حسن عليه السلام دست يافته، او را از بين ببرد. با توجه به این مقدمه می گوییم  با توجه به شرایط و مقتضیات سالهای تولد وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این تولد همراه با یک سری حوادث  صورت گرفت که در این نوشتار به آنها پرداخته می شود.

الف) شرایط هنگام تولد وجود مقدس حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

تلاشهايى كه عباسيان حاكم بر سامرا و بغداد براى كنترل زندگى امام حسن عسكرى عليه السّلام به عمل آورده بودند، اختفاى مسأله مهم تولّد امام زمان ارواحنا فداه را كاملا توجيه مى ‏كند. همچنين اين نكته را كه در آن زمانها، مسأله غيبت آن حضرت بر سر زبانها بوده و بنى عباس در صدد بودند تا به هر طريق ممكن، راه امامت را بر شيعه مسدود سازند، روشن مى ‏كند.

شيخ مفيد در آغاز شرح حال امام زمان ارواحنا فداه مى‏نويسد: به دليل مشكلات آن دوران و جستجوى شديد سلطان وقت و كوشش بى ‏امان براى يافتن آخرين حجّت خدا ارواحنا فداه ، ولادت آن حضرت بر همگان مخفى ماند. (الارشاد، ص 345)

پيش از آن نيز در روايات امامان عليهم السّلام به ولادت اسرارآميز آن حضرت اشاره شده و حتى اين مطلب يكى از دلايل شناخت وى تعيين شده بود. (منتخب الاثر، ص 287- 288)

تلاش بى ‏وقفه بنى عباس براى يافتن فرزندى از امام يازدهم، در بيشتر منابع تاريخى گزارش شده است. احمد بن عبيد اللّه بن خاقان كه كار خراج قم را بر عهده داشته، درباره موضوع كاوش خانه امام عسكرى عليه السّلام، گزارشى داده كه متن آن چنين است:

وقتى خبر بيمارى امام عسكرى عليه السّلام شايع شد، خليفه به دنبال پدرم فرستاد. او به دار الخلافه رفت و همراه پنج تن از كارمندان نزديك خليفه كه از معتمدان او بودند بازگشت. پدرم به آنان دستور داد تا خانه امام را در كنترل خود گرفته و لحظه به لحظه از احوال و اخبار وى اطلاع داشته باشند؛ آنگاه برخى از طبيبان را فرا خوانده و دستور داد شبانه روز بر بالين امام حضور داشته باشند.

پس از دو يا سه روز به او اطلاع دادند كه امام ضعيف‏تر شده است و او دستور داد طبيبان بر مراقبتهاى خود بيفزايند؛ آنگاه پيش قاضى القضات رفت و از او خواست ده نفر از معتمدان خود را كه از نظر دين و ورع، كاملا به آنان اطمينان دارد به منزل امام عسكرى عليه السّلام بفرستد كه شبانه روز در آنجا باشند. اين وضع ادامه داشت تا آن كه امام وفات كرد. پس از اين حادثه، خانه امام عسكرى عليه السّلام به دستور خليفه بررسى دقيق شد و همه چيز مهر و موم گرديد و پس از آن تلاشهاى پیگيرانه‏ اى براى يافتن فرزندى از آن حضرت آغاز شد؛ حتى كنيزان امام نيز تحت نظر قرار گرفتند تا معلوم شود كدام يك از آنها باردار است؛ يكى از آنها را كه احتمال حمل درباره‏ اش می ‏رفت در حجره‏ اى تحت مراقبت قرار دادند تا وقتى كه باردار نبودن وى مسلم شد. آنگاه ميراث امام را ميان مادر و برادرش جعفر تقسيم كردند. در همين روايت، به دنبال گزارش مزبور، اشاره ‏اى به فرصت طلبى جعفر به منظور جانشينى برادرش شده است؛ از جمله آن كه، وى از عبيد اللّه بن خاقان خواست او را به عنوان جانشينى امام‏ عسكرى عليه السّلام اعلام و معرفى نمايد و او تقاضاى جعفر را رد كرد. (الكافى، ج 1، صص 505- 506؛ الغيبه، صص 131- 132؛ كمال الدين، ج 1، صص 41- 42؛)

روايت ديگرى اشاره بدان دارد كه برخى از شيعيان قم، بى ‏خبر از رحلت امام عسكرى عليه السّلام براى پرداخت وجوه خويش به سامرا آمدند. پس از ورود به سامرا، كسانى آنها را پيش جعفر بردند. قمى‏ ها نخست در صدد امتحان جعفر بر آمدند؛ بدين منظور از وى پرسيدند: آيا او از مبلغ پولى كه با خود آورده‏ اند اطلاع دارد؟ جعفر پس از اظهار بى ‏اطلاعى گفت: تنها خدا از غيب آگاه است. در نتيجه قمى‏ ها از پرداخت پول به او خوددارى كردند. در آن هنگام، شخصى آنها را به خانه‏اى هدايت كرد و در آنجا پس از آن كه مبلغ وجوهات به آنها گفته شد، پول را به شخصى كه درست گفته بود تحويل دادند. جعفر اين موضوع را به معتمد گزارش داد و به دستور او خانه امام و حتى خانه ‏هاى همسايگان آن حضرت تفتيش مجدد شد.

در اينجا بود كه كنيزى به نام ثقيل كه گويا به خاطر حفظ جان امام زمان عليه السّلام ادعاى باردارى كرده بود بازداشت شد و مدّت دو سال تحت نظر قرار گرفت تا اطمينان به عدم باردارى وى حاصل شد؛ سپس او را رها كردند. (كمال الدين، ص 473- 474)

به طور مسلم، چنين حساسيت شديدى از طرف دستگاه خلافت همراه با تحريكات جعفر، بدان سبب بود تا گذشته از كنترل امام دوازدهم، در صورت عدم دسترسى به آن حضرت، دست كم بتوانند اعلام كنند كه امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزندى نداشته است. احضار افراد موثق در منزل امام نيز براى اين بود تا به ادعاى خود در اين باره رنگ حقيقت داده و شيعيان را دچار حيرت و سردرگمى نمايند، چنانكه در ادامه همان نقل از شيخ طوسى افزوده شده: افراد مورد اعتماد مذكور كه در خانه امام حضور داشتند، شهادت دادند كه آن حضرت در گذشته است. (الغيبه، طوسى، ص 132) حقيقت آن است كه مطابق طرح دقيق و منظمى كه از پيش در اين باره ريخته شده بود، مسأله ولادت آن حضرت از اساس از چشم مردم و حتى بيشتر شيعيان به دور مانده و با اين حال مشكل چندانى نيز به دنبال نياورد.

ب) آگاهى برخى از شيعيان از تولّد امام زمان عليه السّلام‏

البته چنين نبود كه كسى از تولد آخرين حجّت خدا آگاهى نداشته و يا پس از تولد، آن حضرت را نديده باشد. برخى از شيعيان مورد اعتماد و عده‏اى از وكلاى امام عسكرى عليه السّلام و كسانى كه در خانه امام مشغول خدمت بودند از اين امر با خبر بودند.

شيخ مفيد از تعدادى از اصحاب، خادمان و ياران نزديك امام عسكرى عليه السّلام روايت كرده كه آنان موفق به ديدار امام زمان عليه السّلام شده‏اند. محمد بن اسماعيل بن موسى بن جعفر، حكيمه خاتون دختر امام جواد عليه السّلام، ابو على بن مطهر، عمرو اهوازى و ابو نصر طريف خدمتگزار خانه امام، از آن جمله بودند. (الارشاد، ص 350- 351 و نك: ينابيع المودّه، ص 461)

بدين ترتيب امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزند خود را به برخى نشان داد و ايشان را جانشين خويش معرفى كرد.

شيخ كلينى از ضوء بن على عجلى روايت كرده كه مردى ايرانى از اهالى فارس به او گفته بود: به منظور خدمت در منزل امام عسكرى عليه السّلام به سامرا رفتم و امام مرا به عنوان مسئول خريد خانه پذيرفت. وى مى‏گويد: روزى حضرت عسكرى عليه السّلام فرزند خود را به من نشان داد و فرمود: «هذا صاحبكم»؛ وى اظهار مى‏ كند كه پس از آن نيز تا رحلت امام آن كودك را نديده است. او مى‏ افزايد: در زمانى كه وى آن حضرت را ديد، حدود دو سال سن داشته است. (الكافى، ج 1، ص 514)

شايد پراهميت‏ ترين ديدار اصحاب امام عسكرى عليه السّلام از حضرت بقية اللّه عليه السّلام زمانى بود كه محمد بن عثمان عمرى از وكلاى خاص امام زمان عليه السّلام همراه با چهل نفر ديگر در خدمت امام بودند. آن حضرت فرزند خود را به آنان نشان داد و فرمود:

هذا إمامكم من بعدى و خليفتى عليكم، أطيعوه و لا تتفرقوا من بعدى فى أديانكم لتهلكوا، أما انّكم لا ترونه بعد يومكم هذا.

اين امام شما پس از من و جانشين من در ميان شماست. از او فرمان بريد و پس‏ از من در دين خود اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك مى‏شويد و پس از اين هرگز او را نخواهيد ديد.

در ادامه اين روايت آمده است كه: چند روز پس از آن، امام عسكرى عليه السّلام رحلت كرد. (منتخب الاثر، ص 355)

همين روايت را شيخ طوسى نيز نقل كرده و برخى رجال شيعه را كه در اين جمع چهل نفرى حضور داشتند، نام برده كه از آن جمله: على بن بلال، احمد بن هلال، محمد بن معاوية بن حكيم و حسن بن ايوب بن نوح بوده ‏اند. (منتخب الاثر، ص 355)

نام بردن از آن حضرت در آن دوران ممنوع بود و امام عسكرى عليه السّلام تأكيد داشتند كه تنها با عنوان الحجة من آل محمّد عليه السّلام از ايشان نام برند. (كشف الغمه، ج 2، ص 449)

ج) اختلاف پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام‏

مشكلات سياسى و سخت‏گيريهايى كه خلفاى عباسى براى امامان شيعه به وجود مى‏ آوردند، در برقرارى رابطه منظم آنان با شيعيان، نابسامانى‏ هايى را ايجاد مى ‏كرد.

اين مشكل به ويژه، در فاصله رحلت يك امام و جانشينى امام بعدى رخ داد؛ عده‏اى از شيعيان در شناخت امام خود دچار ترديد شدند و مدتى طول مى‏كشيد تا فرقه‏ هاى انشعابى و افكار و انديشه‏ هاى ناروا رو به افول نهاده و امام جديد كاملا استقرار يابد.

گاهى اين مشكلات به قدرى تند بود كه جناحى از شيعه را كاملا از بدنه اصلى آن جدا مى ‏كرد، چنانكه پيدايش و مقاومت واقفه، فطحيه و حتى اسماعيليه را مى ‏توان از مصاديق آن به شمار آورد.

اين مشكل پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام دو چندان بود؛ زيرا گذشته از آن كه تولد و نگهدارى و وصايت امام زمان ارواحنا فداه به طور كاملا محرمانه انجام شده بود، دوران غيبت نيز آغاز شده و تنها پشتوانه نيرومند امامت حضرت حجّت، در يك بخش، ميراث عظيم احاديث موجود درباره اصل مهدويت و پاره‏اى از لوازم آن و در بخش‏ ديگر، استقرار سيستم ارتباطى قوى و حضور برخى از عناصر سرشناس شيعه در ميان امام عسكرى عليه السّلام از يك سو و شيعيان آن حضرت از سوى ديگر بود.

چگونگى پيدايش اختلاف در ميان شيعيان پس از رحلت حضرت عسكرى عليه السّلام در كتابهاى «المقالات و الفرق» و «فرق الشيعة» نوبختى به تفصيل گزارش شده است. شيخ مفيد گزارش نوبختى را با تلخيص و اضافاتى نقل و نقد كرده است.

اشعرى از پانزده فرقه نام مى ‏برد كه هر يك اعتقاد خاصى درباره جانشينى امام عسكرى عليه السّلام را دنبال كردند؛ چنان كه شمارى در امامت امام يازدهم نيز دچار ترديد شدند، چرا كه گمان مى‏كردند فرزندى از ايشان باقى نمانده است، بنابراين، در امامت خود آن بزرگوار هم ترديد كردند. نوبختى ابتدا از چهار فرقه نام برده اما در ضمن تشريح تك تك آنها، از سيزده فرقه ياد كرده است. شيخ مفيد به نقل از نوبختى، چهارده فرقه را نام برده است. (المقالات و الفرق، ص 102- 116؛ فرق الشيعة، ص 96- 112)

شيخ ديدگاههاى اصلى اين فرقه‏ ها را- كه ذيلا به جمع‏بندى آنها خواهيم پرداخت- نقل كرده و با استناد به روايات و استدلالهاى كلامى، به نقد آنها پرداخته است.( الغيبه، طوسى، صص 130- 135) در مقام جمع‏بندى فرقه‏ هاى مزبور، مى‏توان گفت كه آنها از لحاظ اصولى، به پنج گروه به ترتيب زير تقسيم مى‏شوند:

1- كسانى كه رحلت امام عسكرى عليه السّلام را باور نداشته و او را به عنوان «مهدى آل محمد عليهم السّلام» زنده مى‏دانند و به نام «واقفه»؛ يعنى كسانى كه بر امام عسكرى توقف كرده‏اند، شناخته مى‏شوند. (كمال الدين، ص 40)

2- كسانى كه پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام به برادر آن حضرت جعفر بن على الهادى گرويده و به دليل آن كه فرزند امام عسكرى عليه السّلام را نديده بودند، به امامت جعفر ملقب به كذاب گردن نهادند كه دسته‏اى از آنان وى را به جانشين امام يازدهم و دسته‏اى ديگر او را به عنوان امام يازدهم مى ‏شناختند: به اينها «جعفريه» مى‏گفتند.

3- عده‏اى كه پس از انكار امامت حضرت عسكرى عليه السّلام به امامت اولين فرزند امام هادى عليه السّلام «محمد» كه در حيات پدر چشم از جهان فرو بسته بود، گرويدند؛ به اينان «محمديه» گفتند.

4- شمار ديگرى بر اين باور بودند، همانگونه كه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ديگر پيامبرى نخواهد آمد، پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام نيز امامى وجود نخواهد داشت.

5- فرقه ديگر، اماميه بودند كه اكثريت قريب به اتفاق شيعيان را تشكيل مى ‏دادند و به امامت حضرت مهدى عليه السّلام اعتقاد داشتند. اين جريانى بود كه رهبرى اصولى شيعيان امامى را به عهده گرفت. (تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، صص 103- 112)

از اين فرقه ‏ها، تنها فرقه‏اى كه مورد حمايت برخى از چهره‏ هاى معروف قرار گرفت، قائلين به امامت جعفر بن على است كه به نوشته نوبختى، يكى از متكلمان كوفه به نام على بن الطاحى از آنها حمايت كرد و خواهر فارس بن حاتم قزوينى- غالى مشهور- نيز او را در اين كار يارى داد. (فرق الشيعة، ص 99) پيش از آن نيز، هواداران فارس بن حاتم كه از طرف امام هادى عليه السّلام سخت مورد ملامت قرار گرفته بود، در زمان حيات امام عسكرى عليه السّلام مسأله امامت جعفر را مطرح مى‏ كردند. گاه هم گفته مى‏شد كه محمد فرزند امام هادى عليه السّلام كه در واقع امام بوده، پس از خود، جعفر را به امامت برگزيده است.

آنچه مسلم است اين كه فرقه جعفريه- به معناى طرفداران امامت جعفر بن امام هادى عليه السلام ، سرسخت ترين مخالفان اماميه بوده و در ميان شيعيان نيز هوادارانى از غاليان و جز آنها داشته‏ اند. نمونه آنها، همان على طاحن  و نيز على بن حسن بن فضال است كه از فطحى مذهبان بود و در ادامه، به امامت جعفر معتقد شد. شايد بتوان گفت كه پس از انشعاب زيديه و اسماعيليه، ايجاد گرايش شيعى پيرو جعفر، انشعاب بزرگى بود كه رخ داد و گرچه در بغداد به دليل گرايش آل نوبخت به تشيع امامى دوامى نياورد، در نقاط ديگر به طور محدود به زندگى خود ادامه داد.

شيخ مفيد تأكيد فرموده، در سال 373 هجرى كه وى مشغول تنظيم اين متن‏ بوده، از فرق چهارگانه بالا، تنها اماميه موجوديت خود را ادامه مى‏دهد و در وصف آنان چنين مى‏ گويد:

اماميه از نظر تعداد و از لحاظ علمى، پرجمعيت‏ترين فرقه شيعه هستند. آنان دانشمندان علم كلام و صلحا و عبادت‏ پيشگان فقيه و علماى حديث و ادبا و شعراى زيادى را به خود اختصاص داده‏ اند. اينان «وجه الامامية و رؤساء و المعتمد عليهم في الديانة» مى ‏باشند. (الفصول المختاره، ص 261)

شيخ طوسى نيز پيروى براى مذهب وى نشناسانده است. (الغيبه، ص 218) با اين حال شواهد نشان مى‏ دهد كه در برخى از نقاط دور دست، يارانى براى جعفر مانده‏ اند كه تاكنون نيز مذهب خويش را حفظ كرده‏ اند. (تفصيل اين مسأله را بنگريد در: مكتب در فرآيند تكامل، صص 120- 121)

مذهبى كه توانست خود را در مركز خلافت اسلامى حفظ كرده و حضور قاطع خود را نگاه دارد، مذهب امامى بود كه به فرزند امام عسكرى عليه السّلام حضرت حجة بن الحسن العسكرى- عجل الله تعالى فرجه الشريف- ايمان آورد و توانست عمده شيعيان را در مسيرى مشخص هدايت كند. اين نشانگر آن است كه اقدامات صورت گرفته و مقدماتى كه از پيش براى چنين تحوّلى ترتيب داده شده بود، از چنان دقت و استحكامى برخوردار بود كه به راحتى از گرفتارى اكثريت شيعه در وادى فرقه ‏سازيهاى مخرب، جلوگيرى كرده است.

به هر روى بايد توجه داشت كه مسأله غيبت، به سادگى براى جامعه شيعه حل نشده و در دهه‏هاى پايانى قرن سوم و نيز قرن چهارم، دشواريهاى زيادى در اين زمينه در جامعه شيعه به وجود آمد. همين امر بود كه علماى شيعه را بر آن داشت تا به تفصيل درباره مسأله غيبت به تأليف پرداخته و ابعاد آن را روشن كنند. بسيارى از عالمان اين دوره آثارى در اين موضوع تأليف كرده‏اند.

محمد بن بحر رهنى در انتهاى قرن چهارم، كتابى در اين زمينه نگاشت. (معالم العلماء، ص 96 ) شيخ صدوق، به عنوان بزرگترين محدث شيعى در نيمه قرن چهارم، كتاب پرارج «كمال‏ الدين و تمام النعمه» را در پاسخ به همين شبهات و حيرتهايى تأليف كرد كه در اين زمينه به وجود آمده بود. محمد بن ابراهيم نعمانى در همين قرن، كتاب الغيبه خود را براى دفع ترديدى كه براى شيعيان رخ داده و سبب اختلاف ميان آنها شده بود تأليف كرد. (الغيبه، نعمانى، ص 21) او علت اين شك و ترديدها را عدم توجه به روايات فراوانى كه درباره مسأله غيبت وارد شده، دانسته و خود اين مهم را بر عهده گرفته است. به جز نعمانى كه در نيمه اول قرن چهارم هجرى كتاب الغيبه را نوشت، بسيارى در اين باره تأليفاتى دارند؛ از جمله در قرن چهارم، شيخ مفيد چندين نوشته تأليف كرد كه نجاشى در رجال خود از آنها نام مى ‏برد. (رجال النجاشى، صص 283- 287)

پس از مفيد، مهمترين اثر در اين زمينه را شيخ طوسى در سال 447 با عنوان «كتاب الغيبه» پديد آورد. با گذشت زمان طبعا ضرورت بررسى و تبيين مسأله غيبت و پاسخ گويى به مسائل جنبى آن، به طور جدى احساس مى‏شده است. (درباره به سير كتاب‏نويسى درباره مسأله غيبت بنگريد: نور مهدى عليه السّلام، مقاله سير تاريخى غيبت امام، صص 77- 95)  شيخ طوسى اين ضرورت را در آغاز كتاب خود خاطر نشان كرده است. (الغيبه، صص 2- 3)

منبع : کتاب حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام ، تالیف رسول جعفریان

ارسال شده در: 10 ارديبهشت 97 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 8529 دفعه

بررسی وقایع هنگامه تولد وجود مقدس امام زمان علیه السلام

جمع آوری کننده: عبدالمجید بحرینی

مقدمه

بنابر قول مشهور بين محدثان و مورخان، حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در شب نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى در سامرا به دنيا آمد و پدرش غير از او فرزند ديگرى نداشت. (ارشاد، شيخ مفيد، ص 346 ) محمد بن على مى‏گويد: از امام حسن عسكرى عليه السلام شنيدم كه فرمود:

ولىّ خدا و حجت او بر بندگانش و خليفه بعد از من، شب نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى هنگام طلوع فجر، در حالى كه ختنه شده بود، متولد شد و نخستين كسى كه او را با آب كوثر و سلسبيل (از آب‏هاى بهشت) شست و شو داد، رضوان، نگهبان بهشت، با جمعى از فرشتگان مقرب الهى بود .... (منتخب الاثر، ص 320. ) درباره نام مادر آن حضرت روايات گوناگونى در دست است. در روايتى از شيخ طوسى، از مادر آن بزرگوار به نام ريحانه نام برده شده، ولى بلافاصله افزوده شده كه به او، نرجس، صيقل و سوسن نيز مى‏گفتند. (الغيبه، ص 231 ) به نظر عده‏اى، كه شهيد از آن با عبارت «قيل» تعبير آورده، مادر آن حضرت، مريم بنت زيد العلويه بوده است. (بحار الانوار، ج 51، ص 28 ) در روايت حكيمه خاتون كه مشهورترين و مستندترين روايت درباره تولد حضرت بقية اللّه عجل الله تعالی فرجه الشریفمى‏باشد، همان نام «نرجس» آمده است. (همان، ص 2.)

به نظر برخى از محققان، امكان دارد نام اصلى او همان نرجس بوده و ديگر اسامى، به جز صيقل را، بانوى او حكيمه، دختر امام جواد عليه السّلام به وى داده باشد. در آن روزگار، مردمان كنيزان را براى خوشامدگويى به اسامى گوناگون مى‏خواندند؛ دانستنى است كه اسامى نرجس، ريحانه، و سوسن، همه اسامى گلها هستند. (تاريخ سياسى امام دوازدهم، ص 114)

نرجس دوران باردارى خود را بدون اين‏كه آثارى از باردارى در وجود او ظاهر شود سپرى كرد؛ ازاين رو، كسى متوجه حاملگى او نشد، همان‏گونه كه مادر موسى عليه السلام نيز در دوران حاملگى چنين بود؛ زيرا فرعون، شكم زنان حامله را مى‏شكافت و مى‏خواست پيامبرى كه سلطنت او را سرنگون خواهد كرد، متولد نشود. مادر حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از اين جهت همانند مادر موسى بود (ر. ك: تاريخ الغيبة الصغرى، سيد محمد صدر، ج 1، ص 262. ) تا اين‏كه دوران باردارى‏اش سپرى شد و آن حضرت به دنيا آمد.

حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در شرايطى پا به عرصه گيتى گذارد كه خبر ولادت و غيبتش توسط پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت آن حضرت بارها به مردم داده شده و جامعه اسلامى به‏ويژه شيعيان به او معتقد گشته بودند.

در همان‏عصرى كه امام‏هادى و امام‏حسن‏عسكرى عليهما السلام از غيبت فرزندشان حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سخن مى‏گفتند، صاحبان كتب صحاح، بخارى، مسلم، ابوداود، ترمذى و ابن ماجه مى‏زيستند(اين افراد بين سال‏هاى 256 و 279 درگذشتند. (ر. ك: تاريخ الغيبة الصغرى، ص 241.) ) و روايات نبوى مربوط به حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در كتاب‏هاى خود ثبت مى‏كردند. از اين رو، براى خليفه عباسى فرصت بسيار مغتنمى بود تا اگر بتواند به مولود امام حسن عليه السلام دست يافته، او را از بين ببرد. با توجه به این مقدمه می گوییم  با توجه به شرایط و مقتضیات سالهای تولد وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این تولد همراه با یک سری حوادث  صورت گرفت که در این نوشتار به آنها پرداخته می شود.

الف) شرایط هنگام تولد وجود مقدس حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

تلاشهايى كه عباسيان حاكم بر سامرا و بغداد براى كنترل زندگى امام حسن عسكرى عليه السّلام به عمل آورده بودند، اختفاى مسأله مهم تولّد امام زمان ارواحنا فداه را كاملا توجيه مى‏كند. همچنين اين نكته را كه در آن زمانها، مسأله غيبت آن حضرت بر سر زبانها بوده و بنى عباس در صدد بودند تا به هر طريق ممكن، راه امامت را بر شيعه مسدود سازند، روشن مى‏كند.

شيخ مفيد در آغاز شرح حال امام زمان ارواحنا فداه مى‏نويسد: به دليل مشكلات آن دوران و جستجوى شديد سلطان وقت و كوشش بى‏امان براى يافتن آخرين حجّت خدا ارواحنا فداه ، ولادت آن حضرت بر همگان مخفى ماند. (الارشاد، ص 345)

پيش از آن نيز در روايات امامان عليهم السّلام به ولادت اسرارآميز آن حضرت اشاره شده و حتى اين مطلب يكى از دلايل شناخت وى تعيين شده بود. (منتخب الاثر، ص 287- 288)

تلاش بى‏وقفه بنى عباس براى يافتن فرزندى از امام يازدهم، در بيشتر منابع تاريخى گزارش شده است. احمد بن عبيد اللّه بن خاقان كه كار خراج قم را بر عهده داشته، درباره موضوع كاوش خانه امام عسكرى عليه السّلام، گزارشى داده كه متن آن چنين است:

وقتى خبر بيمارى امام عسكرى عليه السّلام شايع شد، خليفه به دنبال پدرم فرستاد. او به دار الخلافه رفت و همراه پنج تن از كارمندان نزديك خليفه كه از معتمدان او بودند بازگشت. پدرم به آنان دستور داد تا خانه امام را در كنترل خود گرفته و لحظه به لحظه از احوال و اخبار وى اطلاع داشته باشند؛ آنگاه برخى از طبيبان را فرا خوانده و دستور داد شبانه روز بر بالين امام حضور داشته باشند.

پس از دو يا سه روز به او اطلاع دادند كه امام ضعيف‏تر شده است و او دستور داد طبيبان بر مراقبتهاى خود بيفزايند؛ آنگاه پيش قاضى القضات رفت و از او خواست ده نفر از معتمدان خود را كه از نظر دين و ورع، كاملا به آنان اطمينان دارد به منزل امام عسكرى عليه السّلام بفرستد كه شبانه روز در آنجا باشند. اين وضع ادامه داشت تا آن كه امام وفات كرد. پس از اين حادثه، خانه امام عسكرى عليه السّلام به دستور خليفه بررسى دقيق شد و همه چيز مهر و موم گرديد و پس از آن تلاشهاى پى‏گيرانه‏اى براى يافتن فرزندى از آن حضرت آغاز شد؛ حتى كنيزان امام نيز تحت نظر قرار گرفتند تا معلوم شود كدام يك از آنها باردار است؛ يكى از آنها را كه احتمال حمل درباره‏اش مى‏رفت در حجره‏اى تحت مراقبت قرار دادند تا وقتى كه باردار نبودن وى مسلم شد. آنگاه ميراث امام را ميان مادر و برادرش جعفر تقسيم كردند. در همين روايت، به دنبال گزارش مزبور، اشاره‏اى به فرصت طلبى جعفر به منظور جانشينى برادرش شده است؛ از جمله آن كه، وى از عبيد اللّه بن خاقان خواست او را به عنوان جانشينى امام‏ عسكرى عليه السّلام اعلام و معرفى نمايد و او تقاضاى جعفر را رد كرد. (الكافى، ج 1، صص 505- 506؛ الغيبه، صص 131- 132؛ كمال الدين، ج 1، صص 41- 42؛)

روايت ديگرى اشاره بدان دارد كه برخى از شيعيان قم، بى‏خبر از رحلت امام عسكرى عليه السّلام براى پرداخت وجوه خويش به سامرا آمدند. پس از ورود به سامرا، كسانى آنها را پيش جعفر بردند. قمى‏ها نخست در صدد امتحان جعفر بر آمدند؛ بدين منظور از وى پرسيدند: آيا او از مبلغ پولى كه با خود آورده‏اند اطلاع دارد؟ جعفر پس از اظهار بى‏اطلاعى گفت: تنها خدا از غيب آگاه است. در نتيجه قمى‏ها از پرداخت پول به او خوددارى كردند. در آن هنگام، شخصى آنها را به خانه‏اى هدايت كرد و در آنجا پس از آن كه مبلغ وجوهات به آنها گفته شد، پول را به شخصى كه درست گفته بود تحويل دادند. جعفر اين موضوع را به معتمد گزارش داد و به دستور او خانه امام و حتى خانه‏هاى همسايگان آن حضرت تفتيش مجدد شد.

در اينجا بود كه كنيزى به نام ثقيل كه گويا به خاطر حفظ جان امام زمان عليه السّلام ادعاى باردارى كرده بود بازداشت شد و مدّت دو سال تحت نظر قرار گرفت تا اطمينان به عدم باردارى وى حاصل شد؛ سپس او را رها كردند. (كمال الدين، ص 473- 474)

به طور مسلم، چنين حساسيت شديدى از طرف دستگاه خلافت همراه با تحريكات جعفر، بدان سبب بود تا گذشته از كنترل امام دوازدهم، در صورت عدم دسترسى به آن حضرت، دست كم بتوانند اعلام كنند كه امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزندى نداشته است. احضار افراد موثق در منزل امام نيز براى اين بود تا به ادعاى خود در اين باره رنگ حقيقت داده و شيعيان را دچار حيرت و سردرگمى نمايند، چنانكه در ادامه همان نقل از شيخ طوسى افزوده شده: افراد مورد اعتماد مذكور كه در خانه امام حضور داشتند، شهادت دادند كه آن حضرت در گذشته است. (الغيبه، طوسى، ص 132) حقيقت آن است كه مطابق طرح دقيق و منظمى كه از پيش در اين باره ريخته شده بود، مسأله ولادت آن حضرت از اساس از چشم مردم و حتى بيشتر شيعيان به دور مانده و با اين حال مشكل چندانى نيز به دنبال نياورد.

ب) آگاهى برخى از شيعيان از تولّد امام زمان عليه السّلام‏

البته چنين نبود كه كسى از تولد آخرين حجّت خدا آگاهى نداشته و يا پس از تولد، آن حضرت را نديده باشد. برخى از شيعيان مورد اعتماد و عده‏اى از وكلاى امام عسكرى عليه السّلام و كسانى كه در خانه امام مشغول خدمت بودند از اين امر با خبر بودند.

شيخ مفيد از تعدادى از اصحاب، خادمان و ياران نزديك امام عسكرى عليه السّلام روايت كرده كه آنان موفق به ديدار امام زمان عليه السّلام شده‏اند. محمد بن اسماعيل بن موسى بن جعفر، حكيمه خاتون دختر امام جواد عليه السّلام، ابو على بن مطهر، عمرو اهوازى و ابو نصر طريف خدمتگزار خانه امام، از آن جمله بودند. (الارشاد، ص 350- 351 و نك: ينابيع المودّه، ص 461)

بدين ترتيب امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزند خود را به برخى نشان داد و ايشان را جانشين خويش معرفى كرد.

شيخ كلينى از ضوء بن على عجلى روايت كرده كه مردى ايرانى از اهالى فارس به او گفته بود: به منظور خدمت در منزل امام عسكرى عليه السّلام به سامرا رفتم و امام مرا به عنوان مسئول خريد خانه پذيرفت. وى مى‏گويد: روزى حضرت عسكرى عليه السّلام فرزند خود را به من نشان داد و فرمود: «هذا صاحبكم»؛ وى اظهار مى‏كند كه پس از آن نيز تا رحلت امام آن كودك را نديده است. او مى‏افزايد: در زمانى كه وى آن حضرت را ديد، حدود دو سال سن داشته است. (الكافى، ج 1، ص 514)

شايد پراهميت‏ترين ديدار اصحاب امام عسكرى عليه السّلام از حضرت بقية اللّه عليه السّلام زمانى بود كه محمد بن عثمان عمرى از وكلاى خاص امام زمان عليه السّلام همراه با چهل نفر ديگر در خدمت امام بودند. آن حضرت فرزند خود را به آنان نشان داد و فرمود:

هذا إمامكم من بعدى و خليفتى عليكم، أطيعوه و لا تتفرقوا من بعدى فى أديانكم لتهلكوا، أما انّكم لا ترونه بعد يومكم هذا.

اين امام شما پس از من و جانشين من در ميان شماست. از او فرمان بريد و پس‏ از من در دين خود اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك مى‏شويد و پس از اين هرگز او را نخواهيد ديد.

در ادامه اين روايت آمده است كه: چند روز پس از آن، امام عسكرى عليه السّلام رحلت كرد. (منتخب الاثر، ص 355)

همين روايت را شيخ طوسى نيز نقل كرده و برخى رجال شيعه را كه در اين جمع چهل نفرى حضور داشتند، نام برده كه از آن جمله: على بن بلال، احمد بن هلال، محمد بن معاوية بن حكيم و حسن بن ايوب بن نوح بوده‏اند. (منتخب الاثر، ص 355)

نام بردن از آن حضرت در آن دوران ممنوع بود و امام عسكرى عليه السّلام تأكيد داشتند كه تنها با عنوان الحجة من آل محمّد عليه السّلام از ايشان نام برند. (كشف الغمه، ج 2، ص 449)

ج) اختلاف پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام‏

مشكلات سياسى و سخت‏گيريهايى كه خلفاى عباسى براى امامان شيعه به وجود مى‏آوردند، در برقرارى رابطه منظم آنان با شيعيان، نابسامانى‏هايى را ايجاد مى‏كرد.

اين مشكل به ويژه، در فاصله رحلت يك امام و جانشينى امام بعدى رخ داد؛ عده‏اى از شيعيان در شناخت امام خود دچار ترديد شدند و مدتى طول مى‏كشيد تا فرقه‏هاى انشعابى و افكار و انديشه‏هاى ناروا رو به افول نهاده و امام جديد كاملا استقرار يابد.

گاهى اين مشكلات به قدرى تند بود كه جناحى از شيعه را كاملا از بدنه اصلى آن جدا مى‏كرد، چنانكه پيدايش و مقاومت واقفه، فطحيه و حتى اسماعيليه را مى‏توان از مصاديق آن به شمار آورد.

اين مشكل پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام دو چندان بود؛ زيرا گذشته از آن كه تولد و نگهدارى و وصايت امام زمان ارواحنا فداه به طور كاملا محرمانه انجام شده بود، دوران غيبت نيز آغاز شده و تنها پشتوانه نيرومند امامت حضرت حجّت، در يك بخش، ميراث عظيم احاديث موجود درباره اصل مهدويت و پاره‏اى از لوازم آن و در بخش‏ ديگر، استقرار سيستم ارتباطى قوى و حضور برخى از عناصر سرشناس شيعه در ميان امام عسكرى عليه السّلام از يك سو و شيعيان آن حضرت از سوى ديگر بود.

چگونگى پيدايش اختلاف در ميان شيعيان پس از رحلت حضرت عسكرى عليه السّلام در كتابهاى «المقالات و الفرق» و «فرق الشيعة» نوبختى به تفصيل گزارش شده است. شيخ مفيد گزارش نوبختى را با تلخيص و اضافاتى نقل و نقد كرده است.

اشعرى از پانزده فرقه نام مى‏برد كه هر يك اعتقاد خاصى درباره جانشينى امام عسكرى عليه السّلام را دنبال كردند؛ چنان كه شمارى در امامت امام يازدهم نيز دچار ترديد شدند، چرا كه گمان مى‏كردند فرزندى از ايشان باقى نمانده است، بنابراين، در امامت خود آن بزرگوار هم ترديد كردند. نوبختى ابتدا از چهار فرقه نام برده اما در ضمن تشريح تك تك آنها، از سيزده فرقه ياد كرده است. شيخ مفيد به نقل از نوبختى، چهارده فرقه را نام برده است. (المقالات و الفرق، ص 102- 116؛ فرق الشيعة، ص 96- 112)

شيخ ديدگاههاى اصلى اين فرقه‏ها را- كه ذيلا به جمع‏بندى آنها خواهيم پرداخت- نقل كرده و با استناد به روايات و استدلالهاى كلامى، به نقد آنها پرداخته است.( الغيبه، طوسى، صص 130- 135) در مقام جمع‏بندى فرقه‏هاى مزبور، مى‏توان گفت كه آنها از لحاظ اصولى، به پنج گروه به ترتيب زير تقسيم مى‏شوند:

1- كسانى كه رحلت امام عسكرى عليه السّلام را باور نداشته و او را به عنوان «مهدى آل محمد عليهم السّلام» زنده مى‏دانند و به نام «واقفه»؛ يعنى كسانى كه بر امام عسكرى توقف كرده‏اند، شناخته مى‏شوند. (كمال الدين، ص 40)

2- كسانى كه پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام به برادر آن حضرت جعفر بن على الهادى گرويده و به دليل آن كه فرزند امام عسكرى عليه السّلام را نديده بودند، به امامت جعفر ملقب به كذاب گردن نهادند كه دسته‏اى از آنان وى را به جانشين امام يازدهم و دسته‏اى ديگر او را به عنوان امام يازدهم مى‏شناختند: به اينها «جعفريه» مى‏گفتند.

3- عده‏اى كه پس از انكار امامت حضرت عسكرى عليه السّلام به امامت اولين فرزند امام هادى عليه السّلام «محمد» كه در حيات پدر چشم از جهان فرو بسته بود، گرويدند؛ به اينان «محمديه» گفتند.

4- شمار ديگرى بر اين باور بودند، همانگونه كه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ديگر پيامبرى نخواهد آمد، پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام نيز امامى وجود نخواهد داشت.

5- فرقه ديگر، اماميه بودند كه اكثريت قريب به اتفاق شيعيان را تشكيل مى‏دادند و به امامت حضرت مهدى عليه السّلام اعتقاد داشتند. اين جريانى بود كه رهبرى اصولى شيعيان امامى را به عهده گرفت. (تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، صص 103- 112)

از اين فرقه‏ها، تنها فرقه‏اى كه مورد حمايت برخى از چهره‏هاى معروف قرار گرفت، قائلين به امامت جعفر بن على است كه به نوشته نوبختى، يكى از متكلمان كوفه به نام على بن الطاحى از آنها حمايت كرد و خواهر فارس بن حاتم قزوينى- غالى مشهور- نيز او را در اين كار يارى داد. (فرق الشيعة، ص 99) پيش از آن نيز، هواداران فارس بن حاتم كه از طرف امام هادى عليه السّلام سخت مورد ملامت قرار گرفته بود، در زمان حيات امام عسكرى عليه السّلام مسأله امامت جعفر را مطرح مى‏كردند. گاه هم گفته مى‏شد كه محمد فرزند امام هادى عليه السّلام كه در واقع امام بوده، پس از خود، جعفر را به امامت برگزيده است.

آنچه مسلم است اين كه فرقه جعفريه- به معناى طرفداران امامت جعفر بن امام هادى عليه السلام ، سرسختترين مخالفان اماميه بوده و در ميان شيعيان نيز هوادارانى از غاليان و جز آنها داشته‏اند. نمونه آنها، همان على طاحن  و نيز على بن حسن بن فضال است كه از فطحى مذهبان بود و در ادامه، به امامت جعفر معتقد شد. شايد بتوان گفت كه پس از انشعاب زيديه و اسماعيليه، ايجاد گرايش شيعى پيرو جعفر، انشعاب بزرگى بود كه رخ داد و گرچه در بغداد به دليل گرايش آل نوبخت به تشيع امامى دوامى نياورد، در نقاط ديگر به طور محدود به زندگى خود ادامه داد.

شيخ مفيد تأكيد فرموده، در سال 373 هجرى كه وى مشغول تنظيم اين متن‏ بوده، از فرق چهارگانه بالا، تنها اماميه موجوديت خود را ادامه مى‏دهد و در وصف آنان چنين مى‏گويد:

اماميه از نظر تعداد و از لحاظ علمى، پرجمعيت‏ترين فرقه شيعه هستند. آنان دانشمندان علم كلام و صلحا و عبادت‏پيشگان فقيه و علماى حديث و ادبا و شعراى زيادى را به خود اختصاص داده‏اند. اينان «وجه الامامية و رؤساء و المعتمد عليهم في الديانة» مى‏باشند. (الفصول المختاره، ص 261)

شيخ طوسى نيز پيروى براى مذهب وى نشناسانده است. (الغيبه، ص 218) با اين حال شواهد نشان مى‏دهد كه در برخى از نقاط دور دست، يارانى براى جعفر مانده‏اند كه تاكنون نيز مذهب خويش را حفظ كرده‏اند. (تفصيل اين مسأله را بنگريد در: مكتب در فرآيند تكامل، صص 120- 121)

مذهبى كه توانست خود را در مركز خلافت اسلامى حفظ كرده و حضور قاطع خود را نگاه دارد، مذهب امامى بود كه به فرزند امام عسكرى عليه السّلام حضرت حجة بن الحسن العسكرى- عجل الله تعالى فرجه الشريف- ايمان آورد و توانست عمده شيعيان را در مسيرى مشخص هدايت كند. اين نشانگر آن است كه اقدامات صورت گرفته و مقدماتى كه از پيش براى چنين تحوّلى ترتيب داده شده بود، از چنان دقت و استحكامى برخوردار بود كه به راحتى از گرفتارى اكثريت شيعه در وادى فرقه‏سازيهاى مخرب، جلوگيرى كرده است.

به هر روى بايد توجه داشت كه مسأله غيبت، به سادگى براى جامعه شيعه حل نشده و در دهه‏هاى پايانى قرن سوم و نيز قرن چهارم، دشواريهاى زيادى در اين زمينه در جامعه شيعه به وجود آمد. همين امر بود كه علماى شيعه را بر آن داشت تا به تفصيل درباره مسأله غيبت به تأليف پرداخته و ابعاد آن را روشن كنند. بسيارى از عالمان اين دوره آثارى در اين موضوع تأليف كرده‏اند.

محمد بن بحر رهنى در انتهاى قرن چهارم، كتابى در اين زمينه نگاشت. (معالم العلماء، ص 96 ) شيخ صدوق، به عنوان بزرگترين محدث شيعى در نيمه قرن چهارم، كتاب پرارج «كمال‏ الدين و تمام النعمه» را در پاسخ به همين شبهات و حيرتهايى تأليف كرد كه در اين زمينه به وجود آمده بود. محمد بن ابراهيم نعمانى در همين قرن، كتاب الغيبه خود را براى دفع ترديدى كه براى شيعيان رخ داده و سبب اختلاف ميان آنها شده بود تأليف كرد. (الغيبه، نعمانى، ص 21) او علت اين شك و ترديدها را عدم توجه به روايات فراوانى كه درباره مسأله غيبت وارد شده، دانسته و خود اين مهم را بر عهده گرفته است. به جز نعمانى كه در نيمه اول قرن چهارم هجرى كتاب الغيبه را نوشت، بسيارى در اين باره تأليفاتى دارند؛ از جمله در قرن چهارم، شيخ مفيد چندين نوشته تأليف كرد كه نجاشى در رجال خود از آنها نام مى‏برد. (رجال النجاشى، صص 283- 287)

پس از مفيد، مهمترين اثر در اين زمينه را شيخ طوسى در سال 447 با عنوان «كتاب الغيبه» پديد آورد. با گذشت زمان طبعا ضرورت بررسى و تبيين مسأله غيبت و پاسخ گويى به مسائل جنبى آن، به طور جدى احساس مى‏شده است. (درباره به سير كتاب‏نويسى درباره مسأله غيبت بنگريد: نور مهدى عليه السّلام، مقاله سير تاريخى غيبت امام، صص 77- 95)  شيخ طوسى اين ضرورت را در آغاز كتاب خود خاطر نشان كرده است. (الغيبه، صص 2- 3)

منبع : کتاب حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام ، تالیف رسول جعفریان

ارسال شده در: 10 ارديبهشت 97 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 8701 دفعه

فعاليتها و تلاشهاى امام سجاد (علیه السلام)

جمع‌آوری کننده: عبدالمجید بحرینی
مقدمه:
امام چهارم فرزند برومند حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام در نيمه جمادى الاخر سال 38 هجرى- دو سال قبل از شهادت امام على عليه السلام- ديده به جهان گشود. (طبرسى، ص 251) [تاريخهاى ديگرى هم گفته شده است مانند: 15 جمادى الاولى سال 36، 21 شعبان سال 38، سال 37 و پنجم شعبان سال 38. (ر. ك عوالم، ج 18، ص 12- 14) سيد جعفر شهيدى در تاريخ مشهور خدشه كرده و آن را صحيح ندانسته و تاريخ صحيح ولادت را سال 48 هجرى دانسته است، ر. ك زندگانى على بن الحسين، شهيدى، ص 30- 37]
نام آن بزرگوار على، و كنيه مشهورش «ابوالحسن»  و لقبهاى معروفش‏  «زين‏العابدين»، «سيّد الساجدين»، «ذوالثفنات» و «سجاد» است. (عوالم، ج 18، ص 16 به نقل از فصول المهمه، ص 183)
نويسنده محقق، دكتر سيد جعفر شهيدى مى‏نويسد:
 «هريك از اين لقبها نشان دهنده مرتبه‏اى از كمال نفس و درجتى از ايمان و مرحله‏اى از تقوا و پايه‏اى از اخلاص است و بيان دارنده اعتماد مردم به دارنده اين لقبها: سيد عابدان، پيشواى زاهدان (قدوة الزاهدين)، مهتر پرهيزكاران (سيد المتقين)، امام مؤمنان، زيور صالحان (زين الصالحين)، چراغ شب زنده داران (منار القانتين)، (داراى) پيشانى پينه بسته (ذوالثَفَنات) و چنانچه خواهيد خواند او به حقيقت مظهر نمايان اين صفتها بوده است و اين گفته‏اى است كه همگى برآنند.» (سيد جعفر شهيدى، ص 8)
امام سجّاد عليه السلام انسانى كامل و برگزيده حق و در همه جهات اخلاقى، عبادى و علمى به اوج كمال رسيده و نمونه مجسّم قرآن كريم و رسول امين صلى الله عليه و آله بود. در دوران سياه حكومت اموى كه ارزش‏هاى انسانى به‏فراموشى سپرده شده و مردم به جاى مشاهده زهد، ساده‏زيستى، تواضع، نوع‏دوستى و رعيّت‏پرورى از زمامداران خود به‏عنوان خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله، شاهد دنياطلبى، اشرافيّت، تجمل‏گرايى، خودمحورى وظلم و ستمگرى آنان بودند، آن امام همام چون خورشيدى فروزنده درخشيد و وجودش مجمع همه فضائل و ارزش‏هاى فراموش شده گشت؛ چندان‏كه دوست و دشمن را به‏تحسين واداشت. جاحظ از دانشمندان بزرگ اهل سنّت در قرن سوّم هجرى در وصف آن حضرت مى‏نويسد:
اما على بن حسين، درباره او نظر خارجى را چون شيعه، شيعه را چون معتزلى، معتزلى را چون عامى و عامى را چون خاص ديدم و كسى را نديدم كه در فضيلت او يا مقدّم بودنش بر ديگران ترديدى داشته باشد. (عمدة الطالب، ص 160)
محمد بن طلحه شافعى درباره امام مى‏نويسد:
او، زينت عبادت كنندگان، پيشواى زاهدان، سرور پرهيزكاران و امام مؤمنان است.
سيره‏اش گواه آن است كه وى فرزند صالح رسول خدا صلى الله عليه و آله و سيمايش بيانگر قرب او نزد پروردگار است .... (مطالب السؤول، ص 77)
امام سجاد علیه السلام در طول امامت خود برای تکمیل قیام پدر بزگوار خویش آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام و حفظ و گسترش شیعه و فرهنگ شیعه دست به تلاش هایی زدند که در این نوشتار به برخی از آنها اشاره می شود.
1. سازمان بخشيدن به تشكيلات سياسى شيعه‏
با وقوع حادثه عاشورا، رعب و وحشتى عظيم در جهان اسلام و به خصوص در بين شيعيان و دوستداران اهل بيت عليهم السلام ايجاد شد. همه كسانى كه با حكومت فاسد و ظالم اموى مخالف بودند، احساس كردند كه دستگاه حاكم براى حفظ اقتدار و سيطره خود به كشتن سرشناس‏ترين شخصيت زمان و فرزند پيامبر (صلی الله علیه وآله) دست يازيده و طبيعى است كه از هيچ اقدام ديگرى روى گردان نيست. اين رعب و وحشت با حوادثى مانند كشتار مردم مدينه و به منجنيق بستن خانه خدا تكميل شد.
تبليغات گسترده مبلغان دربارى به نفع حكومت اموى و عليه مخالفان آنان به‏ خصوص بنى هاشم، ممنوعيت نقل احاديث پيامبر (صلی الله علیه وآله) در مورد اهل بيت و جعل احاديث به نفع دستگاه حاكم و تهديد و تطميع، همه و همه دست به دست هم داده و اهل بيت عليهم السلام را در مظلوميتى بى نظير قرار داده بود. بعد از گذشت پنجاه سال از وفات رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اهل بيت آن حضرت در دو شهر مكّه و مدينه كه زادگاه و پرورشگاه اسلام بودند، طرفدار نداشتند و در كوفه نيز دوستداران ايشان تحت سيطره مردى خون آشام همچون عبيدالله زياد بودند. امام سجاد (عليه السلام) در مورد همين برهه از زمان مى‏فرمايد:
«ما بِمَكَّةَ وَ الْمَدينَةَ عِشْروُن رَجُلًا يُحِبُّنا» (مجلسی، ج 4، ص 143) در مكّه و مدينه بيست نفر نيست كه ما را دوست داشته باشد.
                        الف) گروه مردّدها
از طرف ديگر با شهادت امام حسين شيرازه تشكيلات شيعه از هم پاشيد و اين گروه اصيل اسلامى مى‏رفت تا به طور كامل از صحنه محو گردد، زيرا امام محور تشكيلات شيعه بود و امام حسين (عليه السلام) در كربلا به شهادت رسيده بود و امام سجاد (عليه السلام) تنها بازمانده خاندان نبوت بود كه محور بودن ايشان براى بسيارى از شيعيان جا نيفتاده بود و به همين جهت در درون جبهه شيعه ترديد و سرگردانى راه يافت و بسيارى از افراد نسبت به امامت امام سجاد (عليه السلام) مردّد شدند و عمويش محمد حنفيه فرزند امام على (عليه السلام) را به عنوان امام پذيرفتند. دكتر سيد حسين جعفرى مى‏نويسد:
 «تا هنگامى كه حسين (عليه السلام) زنده بود، شيعيان متّحد و يكپارچه بودند و او را تنها پيشوا و امام خاندان پيامبر مى‏دانستند، ولى شهادت ناگهانى او و تقّيه على بن الحسين (عليه السلام) تنها فرزند باقيمانده‏اش كه به زين‏العابدن شهرت دارد، شيعيان را در حال آشفتگى قرارداد و خلايى را در رهبرى فعّال پيروان اهل بيت به وجود آورد.» (تشيّع در مسير تاريخ، جعفرى، ترجمه دكتر آيت اللهى، ص 212 )
و در جاى ديگر مى‏نويسد:
 «با وجود اين (كه امام حسين عليه السلام به امامت فرزندش تصريح كرده و ام سلمه را به ردّ ودايع امامت به امام سجاد عليه السلام امر كرده بود) اكثر شيعيان از محمد حنفيّه و نه از زين العابدين پيروى كردند.» (همان مدرك، ص 114)
ايشان خاطر نشان مى‏شود كه در رابطه با امامت امام حسن و امام حسين عليهما السلام بيشترين تاكيد شيعيان از آن جهت بود كه آنان نسل پيامبر بودند در حالى كه ابن حنفيه فرزدند على (عليه السلام) بود. ايشان در بيان اين تغيير ملاك مى‏نويسد:
«شايد تنها پاسخ به اين معما را در اين حقيقت بتوان يافت كه اكثر شيعيان خالص و هسته مركزى معتقدين به اين آيين با آن موضعگيرى مكتبى در مسأله رهبرى بلافصل نسل پيامبر، دارفانى را وداع گفته و از نظر كمّى كاهش يافته بودند. اينان در قتل عام كربلا همراه با حسين عليه السلام و سپس در جنگ عين الورده تحت فرماندهى سليمان بن صرد خزاعى جان خود را فدا كردند.» (تشيّع در مسير تاريخ، جعفرى، ترجمه دكتر آيت اللهى، ص 212)
قاسم بن عوف يكى از ياران امام سجاد (عليه السلام) است كه به اعتراف خودش مردّد بين على بن الحسن (عليه السلام) و محمد حنفيّه بوده است. (رجال طوسى، ص 124 )  و ابى بُجَير عالم اهواز اول از طرفداران محمّد حنفيّه بود. (عوالم، ج 18، ص 37)
امويان نيز معتقد بودند كه با قتل عام كربلا، آل على ريشه كن شده ديگر به عنوان يك جناح مخالف نمايان نخواهند شد و آنها از اين جهت خيالشان راحت شده بود و مردم نيز ديگر اميدى به روى كار آمدن خاندان پيامبر نداشتند و به حساب همه شيعه گروهى نابود شده بود. (ر. ك دراسات و بحوث، ص 84)
در چنين اوضاع و احوالى امام سجاد وظيفه رهبرى و امامت شيعه را به دست گرفت و به سازمان دادن دوباره شيعيان اقدام كرد. بدين منظور چند كار از باب مقدّمه لازم بود.
1-  تبين انديشه اصيل اسلامى كه بايد مبناى حكومت قرار گيرد. هدف عمده امامان تشكيل حكومت بر مبناى فرهنگ و فكر اسلامى است. ولى متأسفانه در آن زمان از اسلام حقيقى جز نامى باقى نبود و اسلام واقعى ناشناخته‏ترين چيزها بود. از اين رو اولين وظيفه امام تبيين اسلام ناب بود. جهل و ناآگاهى مردم نسبت به اسلام اصيل به قدرى عمومى و فراگير بود كه حتى بعضى از بنى هاشم را نيز شامل مى‏شد. نقل شده مردم و حتى عده‏اى از بنى هاشم در زمان امام سجاد (عليه السلام) در اثر اختلاف نقلها و فتواها نمى‏دانستند كه چگونه نماز بگذارند و حج كنند. (همان مدرك، ص 80 به نقل از كشف القناع عن حجية الاجماع، ص 67)
دست جعل، تحريف و تضييع در همه مفاهيم و احكام اسلامى وارد شده و هيچ چيز با آن كه پيامبر ارائه كرده بود، مطابقت نداشت.
زُهرىّ عالم اموى زمان گويد:
 «در دمشق بر انس بن مالك (از اصحاب رسول خدا ( صلی الله علیه وآله)) وارد شدم. او در حالى كه تنها بود، گريه مى‏كرد. علت گريه‏اش را جويا شدم؛ گفت:
«لا اعْرِفُ شَيْئاً مِمَّا ادْرَكْتُ الَّا هذِهِ الصَّلاةَ وَ قَدْ ضُيِّعَتْ» (همان مدك، به نقل از جامع بيان العلم، ج 2، ص 244) از آنچه در عهد رسول خدا درك كرده بودم (در بين شما) جز نماز نشناختم كه آن هم ضايع شد.
حسن بصرى مى‏گفت:
«اگر اصحاب پيامبر بر شما وارد شوند جز قبله شما را به رسميت نمى‏شناسند.» (همان مدرك به نقل از جامع بيان العلم، ج 2، ص 244- 245)
و عبدالله بن عمرو بن عاص مى‏گفت:
«اگر دو نفر از اصحاب پيامبر با كتاب خدا در يكى از دره‏ها خلوت كرده باشند و حالا بر مردم وارد شوند، هيچ چيز از (اعمال، اخلاق و عقايد) اين مردم را به رسميت نمى‏شناسند.» (همان مدرك به نقل از موطأ مالك چاپ شده باتنوير الحوالك، ج 1، ص 93 و جامع بيان العلم، ج 2، ص 244 )
بنابراين طبيعى است كه امام در چنين شرايطى اولين وظيفه خود را تبيين اسلام ناب و زدودن غبار جعل وخرافه از چهره تابناك آن قرار دهد.
2- دومين وظيفه مهم امام آشنا كردن مردم با مبلغان و معلمان واقعى اسلام بود.
بايد اسلام شناسانِ حقيقى را به مردم معرفى مى‏كرد تا از اجتماع آنها حول و حوش عالم نمايان دربارى و جاعلان حديث و ناقللان اخبار و روايات نادرست جلوگيرى شود و مردم به مرجع حقيقى سنّت مراجعه كنند و از منشاء و سرچشمه زلال حقايق و معارف سيراب شوند و بايد اين معنا را روشن مى‏كرد كه ولايت و امامت و حكومت حق اينهاست. غير اينها شايستگى عهده‏دارى اين مقام منيع را ندارند.
3-  ايجاد تشكيلاتى تا محور حركتهاى سياسى آينده باشد و تربيت كادرهايى تا مسؤوليتهاى مهم را در اين راستا به عهده گيرند. (تلخيص از پژوهش در زندگى امام سجاد (عليه السلام)، آيت الله خامنه اى، ص 28- 31)
امام در هر سه محور فوق فعاليت مؤثر و سازنده خويش را آغاز كرد و اما در محول اول، شرايط به گونه‏اى بود كه امام نمى‏توانست مفاهيم مورد نظر خود را آشكار و صريح بيان كند و بدين جهت دو روش پيش گرفت:
الف) موعظه و نصيحت‏
ب) دعا
امام در بيانات نصيحت‏گونه خويش در قالب وعظ و تفسير به بيان مفاهيم اسلامى و نشر آن پرداخت بنى‏اميه سعى و كوشش داشتند مردم را به ظاهر دين مشغول كرده و از باطن آن باز دارند ولى امام (عليه السلام) سعى داشت مردم را از اين ظاهر عبور داده و به باطن و مفهوم و معناى دين برساند. امام سعى مى‏كرد مفاهيم آيات قرآن را تشريح كند و علاوه بر قرائت قرآن با صداى نيكو، مفاهيم آن را بازگو مى‏كرد. به نمونه‏هايى در اين مورد توجه كنيد:
الف- اما در تفسير آيه شريفه «وَلَكُمْ فِى الْقِصاصِ حَياةٌ» فرمود:
«و براى شما) اى امت محمد (صلی الله علیه وآله) (در قصاص حيات و زندگى است) زيرا هر كس كه تصميم به قتل ديگرى بگيرد وقتى بداند كه از او قصاص مى‏كنند، از قتل دست مى‏كشد، پس هم حيات او تأمين شده و هم حيات آن كس كه مى‏خواست بكشد و هم حيات غير آن دو وقتى بدانند قصاص واجب است و از ترس قصاص جرأت بر كشتن ديگران پيدا نمى‏كنند (اى صاحبان لبّ) و صاحبان عقل (شايد تقوا بورزيد»
بعد امام فرمود:
- بندگان خدا، اين قصاص مربوط به كسى است كه او را كشته‏ايد و دستش را از دنيا كوتاه كرده‏ايد آيا شما را خبر دهم از كشتنى بدتر از اين و قصاصى سخت‏تر از اين قصاص؟
-   بلى اى فرزند پيامبر.
 -   بدتر از اين، كشتنى است كه جبران پذير نسيت و بعد از آن هيچگاه حيات نمى‏يابد.
- آن چيست؟
- اينكه كسى او را از نبوت پيامبر (صلی الله علیه وآله) و ولايت على بن ابيطالب (عليه السلام) گمراه كند و او را به غير راه خدا ببرد و به پيروى دشمنان على و اعتقاد به امامت آنها و دفع على از حقش و انكار فضيلت على وا دارد و به اداى حق واجب امام على (عليه السلام) بى‏اعتنا سازد. اين است آن قتلى كه عبارت است از جاودانه كردن مقتول در آتش جهنم براى هميشه و جزَا و كيفر اين قتل مثل آن جاودانه ماندن در عذاب جهنم است.
ب- يكى ازقضات كوفه از امام درباره اين آيه سؤال كرد: «وَجَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتى‏ بارَكْنا فيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فيهَا السَّيْرَ سيرُوا فيها لَيالِىَ وَ ايَّاماً امِنينَ» (سبأ، آيه 18. ميان آنها و شهرهايى كه در آنها پر نعمت گردانديم باز قريه هايى (نزديك به هم) قرار داديم و منزلهايى برابر معين كرديم. در آن راهها ايمن از گزند، شبها و روزها سفر كنيد.)
امام فرمود:
- مردم در مورد آن قريه‏هاى مبارك چه مى‏گويند؟
-  مى‏گويند منظور مكه است.
- آيا دزدى (و ناامنى) در شهرى بيشتر از مكّه ديده‏اى؟!
 - پس مراد چيست؟
-   منظور مردانى (معين) هستند.
- آيا در كتاب خدا نظير دارد؟ (كه به مردانى قريه گفته شده باشد.) ‏
- آيانشنيده‏اى كلام خدارا: «وَكَايِّنْ مِنْ‏قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ‏امْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ» (طلاق، آيه 8. چه بسا قريه‏هايى كه از فرمان پروردگارشان و پيامبرانش سر باز زدند)  وَ «وَتِلْكَ‏الْقُرى‏ اهْلَكْناهُمْ» (كهف، آيه 59. آن قريه‏ها را هلاك كرديم‏)  و «وَاسْأَلِ‏الْقَرْيَةَ الَّتى‏كُنَّافيها والْعيرَ الَّتى‏اقْبَلْنا فيها» (يوسف، آيه 82. از شهرى كه در آن بوده‏ايم و از كاروانى كه همراهش آمده‏ايم بپرس‏)
 وآيات ديگر.
- فدايت شوم، آنان كيانند؟
-   آنان ما هستيم. آيا نشينيده‏اى كه مى‏فرمايد: «سيرُوا فيها لَيالِىَ وَ ايَّاماً امِنينَ» يعنى در امان از انحراف. (احتجاج، ص 313)
اين بيانات امام، موعظه‏اى بود و علاوه بر اينكه مفاهيم مورد نظر به اذهان القاء مى‏شد، تعرّض آشكار به حكومت نبود. از ديگر بيانات موعظه‏اى امام، وعظ و نصيحتى است كه آن بزرگوار براى تذكر اصحابش در هر جمعه القا فرموده است. اين موعظه براى اين بوده كه دوستداران آن حضرت در هر جمعه در اجتماع خود يا به طور خصوصى بخوانند، جالب اينجاست كه دايره مخاطبان اين موعظه وسيع است و همه مردم را در بر مى‏گيرد. خطاب اين موعظه «اى مردم است». نه «اى برادران» يا «اى مؤمنان». در اين روايت نيز امام تعرض صريحى به دستگاه حاكم ندارد، بلكه در صدد تبيين فكر صحيح اسلامى و جا انداختن آن براى مردم مى‏باشد. امام در اين وعظ بليغ صحنه قيامت و سؤال و نوع سؤالها را ترسيم مى‏كند:
«اى مردم از خدا بترسيد و بدانيد كه به سوى او باز مى‏گرديد و ... آگاه باشيد اولين سؤال از پروردگارى است كه مى پرستيد و از پيامبرتان و از دينتان و از كتابتان و از امامى كه ولايتش را پذيرفته‏ايد و از....»
و بعد از توجه دادن بليغ به آخرت و انذار از عذاب و مرگ زودرس، آنان را به زهد و بى‏اعتنايى به زخارف دنيا دعوت و بى‏اعتبارى دنيا را تذكر مى‏دهد. (ر. ك ائمتنا، ج 1، ص 284- 286 و پژوهش در زندگى امام سجاد (عليه السلام)، ص 35- 37)
ب) رساله حقوق‏
رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) از بيانات امام در همين راستاى وعظ و نصيحت است. از اقدامات مهم و اساسى امام سجاد (عليه السلام) تنظيم اين رساله شريف است. حقوقى كه با مراعات آنها حيات انسانى تنظيم و تضمين مى‏شود و دين و شريعت براى تحقّق اين حقوق نازل شده پيامبران به استيفاى اين حقوق و رساندن آن به صاحبانش همت گماشته‏اند. در حقيقت امام اين رساله شريف را كه به منزله قانون اساسى حكومت اسلامى است، براى بشريت فرستاده است. امام با تبيين اين رساله شريف نشان داد كه وضع قانون مترقى و متناسب با روح بشرى فقط شايسته امام عالم متصل به منبع وحى است و ديگران بايد به او رجوع كنند. اين رساله را امام سجاد عليه السلام در زمانى نوشت كه از ديدگاه حكومت اين حقوق فراموش شده و به طاق نسيان سپرده شده بود. حقوقى كه حتى نام بردن و تصور آنها جرم بود از جمله: حق سلطان بر رعيت، حق رعيت بر سلطان، حق مملوك، حق آزاد كننده بر برده آزاد شده، حق برده آزاد شده بر كسى كه او را آزاد كرده است، حق امام جماعت، حق هم دينان، حق اهل ذمهّ و ....
رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) به دو متن ذكر شده است. يك متن مفصل كه در كتاب تحف‏العقول نقل شده است و شامل پنجاه حق است و يك متن مختصر كه در كتاب خصال و امالى و فقيه شيخ صدوق ذكر شده است و محدّت نورى احتمال داده كه متن دوم مختصر همان متن اول باشد كه از امام (عليه السلام) صادر شده است. (عوالم، ج 18، ص 314)  اين رساله شريف شامل پنجاه حق است.( تحف العقول، ص 270، البته در نقل شيخ صدوق، 51 حق است‏)
حق خدا.
حق نفس.
حقوق جوارح هفتگانه (زبان، گوش، چشم، دست، پا، شكم و آلت تناسلى.)
حقوق افعال (نماز، روزه، صدقه، قربانى.)
حقوق پيشوايان سه گانه (سلطان، معلّم، مولا.)
حقوق رعيتها و زير دستها (رعيت سلطان، شاگران، همسر، بنده).
حقوق ارحام و خويشاوندان (مادر، پدر، فرزند، برادر و خويشاوندان ديگر)
حقوق اجتماعى (مولايى كه تو را آزاد كرده است، بنده‏اى كه آزاد كرده‏اى، كسى كه به تو نيكى كرده است، مؤذّن، بدهكار، طلبكار، رفيق، خصم مدعى (طلبكار)، خصم مدعى عليه (بدهكار)، مشورت خواه، مشاور، نصيحت جو، بزرگترها، كوچكترها، سائل، كسى كه از او چيزى مى خواهى، كسى كه سرّى به تو سپرده، كسى كه به تو بدى كرده، هم دينان و اهل ذمّه)
اين رساله شريف كامل‏ترين متن حقوقى است كه از امامان عليهم السلام به دست ما رسيده است.
ج) صحيفه سجاديه‏
ثمره كوشش‏هاى تبيينى امام در قالب دعا، صحيفه سجاديه است. روش دعا، دومين روشى بود كه امام سجاد براى تبيين معارف دينى در عصر اختناق، فساد و فحشاى اموى پيش گرفت، امام در اين شرايط براى بيان بخشيى از عقايد و فرهنگ اسلامى از دعا بهره گرفت و بار ديگر تحركى در مردم به سوى بنگى و عبوديت ايجاد كرد.
در ميان دعاهاى صحيفه سجاديه، تعبيرى وجود دارد كه بسيار تكرار شده و كمتر دعايى است كه آن را نداشته باشد و آن صلوات بر پيامبر و آل اوست. زمانى كه حتى ناميدن اشخاص به نام على از طرف حكام بنى اميه جرم قابل مجازات بود و سبّ امام على (عليه السلام) وسيله‏اى براى تقرب به دستگاه حكومت، بكار گرفتن اين تعبير، ارزش خود را به خوبى نشان مى‏دهد.
در زمان امام سجاد عليه السلام ، امت اسلام به يك نظريه كامل و انقلابى در تبيين اساس دين و مبناى حكومت و رفتار انسانها نياز داشت و صحيفه سجاديه در راستاى رساله حقوق و بيانات موعظه‏اى امام سجاد، جوابى به اين نياز بود.
صحيفه مشتمل بر معارف توحيدى و عرفانى، مطالب اخلاقى و مجموعه عظيمى‏ از اخلاف و آداب است كه بعد از قرآن و نهج البلاغه، هيچ كتابى به غناى آن نمى‏رسد.
امامان اهل بيت و شيعيان آنان نسبت به صحيفه سجاديه عنايت خاصى داشتند و به سندهاى متعدد آن را روايت كرده‏اند و بر نوشتن، تعليم و تدريس آن همت گماشته‏اند و علاوه بر آن، عده‏اى از علماى شيعه در كتب احاديث جستجو كرده‏اند تا دعاهاى امام سجاد عليه السلام كه در صحيفه نيامده جمع آورى نمايند و درپى همين تلاش صحيفه سجاديه ثانيه و ثالثه و ... نوشته شده است. «1»
صحيفه را به خاطر اهميت آن (اخت القرآن/ خواهر قرآن)، «انجيل اهل بيت» و «زبور آل محمد» هم ناميده‏اند. «2»
امام در صحيفه سجاديه فقط به مسائل اعتقادى، عبادى، اخلاقى، فردى و موعظه‏اى نپرداخته بلكه مسائل مهم سياسى و اجتماعى را نيز بيان كرده است. از جمله دعاهاى سياسى امام سجاد مى‏توان به «دعا براى مرزداران» اشاره كرد.
در زمانى كه حكومت مورد تاييد امام نيست. آن حضرت در يك دعاى طولانى به بيان اهميت جهاد پرداخته و براى مرزداران و يارى كنندگان آنان دعا كرده است و با اين دعا اعلام كرده كه رعايت مصلحت اسلام و حفظ موجوديت آن بر همه لازم است اگر چه حكومت نيز منحرف باشد.
دعاى ديگر، دعاى استسقاء و طلب باران است. امام با اين دعا به شكل صريح و آشكار حساسيت خود را نسبت به مسائل اجتماعى و مصالح امت اسلام نشان مى‏دهد و اثبات مى‏كند كه فقط او شايستگى خلافت رسول خدا را دارد و اوست تنها واسطه بين زمين و آسمان.
دعاى براى همسايگان و دوستداران (دعاى 26) نيز از اين زمره دعاهاست. امام در اين دعاى شريف ضمن دعاى براى حفظ آنان از شر دشمنان، آنان را به اخلاق نيكو، حفظ اسرار، يارى مظلومان و ... ارشاد و راهنمايى مى‏كند.
در آخر توصيف يكى از نويسندگان مصرى را ذكر مى‏كنيم. او مى‏نويسد:
 «صحيفه سجاديه‏»
كتاب جهاد است به هنگام تنهايى و بى ياورى‏
كتاب سخن است در سكوت‏
كتاب آمادگى است هنگام افتادگى‏
كتاب فرياد است در سكوت‏
كتاب تعليم و ياد دادن است با لبان مهر شده‏
كتاب مسلح گشتن است هنگام گرفته شدن همه سلاحها.» (جهاد الامام السجاد، ص 231)
2. تبيين و تثبيت مسأله امامت 
امامت به عنوان يكى از اركان دين اسلام، از همان ابتدا مهمل گذاشته شد از اين رو يكى از محورهاى مهم فعاليت امامان عليهم السلام شناساندن اين مقام و صاحبان اصلى آن به مردم بود. امامان شيعه عليهم السلام هر جا موقعيت مناسبى يافتند، امامت و اهميت آن را بيان نمودند و خود را شايستگان تصدى آن مقام معرفى كردند و هيچگاه اين حقيقت را كتمان ننمودند. دومين محور مهم فعاليت امام سجاد (عليه السلام) معرفى مربيان و معلمان حقيقى و حاكمان الهى و صاحبان منصب امامت بود تا مردم با شناختن امام حق، دست از امام جور بكشند. ايشان به گونه‏هاى مختلف خود را به عنوان امام حق و عترت‏پيامبر معرفى كرد.
الف- در خطبه‏ها
در خطبه‏هاى امام، بخصوص خطبه امام در شام، سعى امام بر اين است كه خود را فرزند پيامبر، على و فاطمه زهرا معرفى كند و مصداق عترت پيامبر بشمارد. حضرت در خطبه شام مى‏فرمايد:
«پيامبر برگزيده از ماست، صديّق از ماست، جعفر طيّار از ماست، ... از ماست، من فرزند مكه و
منا هستم، من فرزند ...، من فرزند بهترين طواف كنندگانم، من فرزند ...، من فرزند محمد مصطفى (صلی الله علیه وآله) هستم، من فرزند على مرتضى هستم، ... من فرزند فاطمه زهرا هستم و ....»
اثبات اين كه او فرزند پيامبر، على و زهراست و از عترت پيامبر است محور كلام حضرت در اين خطبه مى‏باشد.
ب- در روايات‏
1- وقتى به شام وارد شد و با تعرض پيرمرد شامى مواجه شد، خود را مصداق «ذوى القربى» و «اهل بيت» معرفى كرد. (احتجاج، ص 306)
2- ابن عساكر از ابو منهال نَصر بن اوْس طائى نقل مى‏كند:
 «على بن الحسين به من فرمود: مردم به سوى چه كسى مى‏روند؟
گفتم: به اينجا و آنجا مى‏روند.
فرمود: به آنان بگو، پيش من بيايند.» (جهاد الامام، ص 112 به نقل از تاريخ دمشق‏)
3- ابو خالد كابلى از امام، تعداد امامان بعد از ايشان را مى‏پرسيد و امام ضمن اينكه خود را امام چهارم معرفى مى‏كند، بقيه امامان را مى‏شمرد. (همان مدرك‏)
ج- به زبان دعا 
يكى‏از مفاهيم مهمى كه امام سجّاد در دعاها به تبيين آن پرداخت، مفهوم امامت بود.
1- در دعاى عرفه (دعای 47 صحیفه سجادیه) مى‏فرمايد:
 «پروردگارا رحمت فرست بر پاكيزه‏تران از اهل بيت او كه ايشان را براى قيام به امر خود برگزيده‏اى و خزانه‏داران علم و نگهداران دين و جانشينان خويش در زمين و حجتهاى خويش بر بندگان خود قرار داده‏اى و ايشان رابه خواست خود از پليدى و آلودگى يكباره پاك كرده‏اى و وسيله توسل به خود و راه بهشت خود ساخته‏اى.»
در فراز ديگر از همين دعا مى‏فرمايد:
«خدايا تو در هر زمانى دين خود را به وسيله پيشوايى تاييد فرموده‏اى كه او را براى بندگانت به عنوان عَلَم و در كشورهايت به جاى نورافكن بر پا داشته‏اى؛ پس از آنكه پيمان او را با پيمان خود به پيوسته و او را وسيله خشنودى خود ساخته‏اى و طاعتش را واجب كرده‏اى و از نافرمانيش بيم داده‏اى ... خدايا آنچه از نشانه‏هاى دينت كه ستمكاران ميرانده‏اند، به وسيله او زنده ساز و زنگ جور ظالمان را به مدد او از شريعت بزداى و ....» (دعاى 47 صحيفه سجاديه، ترجمه صدر بلاغى‏)
در اين دو فراز از دعاى شريف، امام به كنايه خود را حاكم منصوب از جانب خدا معرفى مى‏كند كه براى «قيام به امر خدا» و «نگهدارى دين» و «پشتيبانى دين» برگزيده شده است و اين عبارت صراحت در حكومت و تصدى امامت دارد كه عبارت است از تصدى دينى و دنيايى.
2- در دعاى روز جمعه و عيد قربان مى‏فرمايد:
 «خدايا اين مقام (خلافت و القاى خطبه و اقامه نماز عيد) مخصوص خلفا، برگزيدگان و امانت‏داران توست كه آنان را به درجه اعلاى معرفت و قرب اختصاص داده‏اى، ولى از طرف غاصبان، دستخوش غارت و چپاول گشته است.» ( دعاى 48 صحيفه سجاديه، ترجمه صدر بلاغى‏)
د- در بيان مسائل فقهى‏
بين امام و فردى در يك مسأله فقهى مشاجره افتاد. امام براى اينكه به او بفهماند كه نظرش مبنى بر علم حقيقى است نه اجتهاد و استنباط، فرمود:
 «لَوْ صِرْتَ الى‏ مَنازِلِنا، لَأَرَيْناكَ آثارَ جَبْرَئيلَ فى‏ رِحالِنا، ايَكُونُ احَدٌ اعْلَمُ بِالسُّنَّةِ مِنَّا» (جهاد الامام، ص 130 به نقل از نزهة الناظر، حلوانى، ص 45)
 
اگر به منزل ما آمدى، آثار جبرئيل را در بار و بُنه خود به تو مى‏نماياندم. آيا از ما به سنت عالم‏تر كسى هست؟
در بيانى ديگر، مجتهدانى را كه در آن عصر با رأى خويش و قياس و اتحان به تفسير و تبيين شريعت مى‏پرداختند، تخطئه كرده و به صراحت مردم را به سوى خويش فرا مى‏خواند:
«با عقلهاى ناقص، رأيهاى باطل و قياسهاى فاسد، نمى‏توان دين خدا را دريافت و دريافت آن جز با تسليم محال است. هر كس تسليم ما شد. سالم گرديد و هر كس به ما اقتدا كرد، هدايت يافت و هر كس به قياس و رأى عمل كرد، هلاك شد و هر كس در قلبش نسبت به كلام و حكم ما خلجان و انكارى است، به سبع المثانى و قرآن عظيم كافر شده و خودش هم نمى‏داند.» (اكمال الدين، ص 324)
امام با اين بيان صريح خود را تنها مرجع صلاحيتدار براى تصدى حكومت و مرجعيت فقهى و علمى جامعه معرفى مى‏كند و بطلان و ناحق بودن حاكمان و فقيهان دربارى را اعلام مى دارد؛ همچنان كه وقتى زهرى عالم معروف زمان در مورد روزه‏هاى واجب از امام سئوال كرد، امام با آن جواب تفصيلى به او فهماند كه او و ديگران صلاحيت مرجعيت ندارند. 
ه- با انجام كارهاى خارق العاده و اخبار غيبى‏
يكى از روشهاى امامان عليهم السلام براى اثبات امامت خويش انجام كارهاى خارق‏العاده و خبردادن از مطالب ناپيدا و آينده بود. آنها با اين اقدام خود كه در پى ادعاى امامت بود، ثابت مى‏كردند كه از جانب خدا به امامت منصوب شده‏اند و امامت و ولايت‏ ديگران بر حق نيست. امام سجاد (عليه السلام) نيز در موارد مختلف از اين روش بهره جست و به طور عملى ثابت كرد كه ادعاى امامتش مورد تاييد و رضاى خداوند است. به مواردى از اين اقدامها توجه فرماييد:
الف- وقتى با شهادت امام حسين (عليه السلام)، تعدادى از شيعيان به امامت محمد حنفيه «عموى امام» معتقد شدند، حضرت داورى حجر الاسود را به ايشان پيشنهاد كرد و محمد پذيرفت. وقتى محمد نتوانست از حجرالاسود براى خود شهادت بگيرد، امام سجّاد (عليه السلام) پيش آمد و دو ركعت نماز گذارد و فرمود:
«اى سنگى كه بر زائران خانه خدا از بندگانش شاهدى، اگر مى‏دانى كه من صاحب امر و امام واجب الاطاعه بر همه بندگان هستم، پس براى من شهادت بده كه عمويم بداند. حقّى در امامت ندارد.»
پس از تقاضاى امام حجر الاسود به زبان عربى فصيح گفت:
 «اى محمد بن على! امر امامت رابه على بن الحسين (عليه السلام) واگذار زيرا او امامى است كه اطاعتش بر تو و همه بندگان خدا واجب است.» (عوالم، ج 18، ص 77- 78)
ب- نقل شده كه در طواف و استلام حجر الاسود مردى دست بر دست زنى گذاشت و دو دست به هم چسبيدند پزشكان و ديگران هر چه كوشش كردند كه آن دو دست را از هم جدا كنند نتوانستند و نظر به قطع دو دست دادند. در اين هنگام كه مردم هم اجتماع كرده بودند، امام سجاد (عليه السلام) وارد شد و دست شريف خويش را بر آن دو دست گذاشت و به بركت دست امام آن دو از هم جدا شدند. (بحارالانوار، ج 49، ص 28)
ج- دختر يكى از اشراف و ثروتمندان شامى جن زده شده بود و مردى وى را براى معالجه به مدينه آورده بود. ابو خالد كابلى از اصحاب امام هم مى‏خواست به ديدار مادرش برود و دست تنگ بود. امام به او فرمود:
 «فردا مرد شامى به مدينه وارد مى‏شود كه دخترش جن زده شده و دنبال معالج است. تو پيش او برو و براى مداوايش در قبال ده هزار درهم اعلام آمادگى كن. مرد شامى قبول كرد. امام به ابوخالد خبر داد كه او كلك خواهد زد و بعد به او گفت:
برو گوش چپ دختر را بگير و بگو: اى خبيث على بن الحسين به تو مى‏گويد از جسم اين جاريه بيرون رو و ديگر بر نگرد. ابو خالد همين كار را كرد ولى مرد شامى به وعده‏اش عمل نكرد. به خواست امام آن دختر دوباره گرفتار شد و دفعه دوم ابو خالد با راهنمايى امام اول پول را گرفت و بعد با گفتن همان جمله دختر را شفا داد. (همان مدرك، ج 46، ص 31- 32)
د- وقتى عبدالملك خليفه بر حجاج نامه نوشت كه از ريختن خون فرزندان عبدالمطلب دست بكشد، امام در همان ساعت به او نوشت كه در ساعت فلان از شب فلان از ماه فلان به حجاج چنين و چنان نوشته‏اى و رسول خدا به من خبر داد كه به اين جهت مدتى بر حكومت تو افزوده شده است. (عوالم، ج 18، ص 67- 171 و بحارالانوار، ج 46، ص 119)
امام با اين اقدامات خود به خليفه، نشان داد كه او تنها كسى است كه با رسول خدا رابطه مستقيم دارد و ميراث وحى در اختيار اوست و علم لدنى به همه چيز دارد و دنيا و آخرت تحت تسلط اوست، تنها اوست كه شايسته حكومت، ولايت و مرجعيت است و غير او امام باطل است.
فهرست منابع
قرآن‏
احتجاج، احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، مؤسسه اعلمى، بيروت.
امالى، شيخ صدوق، منشورات اعلمى، بيروت.
امالى، شيخ طوسى، مكتبة الدّاورى قم.
بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسى، مؤسسه وفا، بيروت.
تحف‏العقول، ابن شعبه حرّانى، مؤسسه اعلمى، بيروت.
جهاد الامام السجّاد عليه السلام، محمدرضا حسينى جلالى، مطبعة امير، قم.
رجال طوسى، شيخ طوسى، منشورات الشريف الرضى، قم.
عمدةالطالب، ابن عنبه، مؤسسه انصاريان، قم.
العوالم، محدث بحرانى، مدرسة الامام المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف )، قم.
الفصول المهمة، ابن صباغ مالكى، منشورات اعلمى، تهران.
كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق، مؤسسة النشر الاسلامى، قم.
مطالب السؤول، محمد بن طلحة شافعى، چاپ سنگى.
 
ارسال شده در: 03 ارديبهشت 97 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 8541 دفعه


بسم الله الرحمن الرحیم


خلاصه کتاب " سیره اخلاقی و سبک زندگی حضرت فاطمه زهرا (س) "
نوشته دکتر محمدرضا جباری

 

امام صادق (ع) : کسی که بدون بصیرت عمل کند، مانند کسی است که در غیر مسیر راه بپیماید، سرعت حرکت چنین کسی، چیزی جز دورتر شدن از مقصد برایش بدنبال نمی آورد.   کافی / جلد 1

مقدمه:
برای شناخت حق و پیمودن مسیر حق، نیاز به بصیرت و آگاهی هرچه بیشتر از سیره عملی و اخلاقی کسانی داریم که تجلی صفات جمال و جلال حق اند و راه را به انسان نشان می دهند.
خدای متعال جل و عظمته برای هدایت بشر و تکامل آن ( که هدف اصلی خلقت است ) از میان آنها پیامبرانی را برگزید؛ دین اسلام را برترین ادیان معرفی کرد و پیامبر اکرم (س) را برای تکمیل و رسالت انتخاب نمود.
او و ذریه او را از هر بدی و ناپاکی مبرّا ساخت و رسالت را با امامت به انتها رساند و راه نجات و رستگاری انسان را در دنباله روی از این ذوات مقدسه معرفی کرد.
از میان این برگزیدگان، بانویی با ویژگی های منحصربه فرد به نام فاطمه زهرا (س) را ( در راستای هدایت بشر ) منزلتی خاص و ویژه بخشید تا جایی که سرور و سیده تمام زنان عالم است.
او همسر سیدالاوصیاء علی بن ابیطالب (ع) و مادر همه اولیاء است. او مادر خاتم اولیاء و اوصیاء حضرت بقیه الله الاعظم ارواحنا فداه است که نهایتا همه بشر به دست با کفایت او هدایت می شوند.
وجود مقدس آخرین برگزیدگان، ولی عصر ارواحنا فداه نیز ارادت خاصی نسبت به این مادر دارند. از این رو شناخت عظمت وجودی فاطمه (س) و ابعاد زندگانی هرچند کوتاه ایشان از اهمیت و ویژگی بالایی برخوردار است و گشایش های خوبی برای هر شخص جویای حقیقت بدنبال خواهد داشت.
متاسفانه گزارش های زیادی از زندگی این معصومه طاهره در دست نیست. اما بطور خلاصه می توان گفت :
حضرت فاطمه اطهر (س) از همان طفولیت تحت تربیت های پدر بزرگوارشان پیامبر خاتم محمد مصطفی (ص) قرار گرفتند، اهتمام ایشان به فرامین و دستورات الهی بیش از هر شخص دیگر بوده است.
همچون پدر، خدا را عبادت می کرد تا جایی که بعضا پاهای حضرت از عبادت متورم می شد و در حال نماز از خشیت الهی نفس هایش به شماره می افتاد.
انجام دستورات الهی را مقدم بر هر کاری می دانست و بعضاً این قدر محو جمال و جلال خداوند متعال می شد که فرشتگان مامور به انجام امور خانه ایشان می شدند و سنگ آسیاب خود به حرکت در می آمد.
همچون پدر گشاده رو بود، در سلام کردن سبقت می گرفت و سجایای اخلاقی بی شماری داشت .
عشق و ارتباط صمیمانه پیامبر خدا و دختر دردانه اش وصف ناپذیر است.
در سختی ها همواره همراه پدر بود، او همچون مادری گِرد پدر می گشت، از همان کودکی و دوران سخت مکه که مشرکان مدام در حال اذیت و آزار پیامبر (ص) بودند، همواره سنگ صبور پدر بود.
پس از جنگها همچون پرستاری نمونه به مداوای زخمهای ایشان مشغول می شد و دشمنان را ملالت می کرد. در سن طفولیت و حدود 5 سالگی مادر خود را از دست داد، اما توجه ایشان به والدین همیشه توجهی خاص بود. از آنها به نیکی یاد می کرد و فضایل آنان را بیان می کرد و در جواب بدخواهانی چون عایشه و دیگر مشرکان از آنان دفاع می کرد.
رابطه پیامبر (ص) و دخترش فاطمه (س) رابطه ای عاشقانه و دوطرفه بود. فاطمه (س) به پدر به چشم محبوب ترین بنده خدا نگاه می کرد و پدر نیز بوی بهشت را از فاطمه استشمام می کرد.
به هیچ وجه طاقت ناراحتی و حزن پدر را نداشت و پیامبر نیز پس از تحمل هر سختی یا جن به خانه فاطمه (س) رجوع می کردند و با دیدن روی فاطمه آرامش می یافتند.

ازدواج فاطمه (س) :
سال دوم هجری، پیامبراکرم (ص) به اذن الهی و رضایت فاطمه (س) که با سکوتی مالامال از حیا بیان شد، شخصیتی چون علی (ع) را برای همسری دختر دردانه اش، از میان خواستگاران زیادی که داشت با مهریه ای کم، برگزید.
ازدواج فاطمه (س) با ولایت، خشنودی خدا و پیامبرش و کینه و عداوت و دشمنی بیشتر دشمنان را بدنبال داشت.
در نظام خانواده محبت رکن اصلی است و زنان کانون این محبت اند و فاطمه (س) چنین نقشی را در خانواده امیرالمؤمنین (ع) ایفا می کرد.
محبتی که در خانه فاطمه (س) و حضرت علی (ع) بین افراد خانواده و بچه ها و پدر بزرگشان برقرار بود وصف ناشدنی است و فراتر از آن است که بخواهد با قلم به تصویر درآید.
9 ماه دوران عقد سپری شد و زندگی مشترک این زوج آسمانی در سادگی تمام و به دور از تجملات، با وسایلی اندک همچون پوستی بعنوان فرش و بالشی از لیف خرما و مختصر وسایل اولیه زندگی و با مشارکت و همکاری صحابه وفاداری همچون عمار و بلال در منزلی که یکی از انصار در اختیار آنها نهاد، شروع شد.
علقه و ارتباط و احترام این زوج به یکدیگر نیز وصف ناشدنی است، از سرور هم شاد می شدند و از حزن یکدیگر محزون.
وقتی حضرت علی (ع) به دستور پیامبر اکرم (ص) به مأموریتی می رفتند، چشمان فاطمه (س) از فرط محبت و نگرانی از دوری علی (ع) گریان می شد.
تلاش خستگی ناپذیر فاطمه (س) در محیط خانه، برای تأمین آسایش همسر و فرزندان و کارهایی همچون پختن نان، جارو کردن، آب آوردن، غذا پختن، همه و همه با عبادت خدا و حمایت فاطمه از دین و ولایت همراه بود.
قدری از مقام معنوی و عبودیت فاطمه (س) را می توان در دعاهایی که از ایشان به یادگار مانده جستجو کرد.
فرشتگان بر او نازل می شدند و با او سخن می گفتند و ایشان آن شنیده ها را برای همسر خود حضرت علی (ع) املاء می کردند و او می نوشت. کتابی که به نام مصحف فاطمه (س) معروف است.
ایشان 4 فرزند به نام های حسن و حسین و زینب و ام کلثوم داشند که در تربیت فرزندان و مهرورزی به آنان همیشه کوشا بود و شخصاً در تربیت فرزندان وارد می شد.
چه تربیت های معنوی اعم از دعاهایی که به آنها تعلیم می داد. مثل دعایی که امام حسین (ع) روز عاشورا برای فرزندش امام سجاد (ع) خواند که گفت از مادرم رسیده و چه میراث نبوی را که هنگام رحلت پیامبر (ص) از پدر برای فرزندان خود حسنین (ع) طلب کردند و پیامبر به آن دو بزرگوار بخشیدند.
توجه حضرت به نیازهای جسمی فرزندان و حفظ و سلامتی آنان مثل صدقه دادن و عقیقه کردن و غیره و توجه شخصی خود به فرزندان و برآوردن نیازهای آنان در حد امکان.
از حیات فردی حضرت که بگذریم، در زندگی جمعی نیز با آحاد جامعه و خویشان و اقوام نسبی و سببی با رعایت عفت و حیا ارتباط برقرار می کرد و نیازهای آنان را برآورده می ساخت . از جمله آنها :
ارتباط مسالمت آمیز فاطمه (س) با مادرشوهر خود فاطمه بنت اسد بود که پس از هجرت از مدینه با یکدیگر زندگی می کردند و دیگر از این ارتباطات توجه ایشان به زنان پیامبر پس از رحلت ایشان، شرکت در مجالس ترحیم و دلجویی از بازماندگان شهدا و زیارت قبور مسلمین و دعا و استتغفار برای آنها، و کمک به زیردستان و محرومان بود.
حضور فعال فاطمه (س) در صحنه های مختلف اجتماعی از جمله مباهله و جریان غصب فدک که با شجاعت و حفظ عفاف و حجاب از حریم ولایت دفاع کرد از این دسته است.
در دوستی ها و دشمنی ها خدا محور، عدالتگر و ظلم ستیز بود.
آن حضرت پدر و همسرش را به منزله پدران این امت معرفی می کرد و اطاعت از آنها و کسب رضایتشان را نعمتی جاویدان بیان میکرد. و سرانجام پس از عمری کوتاه اما پر بار در سن 18 سالگی برای دفاع از حریم ولایت و امامت جلوی چشم همسر و فرزندانش مورد ضرب و جرح بسیار قرار گرفت و به دست غاصبان ولایت شربت شهادت نوشید و زودسرتر از همه به وعده پدر بزرگوارش به نزد ایشان شتافت.
به امید ظهور منتقم خونش
حجه به الحسن عسکری روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه فداه

گرد آوری: حکیمه حائری

ارسال شده در: 19 بهمن 96 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 13405 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا صاحب الزمان اروحنافداه
و قال المهدی (ع) : فی ابنه رسول الله (ص) لی اسوه حسنه


یکی از اساسی ترین و مهمترین مسائل در دین اسلام و تمام ادیان الهی مسئله اخلاق و اخلاقیات است، که بهترین منبع برای دریافت این اخلاقیات سیره معصومین (ع) است. و بدلیل اینکه بانوان نقش کلیدی در تربیت خانواده و اجتماع دارند به یک الگوی کامل نیاز دارند و چه الگویی والاتر از دخت رسول خدا (ص) .
بطور کلی اخلاقیات در سیره فاطمه الزهرا (س) به 3 بخش تقسیم می شود.
1- اخلاق فردی
2- اخلاق فرد در خانواده
3- اخلاق فرد در اجتماع

اخلاق فردی شامل یک سری از نیازهای طبیعی و معنوی انسان است. پرداختن صحیح به اموری جسمی مانند تغذیه و پوشاک و تأمین آنها و مبحث بهداشت و تنظیمات خواب و خوراک که مقدمه و ابزاریست برای تأمین نیازهای روحی و معنوی.
اولین نیازهای معنوی، معرفت و بصیرت است. در نظام اخلاقی اسلام همه مسیرها باید به معرفت خداوند متعال، عبودیت و قرب خداوند منتهی شود.
وقتی عبادت و خدمت به اهل بیت (س) دارای ارزش است که شناخت حقیقی نسبت به معبود یا امامان معصوم باشد که این در سیره فاطمه دیده می شود، معرفت و بصیرت فاطمی او را به مقام رضا و تسلیم در برابر خواست خدا رسانده بود و با وجود تمام سختی های معیشتی هیچ خواست مادی نداشت و خواست معنوی را ترجیح می داد و نفس خود را متوجه روزی رسان اصلی می کرد. که همه این از رعایتهای اخلاقی حضرت زهرا (س) نشأت می گرفت.
بعد دیگر اخلاق ایشان، شیوه رفتار در خانواده است. که مسئله ایثار و گذشت برجسته ترین نکته اخلاق خانوادگی، اجتماعی و فردی ایشان است.
محبت و خدمت به والدین، اطاعت پذیری از همسر، تربیت ولایی و قرآنی فرزندان، جزء خصلت های بارز فاطمه (س) بود.
ایجاد کانون گرم در خانوده با وجود کمبودها و سختی ها، عدم درخواست نابجا و بیش از توان همسر، و پرورش و تربیت فرزندان برای فدا شدن در راه ولایت نکاتی بود که زنان مسلمان باید ازآن درس بگیرند.
اما انسانها بعد از حیات فردی و خانوادگی در تعامل و رابطه با دیگر افراد جامعه قرار می گیرند، که حضرت زهرا (س) با رعایت یک سری از آداب دینی مانند حجب و حیا، رعایت حقوق دیگران، حسن خلق و ایثار و انفاق و .... در صحنه اجتماع به دفاع از حریم ولایت می پرداخت و از هیچ کوششی در احقاق حق امیرالمؤمنین (ع) کوتاهی نورزیدند.
دوستی و دشمنی در راه خدا از دیگر خصلت های ایشان بود.
توجه به زیردستان ( تقسیم کار بین خود و خدمتکار ) ، کمک به مستمندان و دستگیری از ضعیفان از اخلاق و سیره اجتماعی آن بزرگوار بود.
از آنچه گذشت مشخص شد که جامعه امروز و بخصوص زنان نیاز به الگویی دارند که آنها را به سرمنشاء سعادت و هدایت رهنمود سازد. و چه الگویی والاتر و برتر از سید زنان اهل بهشت می تواند این مسیر را همچون چراغی روشن سازد.
امیدواریم که با استفاده از سیره عملی فاطمی جامعه ای سرشار از یاد و نام خداوند متعال و اولیاء او داشته باشیم.

گرد آوری: م.رنجبر

ارسال شده در: 19 بهمن 96 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 9996 دفعه

خلاصه کتاب سیره اخلاقی و سبک زندگی حضرت زهرا (س)

بهترین و بارزترین نکته ای که در وجود و اخلاق فاطمه زهرا (س) می توان یافت اینکه ایشان بعنوان یک شاگرد ممتاز و مستعد در دامان پیامبراکرم (ص) رشد کرده است. به طوریکه رفتارهای اخلاقی فاطمه زهرا (س) برگرفته از اخلاق نبوی و منطبق بر آن بود. پس می توان به سادگی با مطالعه و تحقیق در سیره نبوی کاملاً به سیره فاطمی پی برد.
اما مشخصاً می توان به برخی از نکات اخلاقی ایشان بطور اجمالی به این شکل این شکل اشاره نمود: در اخلاق فردی ایشان می بینیم که در حالی که محبوب ترین افراد خاندان پیامبر نزد آن حضرت بود، با دست خود آرد تهیه می کرد، نان می پخت، خانه را جارو می زد و اتش زیر دیگ را روشن می کرد و با مشک آب می کشید؛ و بدین شکل شخصاً برای تغذیه خانواده تلاش می کرد و به بهداشت منزل رسیدگی می نمود، یاری رسان اقتصادی همسر بود و با این امور نقش روانی و تربیتی و اقتصادی خوبی در زندگی خانوادگی ایفا می کرد که می توان آن را بعنوان اخلاق خانوادگی ایشان برشمرد.
ایشان با رعایت آداب قبل از خواب که از پدر گرامیش آموخته بود می خوابید و خود را برای همسر در منزل می آراست و بفرموده پدر از خواب بین الطلوعین اجتناب می نمود.
با مطالعه دعاهای ایشان، معرفت و بصیرت ایشان نسبت به خداوند متعال قابل درک است. این بصیرت فاطمی بود که او را به مقام رضا و تسلیم رسانده بود، بطوریکه مرارت ها را ناشی از خواست الهی می دانست و اظهار رضایت می کرد.
در باب صبر و استقامت ایشان همین بس که با وجود سختی ها و فقر فراوان، حتی یک بار ابراز نارضایتی و یا شکوه از همسر و پدر نداشتند.
حجاب ایشان بصورت چادر و مقنعه بود که طبق روایتی از امام باقر (ع) بلندی مقنعه ایشان تا وسط بازوانش عنوان شده است.
در اخلاق خانوادگی این بانوی بزرگوار می توان به یاد کردن فضائل مادر و همراه بودن در سختی ها کنار پدر اشاره نمود.
بهترین زنان عالم حتی همسر خود را مطابق رضایت الهی و امر پروردگار انتخاب می کند، چرا که رسول خدا (ص) از جانب خداوند مأمور بود تا فاطمه (س) را به همسری علی (ع) درآورد.
پس با مهریه ای اندک و ازدواجی آسان با مراسمی ساده و رعایت حدود شرعی و عدم اختلاط زن و مرد در مراسم با حجب و حیای فراوان، بطوریکه در مقابل پدر نقاب بر چهره داشت و انجام انفاق لباس نوی خود و بخشیدن آن به فقیر به خانه ساده شوهر با لوازم اولیه می رود.
در اخلاق اجتماعی ایشان می توان به حضور مؤثر توأم با حجب و حیا برای دفاع از ولایت در اجتماع اشاره نمود.
همچنین مواردی چون گشاده رویی، پیشی گرفتن در سلام، تسلی دادن به افراد مصیبت زده، تکریم مهمان، توجه به زیردستان، انفاق، ایثار و .... را از اخلاق اجتماعی ایشان برشمرد.

گرد آوری: محترم اثنی عشری

صلی الله علیک یا فاطمه الزهراء (س)
فاطمیه 96

ارسال شده در: 19 بهمن 96 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 9901 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم

محمّد صلی الله علیه و آله ، پيشواى حمد كنندگان خدا

تدوین کننده : محمدرضا صداقت
مقدمه
اولین قدمی که برای ورود به مجموعه دین و حتی اعتقادات دینی لازم است، شناخت شخص حضرت محمّد صلی الله علیه و آله است. پناهیان ، 1385
رسول خدا صلی الله علیه و آله قبل از معرفی دین و پیامبریِ خود، شخصیت خود را به مردم یادآوری می‌نماید و بعد دینش را معرفی می‌کند.     بن شهر آشوب ، 1379ق، ج‏1، ص: 46.

در نامۀ سی و یک نهج‌البلاغه، امیرالمؤمنین علیه السلام ابتدا دربارۀ شخص پیامبر صلی الله علیه و آله صحبت می‌کند  نهج‌البلاغه، 1414ق، نامه 31.

أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ  نعمانى ، 1397ق، ص: 86.

عالی‌ترین و بارزترین خصوصیت پیامبر صلی الله علیه و آله ، بُعد اخلاقی ایشان بوده است. قرآن کریم در این باره می‌فرماید:
    وَ إِنَّكَ لَعَلىَ‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ (قلم: 4).
    و يقيناً تو بر ملكات و سجاياى اخلاقى عظيمى قرار دارى.
اين آيه شريفه هر چند به خودى خود حُسن خُلق رسول خدا صلی الله علیه و آله را مى‏ستايد، و آن را بزرگ مى‏شمارد، ليكن با در نظر گرفتن خصوص سياق، به خصوص اخلاق پسنديده اجتماعي ایشان نظر دارد. اخلاقى كه مربوط به معاشرت است، از قبيل استوارى بر حق، صبر در مقابل آزار مردم و خطاكاري‌هاى اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت، مدارا، تواضع و ... . طباطبايى1374، ج‏19، ص: 619
رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله در توصیف آخرین امام امت خود می‌فرماید:
    خُلُقُهُ خُلُقِي‏.         
ملكات و سجاياى اخلاقی او، ملكات و سجاياى اخلاقی من است. بحرانى‏، ، 1411ق، ج‏6، ص: 480.
    
خداوند متعال در بیان ویژگی آخرین پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرماید:
    ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ (انبیاء: 107).
    و ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاده‏ايم.
آن جناب صلی الله علیه و آله رحمت براى اهل دنيا است از جهت آثار حسنه‏اى كه از قيام او به دعوت حقه‏اش در مجتمعات بشرى به راه افتاد. طباطبایی همان، ج‏14، ص: 467.                     
خداوند، در بشارتی به حضرت مهدی علیه السلام ، ویژگی آخرین امام از عترت پیامبر صلی الله علیه و آله را چنین بیان می‌فرماید:                        
سپس دينم را توسّط پسر او(امام حسن عسکری علیه السلام)، «محمّد» صلی الله علیه و آله كه مايه رحمت همه جهانيان است، كامل كنم.  طبرسى، ، 1403ق، ج‏1، ص: 68.
    
همچنانکه در زیارت آل‌یاسین، خطاب به آن حضرت صلی الله علیه و آله مي‌خوانیم:
    السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا ... الرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ.
امیرمؤمنان( در توصیف پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرماید:                        
هر كس او را زيارت مى‏كرد در برخورد اول هيبتى بزرگ از وى احساس مى‏كرد و چون با وى معاشرت مى‏نمود و اخلاق‏ او را مى‏شناخت به او محبت پيدا مى‏كرد  طبرسى، 1412ق، ص: 18.
    
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله درباره چگونگی ارتباط مردم آخرالزمان با امام خود می‌فرماید:
مردم به او رجوع مي‌كنند و گرداگرد او خواهند بود، همان گونه كه پرنده سراغ لانه‌اش مي‌رود و زنبور عسل با رجوع به ملكه‌اش مأوا و آرامش مي‌يابد. حلى‏، ۱۴۰۸ ق ص: 91.
    
منظور از اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله
خداوند متعال می‌فرماید:
    يَا أَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اطيعُوا اللهَ وَ اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اولِى الْأمْر مِنْكُمْ (نساء: 59).
    اى اهل ايمان! از خدا اطاعت كنيد و [نيز] از پيامبر و صاحبان امر خودتان [كه امامان از اهل بيت‏اند و چون پيامبر داراى مقام عصمت مى‏باشند] اطاعت كنيد.
منظور از اطاعت از خدا، پيروى از احكامى است كه به عنوان وحى بر قلب آن حضرت صلی الله علیه و آله نازل شده و مورد حكم و خطاب تمام مؤمنين هستند. قرآن كريم، كلام خدا و وحى حضرت احديّت براى جميع مردم است. بنابر اين اطاعت از خدا يعنى اطاعت از كلام خدا كه همان قرآن كريم است.
امّا اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله به دو قسمت تقسيم مى‏شود:
اوّل: اطاعت در آنچه كه خداوند براى تشريع احكام و تفصيل آنها از غير كتاب به آن حضرت وحى نموده است. چون معلوم است كه احكامى را كه كتاب خدا بيان مى‏كند همانا اصول احكام و موضوعات شرعيّه است مثلًا درباره نماز و روزه و حجّ و جهاد و زكات و نكاح و قوانين معاملات و ساير عبادات و احكام، كلام خدا از اجمال تجاوز نمى‏كند و اما كيفيت نماز و روزه و حج و ساير موضوعات را بايد از رسول الله آموخت، همان طور كه فرمود: صَلُّوا كَما رَأيْتُمُونى اصَلِّى، نماز را خدا واجب كرده ولى ببينيد چگونه من نماز مى‏خوانم، از نقطه نظر شرائط و مقدمات و افعال و اقوالى كه در نماز لازم است طبق نماز من شما هم نماز بخوانيد. خصوصيّات اين موضوعات بطور تمام و كمال در قرآن كريم بيان نشده و فقط اصول عبادات و معاملات و احكام بيان شده است. تفصيلات آنها را بايد از رسول الله آموخت.
نفس رسول خدا مانند يك ذرّه بين بسيار قوى آن مجملاتى را كه خدا در كتاب وحى نموده است بزرگ و روشن و واضح نموده، شرائط و اجزاء هر عبادت را با كيفيّت مخصوص آشكار مى‏نمايد. آيات قرآن به صورت اجمال بر پيغمبر نازل شده و در نفس آن حضرت منعكس گرديده ليكن آن نفس قدسيّه حدود و ثغور و تاويل و تفسير و شان نزول و ساير خصوصيات كتاب خدا را روشن و آشكارا نموده، به طور تفصيل به خارج منعكس مى‏كند:
    وَ انْزَلْنَا الَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ للِنَّاس مَا نُزِّلَ الَيْهِمْ (نحل: 44).
     ما كتاب را به صورت وحى بر تو فرستاديم براى آن كه آنچه را به سوى مردم فرستاده شده و احكامى را كه براى آنان نازل شده است براى آنان روشن و واضح كنى،‏ احكام را تفصيل دهى، مراد از آيات را بيان كنى.
به عبارت ديگر مى‏توان گفت كه بيان خصوصيّات مسائل و احكام نيز وحيى است كه توسّط جبرائيل به غير عنوان قرآن و كتاب خدا بر آن حضرت نازل شده است و معلوم است كه بيان رسول خدا در اين خصوصيّات و تفصيلات جنبه تشريع را دارد.
دوم: اطاعت رسول خدا در آراء شخصيّه و اوامر نفسيّه راجع به اجتماع مردم مسلمان از آن اوامرى كه وظيفه والى و حاكم براى برقرارى نظم و اجتماع امّت است و در آنها عنوان تشريع حكم نيست مانند حكومت و بيان وظائف شخصيّه مسلمين و نصب وُلات و حكام به ولايات و فرستادن جيوش براى جهاد و نصب قضات و ائمّة جماعت براى رسيدگى به امور اجتماعى و رفع مرافعات و امور دينى مؤمنين.
قالَ اللهُ تَعالى:
    انّا انْزَلْنَا الَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَّحْكُمَ بَيْنَ النّاس بِما اريكَ الله (نساء: 105).
     ما قرآن را بر تو فرستاديم براى آنكه در بين مردم به آنچه خدا به تو نشان داده حكم دهى.
و البته اين حكم در امور شخصيّه طبق قوانين قضاء مى‏باشد. و نيز در تصميمات رسول خدا در مهمّات از امور مانند تجهيز جيوش و نصب امراى لشكر و ارسال آنها براى جهاد به نقاط دور دست و معاهده با اقوام خارج از اسلام طبق مصالحى كه خود آن حضرت تشخيص مى‏داده‏اند، تمام مسلمين بايد بدون قيد و شرط مطيع و منقاد آن حضرت باشند گرچه خداوند در مهمّات امور آن حضرت را امر به مشورت با مؤمنين نموده است:
    وَ شاوِرْهُمْ فِى الْامرِ (آل عمران: 159).
لكن با جمله متصل فرموده است:
    فَإذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى الله (همان).
پيغمبر با مسلمين در عزائم امور مشورت مى‏نمايد ولى در نتيجه، طبق اراده و تصميمى كه خود آن حضرت مى‏گيرد بايد رفتار كند و تمام‏ مسلمين بايد اطاعت بنمايند.
از آنچه ذكر شد به دست آمد كه با وجود آن كه اطاعت رسول خدا در حقيقت اطاعت خدا است چون خدا اطاعت رسول الله را لازم شمرده است:
    وَ ما ارْسَلْنا مِن رَسُولٍ الّا لِيُطاعَ بِاذْنِ الله (نساء: 64).
    و ما هيچ رسولى نفرستاديم، مگر براى اين كه مردم او را به خاطر اينكه از طرف ما است اطاعت كنند.
در عين حال اطاعت از خدا يك معنایى دارد و اطاعت از رسول خدا معناى ديگرى. بر مردم لازم است از خدا اطاعت كنند راجع به دستورات قرآن مجيد، و از رسول خدا راجع به آنچه كه در خصوصيّات احكام آن حضرت بيان مى‏كند و عنوان تشريع دارد و راجع به مصالح مسلمين در آراء شخصيّه و فرامين آن حضرت آنچه را كه جنبه تشريع ندارد، و شايد همين جهت سرّ آن باشد كه خداوند با دو لفظ «اطيعُوا» مؤمنين را امر به پيروى كرده است و اطاعت خدا را از اطاعت رسول خدا جدا شمرده است.
امّا أُولوا الامر، مسلّماً منصب تشريع را ندارند و مانند رسول خدا مفصّل و مشرع احكام اجماليّة قرآن نيستند بلكه ميان مسلمين مبيّن احكام و مبلّغ آيات، طبق تشريع رسول خدا خواهند بود؛ و نيز در امور مسلمين داراى راى و نظر بوده و در قضاء و مرافعات و ساير جهات اجتماع كه احتياج به راى رئيس براى تنظيم امور و دفع مشكلات و خطرات وارده و جلب منافع عامّه دارد مردم بايد از آنها پيروى كنند و اطاعت آنها از اين جنبه در رديف اطاعت رسول خدا از اين جنبه مى‏باشد و لذا اين دو اطاعت را با يك لفظ «اطيعُوا» بيان فرموده: وَ اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اولِى الْامْرِ مِنْكُم. بنابر اين‏ فقط اطاعت آنها در اين ناحيه مى‏باشد به خلاف اطاعت از رسول خدا كه هم در اين ناحيه و هم در ناحية تشريع احكام جزئَيّه و مفصّلات مسائل است.  حسینی طهرانی ، 1419ق، ج‏2، ص: 12-15.

أميرالمؤمنين علیه السلام ، وارث جميع كمالات پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله جز نبوت‏
جابر از امام محمد باقر علیه السلام روايت می‌کند:
    خداوند، تمام چيزهایى را كه به آدم ابو البشر و تمام اوصياى او تا خاتم النبيين عنايت كرده است، به حضرت محمد صلی الله علیه و آله عنايت فرموده است. اى جابر، آيا مردم اين حقيقت را درك مى‏كنند؟  صفار قمی 1404ق ج‏1، ص: 117.
ابوحمزه ثمالی می‌گويد به امام سجاد علیه السلام عرض كردم: آيا ائمه اهل بيت علیهم السلام مى‏توانند مردگان را زنده كنند؟ آيا مى‏توانند كور مادرزاد را بينا نموده و مريض پيس را شفا دهند؟ آيا مى‏توانند بر روى آب راه بروند؟ حضرت فرمود:
    خداوند هيچ موهبتى به پيغمبرى از پيغمبران خود نداده است مگر آنكه آن را به محمد صلی الله علیه و آله عنايت فرموده است و علاوه بر آنها چيزهایى به محمد صلی الله علیه و آله عطا فرموده است كه به هيچ يك از آنها نداده است‏. صفار قمی 1404ق ج‏1، ص: 270.
تمام معجزات و كراماتى كه به اذن خدا از آنها سرمى‏زد، همه و همه در وجود مبارك پيغمبر اسلام منطوى و موجود است. چون معجزات انبياء در اثر قدرت روحى و صفاى قلب آنهاست كه امر خدا در آنها تجلى نموده و از دريچه نفوس طاهره آنها اين معجزات به اذن خدا پيدا مى‏شود، و چون نفوس آنها متفاوت بوده لذا اين تجليات نيز مختلف و از هر پيغمبرى يك نوع معجزه خاصى به وجود آمده است.
وجود مقدس خاتم الانبياء و المرسلين صلی الله علیه و آله كه جامع جميع ظهورات اسماء الهيه هستند داراى نفسى وسيع و قلبى فسيح و داراى اسم اعظم و مقام فناء در اسم احد و ذات مقدس بارى تعالى مى‏باشند. لقب خاتم النبيين بر آن حضرت اعتبار و تشريف نيست ‏بلكه سعه روح و استعداد سير در همه اسماء و صفات و تجلى اسم اعظم و تلقى آخرين مراتب توحيد و فناى در ذات احديت و اندكاك و انطواى جميع عوالم در نفس مبارك آن حضرت بلكه انطواء و اندكاك جميع علوم و مواهب انبياى گذشته با كمالات روحى و علمى در آن حضرت حكايت از عنوان خاتم النبيين مى‏كند.
همه انبياء علیهم السلام ، مقدمه الجيش آن حضرت صلی الله علیه و آله بوده و هر يك از زاويه‏اى و دريچه‏اى خاص و راهى مخصوص به خدا راه يافته و صاحب كمال مخصوص شده‏اند، ليكن نفس بزرگ پيغمبر اسلام صلی الله علیه و آله از همه زوايا و همه دريچه‏ها و از همه راه‌ها به آن مقام منيع بار يافته و همه اسماى الهيه در او تجلى نموده است. بنابراین آن حضرت وارث همه پيغمبرانند و همه زير نگين آن حضرت واقع و به شرف خدمت و تمسك و استشفاع متمسك‏اند.
بنابراين وجود مبارك آن سرور كاينات، داراى علوم همه انبياء و اوصياء و داراى همه معجزات آنان و بيش از آنها هستند و لواى حمد در روز بازپسين فقط به دست آن حضرت داده خواهد شد، يعنى پيشواى حمدكنندگان خدا، به همان طريقى كه سزاوار مقام حمد اوست.
رسول خدا(ص) خطاب به علی(ع) فرمود:
نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست.»
طوسی 1414ق مجلس 9، حدیث45، ص253.
البخاری چاپ اول، 2001 ، باب9، ص676 ـ677، حدیث3706.

تمام اين مراتب و درجات و كمالات و فضايل و مزايا و علوم و معجزات و اسماء الهيه كليه و اسم اعظم از آن حضرت( به خليفه و وصى آن حضرت و آئينه‏ تمام نماى آن، وجود مبارك اميرالمؤمنين على بن أبى طالب( منتقل شد و لواى حمد در روز قيامت از دست آن حضرت صلی الله علیه و آله  بهه اميرالمؤمنين علیه السلام مى‏رسد.  امام شناسى، همان، ج‏4، ص: 24-26.


منابع



. ر.ک. سخنرانی حجت الاسلام پناهیان، اولین قدم برای معرفی دین، تهران: همایش معنوی جوان امروز-جوان فردا، 1385.
 . قَالَ أَ رَأَیْتُکُمْ إِنْ‏ أَخْبَرْتُکُمْ‏ أَنَ‏ الْعَدُوَّ مُصْبِحُکُمْ أَوْ مُمْسِیکُمْ مَا کُنْتُمْ‏ تُصَدِّقُونَنِی‏ قَالُوا بَلَى قَالَ فَإِنِّی‏ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذابٍ شَدِیدٍ. مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، ‏قم، علامه، 1379ق، ج‏1، ص: 46.
 . وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ یُنْبِئْ عَنِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ ص فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى النَّجَاةِ قَائِدا. نهج‌البلاغه، قم، هجرت، 1414ق، نامه 31.
 . الغيبة( للنعماني)، محمد بن ابراهيم بن جعفر كاتب نعمانى مشهور به ابن زينب‏، تهران، صدوق، 1397ق، ص: 86.
 . الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، ترجمه سيد محمد باقر موسوى همدانى، قم، انتشارات اسلامى، 1374، ج‏19، ص: 619.
 . حلية الأبرار في أحوال محمد و آله الأطهار عليهم السلام، سيد هاشم بن سليمان بحرانى‏، قم، مؤسسة المعارف الإسلامية، 1411ق، ج‏6، ص: 480.
 . الميزان فى تفسير القرآن، همان، ج‏14، ص: 467.
 . ثُمَّ أُكْمِلُ دِينِي بِابْنِهِ مُحَمَّدٍ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ. الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، احمد بن على طبرسى، مشهد، مرتضی، 1403ق، ج‏1، ص: 68.
 . مَنْ رَآهُ بَدِيهَةً هَابَهُ وَ مَنْ خَالَطَهُ مَعْرِفَةً أَحَبَّهُ. مكارم الأخلاق، حسن بن فضل طبرسى، ‏قم، شریف رضی، 1412ق، ص: 18.
 . يَئُوبُ النَّاسُ إِلَيْهِ كَمَا تَئُوبُ الطَّيْرُ إِلَى أَوْكَارِهَا وَ كَمَا يَئُوبُ النَّحْلُ إِلَى يَعْسُوبِهَا. العدد القويّة لدفع المخاوف اليومية، على بن يوسف بن مطهر حلى‏، قم،  كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏،  ص: 91.
 . ر.ک. امام شناسى، سید محمدحسین حسینی طهرانی، مشهد، علامه طباطبایی، 1419ق، ج‏2، ص: 12-15.
 . أَعْطَى اللَّهُ مُحَمَّداً ص مِثْلَ مَا أَعْطَى آدَمَ ع فَمَنْ دُونَهُ مِنَ الْأَوْصِيَاءِ كُلِّهِمْ يَا جَابِرُ هَلْ يَعْرِفُونَ ذَلِكَ. بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج‏1، ص: 117.
 . َّ قُلْتُ: الْأَئِمَّةُ يُحْيُونَ الْمَوْتَى وَ يُبْرِءُونَ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ يَمْشُونَ عَلَى الْمَاءِ قَالَ: مَا أَعْطَى اللَّهُ نَبِيّاً شَيْئاً قَطُّ إِلَّا وَ قَدْ أَعْطَاهُ مُحَمَّداً ص وَ أَعْطَاهُ مَا لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُمْ. بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، محمد بن حسن صفار، ‏قم، مكتبة آية الله المرعشي النجفي‏، 1404ق، ج‏1، ص: 270.
 . شیخ طوسی، الامالی، تحقیق: قسم الدراسات الاسلامیة مؤسسة البعثة، دارالثقافة، قم، چاپ اول، 1414ق، مجلس 9، حدیث45، ص253.
محمدبن اسماعیل البخاری (194ـ256ق)، صحیح البخاری، تحقیق: محمدمحمود محمد، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 2001، کتاب فضائل أصحاب النبی، باب9، ص676 ـ677، حدیث3706.
 . ر.ک. امام شناسى، همان، ج‏4، ص: 24-26.

ارسال شده در: 13 آذر 96 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 10762 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم

صلح حسنی علیه السلام زمينه‌ساز قیام حسينی علیه السلام

تدوین : محمد رضا صداقت

مقدمه
تاريخ اسلام نشان مى‏دهد كه براى امام و پيشواى مسلمين در يك شرايط خاصى جايز است و احياناً لازم و واجب است كه قرارداد صلح امضا كند، همچنانكه پيغمبر اكرم صلی الله علیه وآله رسماً اين كار را در موارد مختلف انجام داد؛ هم با اهل كتاب در يك مواقع معينى قرارداد صلح امضا كرد و هم حتى با مشركين قرارداد صلح امضا كرد، و در مواقعى هم البته مى‏جنگيد.
تفاوت‌هاى شرايط زمان‌های امام حسن علیه السلام و امام حسين علیه السلام
اولين تفاوت اين است امام حسن علیه السلام در مسند خلافت بود. معاويه هم روز به روز نيرومندتر مى‏شود. به علل خاص تاريخى، وضع حكومت اميرالمؤمنين علیه السلام در زمان خودش- كه امام حسن علیه السلام هم وارث آن وضع حكومت بود- از نظر داخلى تدريجاً ضعيف‌تر مى‏شود.
در اينجا وضع امام حسن علیه السلام يك وضع خاصى است، يعنى خليفه مسلمين است كه يك نيروى طاغى و ياغى عليه او قيام كرده است. كشته شدن امام حسن علیه السلام در اين وضع يعنى كشته شدن خليفه مسلمين‏ و شكست مركز خلافت.
اما امام حسين علیه السلام وضعش وضع يك معترض بود در مقابل حكومت موجود؛ اگر كشته مى‏شد- كه كشته هم شد- كشته شدنش افتخارآميز بود، همين‏طور كه افتخارآميز هم شد.
امام حسن علیه السلام وضعش از اين نظر درست معكوس وضع امام حسين علیه السلام است، يعنى كسى است كه در مسند خلافت جاى گرفته است، ديگرى معترض به اوست، و اگر كشته مى‏شد خليفه مسلمين در مسند خلافت كشته شده بود.
پس اگر امام حسن( مقاومت مى‏كرد نتيجه نهايى‏اش ـ آن‏طور كه ظواهر تاريخ نشان مى‏دهد ـ كشته شدن بود اما كشته شدن امام و خليفه در مسند خلافت، ولى كشته شدن امام حسين علیه السلام كشته شدن يك نفر معترض بود.
تفاوت دومى كه در كار بود اين بود كه درست است كه نيروهاى عراق يعنى نيروهاى كوفه ضعيف شده بود اما اين نه بدان معنى است كه به‌كلى از ميان رفته بود و اگر معاويه همين‏طور مى‏آمد يك‌جا فتح مى‏كرد.
اگر امام حسن علیه السلام ايستادگى مى‏كرد يك لشكر انبوه در مقابل معاويه به وجود مى‏آورد، لشكرى كه شايد حداقل سى چهل هزار نفر باشد، و شايد- آن‏طور كه در تواريخ نوشته‏اند- تا صد هزار هم امام حسن( مى‏توانست لشكر فراهم كند كه تا حدى با لشكر جرّار صد و پنجاه هزار نفرى معاويه برابرى كند. اگر امام حسن( مى‏جنگيد، يك جنگ چند ساله‏اى ميان دو گروه عظيم مسلمين شام و عراق رخ مى‏داد و چندين ده هزار نفر مردم از دو طرف تلف مى‏شدند بدون آنكه يك نتيجه نهايى در كار باشد.
اما امام حسين علیه السلام يك جمعيتى دارد كه همه آن هفتاد و دو نفر است. تازه آنها را هم مرخص مى‏كند، مى‏گويد مى‏خواهيد برويد برويد، من خودم تنها هستم. آنها ايستادگى مى‏كنند تا كشته مى‏شوند، يك كشته شدن صد در صد افتخارآميز.
پس اين دو تفاوت در كار هست:
يكى اينكه امام حسن علیه السلام در مسند خلافت بود و اگر كشته مى‏شد، خليفه در مسند خلافت كشته شده بود،
و ديگر اينكه نيروى امام حسن علیه السلام يك نيرويى بود كه كم و بيش با نيروى معاويه برابرى مى‏كرد و نتيجه شروع اين جنگ اين بود كه اين جنگ مدت‌ها ادامه پيدا كند و افراد زيادى از مسلمين كشته شوند بدون اينكه يك نتيجه نهايى صحيحى به دنبال داشته باشد.
عوامل دخيل در قيام امام حسين علیه السلام و مقايسه آن با شرايط زمان امام حسن علیه السلام
سه عامل اساسى در قيام امام حسين علیه السلام دخالت داشته است که هر كدام از اين سه عامل در زمان امام حسن علیه السلام به شكل ديگری است.
عامل اول: كه سبب قيام امام حسين علیه السلام شد اين بود حكومت ستمكار وقت از امام حسين علیه السلام بيعت مى‏خواست. اما وقتى كه قرار شد امام حسنر با معاويه صلح كند، جزء مواد صلح امام حسن علیه السلام بود كه تقاضاى بيعت نباشد و ابداً صحبت بيعت در ميان نيست. مسأله بيعت در جريان كار امام حسن علیه السلام نيست.
عامل دوم: که سبب قيام امام حسين علیه السلام شد دعوت كوفه به عنوان يك شهر آماده بود. مردم كوفه بعد از اينكه بيست سال حكومت معاويه را چشيدند و زجرهاى زمان معاويه را ديدند و مظالم معاويه را تحمل كردند واقعاً بيتاب شده بودند. مردم كوفه هجده هزار نامه مى‏نويسند براى امام حسين علیه السلام و اعلام آمادگى كامل مى‏كنند. اتمام حجت عجيبى بر امام حسين علیه السلام شد كه فرضاً هم زمينه آماده نباشد، او نمى‏تواند آن اتمام حجت را ناديده بگيرد.
حال آنكه در كوفه امام حسن علیه السلام اوضاع درست بر عكس بود. از نظر امام حسن( اتمام حجت بر خلاف شده بود؛ يعنى مردم كوفه نشان داده بودند كه ما آمادگى نداريم. آنچنان وضع داخلى كوفه بد بود كه امام حسن( خودش از بسيارى از مردم كوفه محترز بود.
پس، از نظر دعوت مردم كوفه بر امام حسين علیه السلام اتمام حجت بود و چون اتمام حجت بود بايد ترتيب اثر مى‏داد، اما در مورد امام حسن علیه السلام اتمام حجت بر خلاف بوده و مردم كوفه تقريباً عدم آمادگى‏شان را اعلام كرده بودند.
عامل سوم: كه در قيام امام حسين علیه السلام وجود داشت عامل امر به معروف و نهى از منكر بود؛ يعنى‏ اگر از او علیه السلام تقاضاى بيعت هم نمى‏كردند باز قيام مى‏كرد و اگر مردم كوفه هم دعوت نمى‏كردند باز قيام مى‏نمود.
پيغمبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرماید:
    هر كس پادشاه ستمگرى را بنگرد، كه حرام خدا را حلال كرده، و پيمان خدا را مى‏شكند، با سنّت پيامبر خدا مخالفت مى‏كند، و در ميان مردمان با گناهكارى و ستم حكم مى‏راند، سپس با سخنرانى و اقدام براو نشورد، سزاوار است كه خداوند آن كس را نيز به سرانجام (خوارى و عذاب) آن پادشاه دچار سازد. (حلى‏، 1380، 30)
مسأله فساد عملى حكومت است. معاويه هنوز در زمان امام حسن علیه السلام دست به كار نشده است تا ماهيتش آشكار گردد و تحت عنوان امر به معروف و نهى از منكر زمينه‏اى [براى قيام موجود] باشد يا به اصطلاح تكليفى بالفعل به وجود آيد، ولى در زمان امام حسين علیه السلام صددرصد اينچنين بود. اما براى امام حسن علیه السلام اين مسأله هنوز مطرح نيست.
در زمان امام حسن علیه السلام آنهايى كه معاويه را شناخته بودند به اين صورت شناخته بودند كه درست است كه آدم بدى است اما حاكم خوبى است، اگر او حاكم شود هيچ فرقى ميان مردم كوفه و غير كوفه نخواهد گذاشت. مخصوصاً معروف شده بود به حلم و بردبارى. معاويه معروف بود به حلم سياسى. مردم مى‏رفتند به او فحش مى‏دادند، مى‏خنديد و در آخر پول مى‏داد و آنها را جلب مى‏كرد. هرگز معاويه به عنوان يك حاكم جائر شناخته نشده بود؛ به عنوان يك مرد جاه طلب شناخته شد بود نه بيش از آن.
براى امام حسن علیه السلام حداكثر اين مطرح است كه اگر اينها بيايند، بعد از اين چنين خواهند كرد. اينكه «اگر بيايند بعد از اين چنين مى‏كنند» غير از اين است كه يك كارى كرده‏اند و ما الآن سند و حجتى در مقابل اينها بالفعل داريم که اگر كسى حكومت ستمگرى را ببيند كه چنين و چنان كرده است و سكوت كند، در نزد پروردگار گناهكار است. اين است كه مى‏گويند صلح امام حسن علیه السلام زمينه را براى قيام امام حسين علیه السلام فراهم كرد. لازم بود كه امام حسن علیه السلام يك مدتى كناره‌گيرى كند تا ماهيت اموي‌ها كه بر مردم مخفى و مستور بود آشكار شود تا قيامى كه بناست بعد انجام گيرد، از نظر تاريخ قيام موجّهى باشد.
بنابراين از نظر هر سه عاملى كه انگيزه‏هاى صحيح و مشروع و جدى قيام امام حسين علیه السلام بود، وضع امام حسن( با وضع امام حسين علیه السلام كاملًا متفاوت و متغاير بود. (ر.ک. مطهری، 1385، ‏16، 637-656)


منابع
حلى‏، ابن نما جعفر بن محمد. مثير الأحزان(در سوگ امير آزادى)‏، 30، 1380، قم، حاذق.
مطهری، مرتضی. مجموعه آثار‏، ‏16، 637-656، 1385، تهران، صدرا.

4

ارسال شده در: 28 آبان 96 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 11094 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم

علّت اشتهار حضرت امام ثامن الحجج علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام‏‏ به «امام غريب»‏ و «غَوْثُ هَذِهِ الْامّةِ وَ غِياثُها»

تدوین : محمد رضا صداقت
مقدمه
غَرب به معنى تباعد و حدّ است. غروب آفتاب را به علت دور شدن از افق و پنهان شدن، غروب گفته‏اند. غَرِيب، هر شخص دور و نيز هر چيزى است كه در ميان جنس خود بى‌نظير باشد. پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:
    بَدَأَ الْإِسْلَامُ غَرِيباً وَ سَيَعُودُ كَمَا بَدَأَ.
    اسلام در آغاز ظهورش كم نظير و بى‏مانند بود، در آينده هم به همان گونه كه شروع شد باز مى‏گردد و بى‏نظير مى‏شود.
گفته شده است:
    العلماء غُرَبَاء.
چون دانشمندان تعدادشان در ميان جهّال به نسبت نادان‌ها كم و اندك است و نظيرشان نيز كم است. (قرشی، 1412، ‏5، 91؛ راغب اصفهانی، 1412، 604)
غَوْث در يارى نمودن گفته مى‏شود. غيث، باراني است كه در وقت حاجت آيد كه آن از غوث است و نصرتى است كه در شدّت حاجت می‌آيد و ضرر را از بين ببرد. غياث، امری است که خداوند به وسیله آن، فرج و گشایش را در هنگام بلا می‌رساند. (راغب اصفهانی، همان، 617؛ قرشی، همان، ‏137؛ مصطفوی، 1368، ‏7، 278)
چند چيز شايد در اتّصاف حضرت( به اسم و صفت غريب و غربت تأثير داشته باشد:
عنوان ولايت فى حدّ نفْسِها
عنوان ولايت فى حدّ نفْسِها كه از دسترس بشر دور، و به مقام قرب و حرم خاصّ خدا نزديك، و لازمه اين حقيقت عدم انس و آشنائى قاطبه مردم با آثار و خواصّ ولايت و صفات ولىّ الله است. چون در ظهور ولايت نسبت به مردم، هم بسط و گشايش وجود دارد و هم قبض و گرفتگى، هم رحمت و هم غضب، هم جزاى نيك و هم انتقام و نكال و عقوبت.
از این‌رو، مردم درباره آثار ولايت كه سبكى و مِهر و جمال باشد آن را مى‏پسندند و دوست دارند، و درباره آثارى كه در آن قهر و شدّت و جلال باشد آن را مكروه مي‌دارند و از سر كينه و سختى و مبارزه بر مى‏خيزند.
أنبياى عظام كه فعل آنها فعل خداست تا در پرده خلوت و مناجات مستورند و از حالات درونى آنها كسى مطّلع نمى‏باشد، كسى در صدد تعرّض به آنها بر نمى‏آيد؛ ولى همين‌كه از جانب خداوند مأمور به ارشاد و تبليغ مي‌گردند و مي‌خواهند مردم را از آداب ملّى خود و سنن جاهلى ديرين به آداب عقلانى و رسوم و آداب تكميلى در صراط مستقيم و منهج قويم سوق دهند، از هر گوشه و كنار دانسته و ندانسته به جنگ آنها قيام مى‏كنند، و از قتل و غارت و نَهْب و أسْر و شكنجه و تعذيب دريغ نمي‌دارند، و تا خون آنها را نريزند از عطش شهوت و غضب و اوهام و غرائز خودپسندى و خودكامى و خود محورى سيراب نمى‏شوند.
شخص متّصف به ولايت، پيوسته در خود منغمر و در عالم عزّ خود مستغرق و در غيبت است، چه ظاهراً ظاهر باشد و چه نباشد؛ و معلوم است كه: عامّه كه افكارشان از مشتهيات نفسانيّه و لذائذ خسيسه طبيعيّه تجاوز نمى‏كند، چه اندازه از آن عالم جان و حقيقت جان و لطافت انوار ملكوتيّه قدسيّه دور بوده؛ و عدم تسانخ عالم كثرت و آثار آن با عالم وحدت و آثار آن به مقام ولايت عنوان عزّت، و بالملازمه از جانب مردم صَلاى غربت داده است.
بر اين اساس است كه انبياء و اولياء، پيوسته در اين عالم غريب بوده و به‌طور غربت و عدم همبستگى با جامعه‏هاى جبّار و ستمكار گذرانيده‏اند.
سياست‌هاى شيطانى مأمون
و ديگر، جهات خصوصى كه در حضرت ثامن الحجج عليه السّلام موجب غربت شده است و آن چند چيز است:
اوّل: ابتلاى آن حضرت به سياست شيطانيّه مأمون الرّشيد؛ چون با نقشه‏اى عجيب آن حضرت را تحت الحفظ از مقرّ و وطن مألوف خود، جوار قبر جدّش رسول اكرم( حركت داد، و زير نظر خود تمام حالات و گزارشات را ملحوظ، و در ولايت مَرو در حقيقت زندانى و تبعيد و نفى وطن و حبس نظر نمود؛ و در ظاهر آن حضرت را به خلعت حكم و ولايت مخلّع، و در باطن آن حضرت را از همه شؤون جدا و عزل نموده، اجازه فتوى و خواندن نماز جمعه و عيد نمي‌دهد.
 و با نكات دقيق و أنظار خفيّه خود، و با نقشه‌هاى‏ محتالانه و زيركانه هر لحظه زهر جانكاه به كام آن حضرت مي‌ريزد، در حاليكه مردم مى‏پندارند او كمال فدويّت و اخلاص را در بوته صدق و صفا گذارده و تقديم آن حضرت مي‌كند و آن حضرت را مطلق الجناح و مبسوط اليد در جميع امور و در رَتْق و فَتْق امور لشكرى و كشورى قرار داده است، از آوردن اهل و عيال و فرزند دلبندش حضرت أبو جعفر امام محمّد تقى عليه السّلام عملًا منع مي‌كند، به طوري كه وحيداً غريباً در حجره دربسته به زهر جفا شهيد مى‏شود. و خود در تشييع جنازه پيرهن چاك مي‌زند، و اشكش سرازير، و مجالس فاتحه و تعزيه دائر و به طور معروف براى بزرگداشت و تجليل از آن حضرت عزاى عمومى و تعطيل رسمى اعلام مي‌كند؛ و مردم بخت برگشته جاهل هم توهّم مى‏كنند اين كارها براساس اخلاص و مودّت است.
انكار وكلاء موسى بن جعفر عليهما السّلام بر ولايت آن حضرت علیه السلام ‏
دوّم آنكه: به عوض آن كه پس از شهادت پدرش موسى بن جعفر عليهما السّلام در زندان سِنْدى بن شاهِك (رئيس شرطه بغداد) طرفداران و مواليان و سر سپردگان و وكلاى پدرش، يكباره اطراف او را بگيرند و امامت او را گردن نهند و او را تجليل و تكريم نمايند و تمام شيعيان پدرش را به او دعوت كنند و اموال خطيرى كه به عنوان وكالت از پدر آن حضرت از مردم گرفته‏اند به آن حضرت بسپارند و اركان ولايت و دعائم امامتش را تقويت و تأييد و تسديد كنند، اين بى‏انصاف‌ها تصديق نكردند، و حاضر نشدند تسليم شوند و پول‌ها را بسپارند، و جاه و اعتبارى را كه از بركت پدرش كسب كرده بودند به مبدأش و محورش و قطبش برگردانند.
هر يك از وكلاى مهمّ براى خود عنوانى و شخصيّتى و رفت و آمدى و رتق و فتقى و إفتاء و قضاوتى و روايت أحاديث و أخبارى و تفسير آيه و سوره‏اى داشته، و با مصرف پول كلان امام موسى عليه السّلام در أهواء و آراء شخصيّه و طرفدارانشان، حاضر نشدند سر تسليم و اطاعت نسبت به امام زمانشان فرود آورند.
همه از حضرت رضا عليه السّلام برگشتند و گفتند كه: موسى بن جعفر نمرده است و زنده است، مانند كيسانيّه كه قائل به حيات محمّد بن حنفيّه شدند براى آنكه تسليم امام زنده خود حضرت سجّاد زين العابدين نشوند.
وكلاى موسى بن جعفر بعد از شهادتش گفتند: امامت به همين امام ختم شده است و ديگر امامى نيست. و لذا آنها را «واقفيّه» گويند. و علناً، جُحوداً و استكباراً حجّت خدا علىّ بن موسى الرّضا را انكار كردند و او را كه والى اين ولايت بود تكذيب نمودند. چه غربتى از اين بالاتر؟
نه تنها خودشان تسليم نشدند، بلكه شيعيان پدرش حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام را نيز به خود دعوت نموده و از پيروى حضرت ثامن الائمّه منع كردند؛ و براى خود حزب و دسته‏اى تشكيل داده و بدعت در دين گذارده، و جماعت واقفيّه از اسلام فرقه خاصّى تشكيل دادند.
يكى از بزرگان و وكلاى حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام و از دعائم فرقه واقفيّه، علىُّ بنُ أبى حَمْزة بطآئنى است. حضرت امام أبو الحسن موسى عليه السّلام كه رحلت كردند، هيچكس از وكلا و نائبان و مدبّران امور آن حضرت نبود مگر آنكه در نزد وى مال بسيار بود، و همين امر بود كه سبب شد مرگ موسى بن جعفر عليهما السّلام را انكار كردند و در پذيرش امام رضا عليه السّلام توقّف نمودند. و تنها در نزد علىّ بن أبى حمزه سى هزار دينار بود. (كشى، 1409، 179)
در «عيون أخبار الرّضا» از حسن بن على خَزّاز روايت است كه گفت: ما به سوى مكّه رهسپار شديم و علىّ بن أبى حمزه نيز با ما بود، و با وى مال و متاعى بود. به او گفتيم: اين اموال و أمتعه از كيست؟! گفت: مال‏ عبد صالح موسى بن جعفر عليهما السّلام است؛ به من امر نموده است كه به سوى پسرش علىّ ببرم، و او را وصىّ خود قرار داده است.
سپس گفت: مصنّف اين كتاب مي‌گويد: علىّ بن أبى حمزه پس از وفات امام موسى علیه السلام انكار اين مطلب را نمود، و اموال را به حضرت امام رضا عليه السّلام نداد. (صدوق، 1378، ‏1، 29)
انكار امامت و فرزندى فرزندش محمّد بن على علیهما السلام
سوّم: انكار امامت فرزندش محمّد بن علىّ( است، بلكه انكار فرزندى او را سلامُ الله علَيهما. و اين نه تنها از غريب صورت گرفته، بلكه أقوام نزديك مانند أعمام و بنى أعمام آنحضرت امامت و وصايت آن نورِ ديده را انكار كردند، مانند مخالفت‌هایى كه با خود آن حضرت مى‏نمودند، همچون مخالفت برادرش زيد النّار.
علىّ بن جعفر با حسن بن حسين گفتگو می‌کردند و مى‏گفت: تحقيقاً خداوند أبو الحسن الرّضا عليه السّلام را يارى كرد.
حسن گفت: آرى سوگند به خدا، فدايت شوم؛ برادران او با او از در بغى و ستم وارد شدند.
علىّ بن جعفر گفت: آرى سوگند به خدا؛ و ما هم كه عموهاى وى محسوب مى‏شديم با او ستم نموديم.
حسن گفت: فدايت شوم، شما با او چكار كرديد؟ براى من بازگو كنيد، زيرا كه در مجلس شما حضور نداشتم.
علىّ بن جعفر گفت: برادران امام رضا( و همچنين ما عموهايش، همگى به او گفتيم: تا به حال در ميان ما امامى با چهره تند و سياه رنگ نيامده است.
امام رضا( به آنها گفت: او پسر من است.
آنها گفتند: رسول خدا( به حكم قيافه شناسان تن در داده است، اينك قاضى و حاكم ميان ما و ميان تو قيافه شناسان هستند.
حضرت فرمود: شما بفرستيد به دنبالشان بيايند، و امّا من نمى‏فرستم. و آنان را از مطلب و مرادتان با خبر نكنيد، و شما در خانه‏هاى خود بمانيد!
چون قيافه شناسان آمدند، و ما در بستان نشستيم و عموهاى حضرت و برادرانش و خواهرانش صفّ بستند، و به حضرت امام رضا( جُبّه‏اى پشمينه پوشاندند و يك كلاه (قَلَنْسُوَه) برزگرى و كار بر سرش نهادند و بر گردنش يك بيل نهادند، و به او گفتند: تو داخل بستان برو به طوري كه خود را نشان دهى كه چون كارگر عمله در آنجا به كار اشتغال دارى!
و سپس حضرت أبو جعفر امام‏ محمّد تقى( را آوردند و به قيافه شناسان گفتند: اين طفل را به پدرش ملحق كنيد!
آنها گفتند: از ميان اين جمعيّت هيچكس پدر او نيست؛ وليكن اين عموى پدر اوست؛ اين عموى اوست؛ اين عمّه اوست. و اگر در اينجا پدرى براى او باشد همانا صاحب بستان است؛ به علّت اينكه قدم‌هاى او با قدم‌هاى وى يكسان است.
و چون حضرت أبو الحسن امام رضا( از ميان بستان به سوى ايشان باز آمدند، گفتند: اينست پدر اين طفل.
علىّ بن جعفر مي‌گويد: من كه اين واقعه را مشاهده كردم برخاستم و آب دهان حضرت أبو جعفر را مكيدم و به او گفتم: شهادت مي‌دهم كه تو امام من در نزد خدا مى‏باشى.
پس حضرت رضا( گريستند و گفتند: اى عمو جان من! آيا نشنيدى كه پدرم مى‏گفت: رسول خدا( مى‏گفت:
    پدرم به فداى پسر بهترين كنيزان باد! او پسر كنيزى است از بلاد نُوبَه، كه دهانش پاك و طيّب است، و رحمش برگزيده و اختيار شده است. اى واى بر اين مردم! لعنت خداوند بر اعَيْبِس و ذرّيّه او باد. اوست صاحب فتنه كه آنها را در سال‌هایى و ماه‌هایى و روزهایى مى‏كشد و ايشان را به خاك مذلّت مى‏نشاند و از كاسه تلخ زهرآلود به آنان مى‏آشاماند.
    و آن پسر، فرارى و سرگردان در بيابانهاست، و هنوز خونخواهى پدرش و جدّش را نكرده است. صاحب غيبت است به طوري كه درباره‏اش مي‌گويند: او مرده است و يا هلاك شده است، و يا در كدام وادى و درّه و بيابان رفته و ناپديد گرديده است؟ اى عمو جان! مگر اين پسر ممكنست وجود داشته باشد مگر از ذرّيّه من؟!
من گفتم: راست مي‌گويى؛ من به فدايت! (كلينى، 1407،‏ ‏1، 323)
پس در اين صورت آيا امامى كه براى معرّفى فرزند خود به برادران و أعمامش كه نزديكترين افراد به او هستند مجبور به گريه مى‏شود و دلش مى‏شكند، و به قول قيافه شناسان كه خود بدان راضى نيست، و اين عمل را رسول خدا( منع فرموده است تن در مي‌دهد، آيا غريب نيست!؟
مخفى ماندن حقایق توحيدى در روايات منقوله از آن حضرت علیه السلام‏
يكى ديگر از جهات غربت امام رضا عليه السّلام آن است كه: مطالبى بس نفيس و عالى در باب معرفت و توحيد ذات مقدّس تعالى بيان فرموده است كه در «عيون أخبار الرّضا» و سائر كتب مسطور است، و روى اين روايات بايد بحث ها و دقّت‏ها شود و در حوزه‏هاى علميّه، مدارسى براى تحليل و تجزيه و تفهيم اين معانى بوجود آيد؛ ولى مع الاسف هيچ بحثى نشده، و حقائق اين معانى در بوته خفاء مانده، و مستور از أفهام طلّاب است. و اين غربت از همه مراتب غربتِ گذشته شديدتر است.
علّت اشتهار حضرت علیه السلام به‏ «غَوْثُ هَذِهِ الْامّةِ وَ غِياثُها»
يزيد بن سَليط زَيدىّ گوید: ما با حضرت أبو عبد الله امام جعفر صادق عليه السّلام، در حاليكه ما گروهى بوديم، در راه مكّه ملاقات نموديم.
من به آن حضرت عرض كردم: پدرم و مادرم قربانت گردد! شما امامانى هستيد كه مطهَّر و پاكيزه شده‏ايد؛ و أحدى از خلائق را مفرّى از مرگ نيست؛ بنابراين شما براى من مطلبى را درباره خلافت و امامت بعدى بيان كنيد تا من آن را به آنان كه پشت سر دارم برسانم.
حضرت فرمود: آرى؛ اينان پسران من مى‏باشند، و اين است سيّد و سالار آنها- و اشاره كرد به پسرش: موسى عليه السّلام و در اوست حلم و شكيبائى، و علم حُكم، و فهم و سخاوت و معرفت به آنچه كه مردم بدان نيازمند مي‌باشند در آنچه از امر دينشان كه در آن اختلاف مى‏نمايند. و در اوست حُسن خلق و حُسن رعايت و حفاظت حقّ جار و همسايه و همنشين. و اوست‏ درى از درهاى خداوند عزّ و جلّ. و در اوست چيز ديگرى كه از همه اينها پسنديده‏تر و محبوب‏تر است.
پدر من به حضرت گفت: آن چيز كدام است فدايت شود پدرم و مادرم؟!
فرمود: خداوند عزّ و جلّ بيرون مى‏آورد از او غَوث اين امّت را و غياثش را، و علمش را و نورش را و فهمش را و حكمش را.
بهترين مولودى است كه به دنيا قدم مي‌گذارد، و بهترين جوانى است كه لباس زيبنده رشد و درايت را در بر كرده است. خداوند به واسطه او خون‌ها را حفظ مى‏نمايد، و در ميان افرادِ با هم دشمن، صلح و صفا برقرار مى‏سازد؛ و به واسطه او امور را مجتمع مي‌كند، و پراكندگي‌ها و تفرقه‏ها را مبدّل به جمعيّت و اتّفاق مى‏نمايد؛ و برهنگان را مى‏پوشاند و گرسنگان را سير مي‌كند، و دهشت‌زدگان و خائفان را امان مى‏بخشد، و باران رحمت از آسمان فرو مى‏بارد، و بندگان خدا به مشورت گرد مى‏آيند.
او بهترين مردِ مُسنّ، و بهترين جوان آراسته است كه خداوند پيش از زمان بلوغش عشيره و طائفه‏اش را به او بشارت مي‌دهد.
گفتارش راست و درست و قاطع؛ و سكوتش ناشى از فهم و درايت است. براى مردم روشن مى‏سازد آنچه را كه آنان در آن اختلاف دارند
يزيد گفت: پدرم گفت: پدرم و مادرم به فدايت! آيا وى نيز پسرى پس از خود خواهد داشت؟!
فرمود: آرى؛ و پس از آن گفتار را قطع نمود.
يزيد مي‌گويد: سپس من حضرت أبا الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام را بعد از اين واقعه ديدار كردم و گفتم: پدرم و مادرم فدايت گردد! من مي‌خواهم به من خبر دهى به مانند همان چيزهایى را كه پدرت به من خبر داد!
فرمود: پدرم عليه السّلام در زمانى بود كه شدّت و تقيّه مثل اين زمان نبود.
يزيد گفت: كسي كه از تو چنين جوابى را بپسندد و قانع شود، بر او لعنت خدا باد!
حضرت خنديدند و سپس گفتند: اى أبو عِماره، من به تو خبر مي‌دهم: از منزلم كه بيرون آمدم، در ظاهر همه پسران خود و از جمله آنان علىّ را وصىّ خود قرار دادم؛ امّا در باطن فقط علىّ را وصىّ نمودم. من رسول خدا را در خواب ديدم كه أميرالمؤمنين عليهما السّلام هم با او بود؛ و با وى انگشترى بود، و شمشيرى، و عصایى، و كتابى، و عِمامه‏اى. من گفتم: اينها چيست؟ رسول اكرم فرمود: امّا عِمامه عبارت است از قدرت و سلطنت خداوند تعالى؛ و امّا شمشير عبارت است از عزّت خدا؛ و امّا كتاب عبارت است از نور خدا؛ و امّا عصا عبارت است از قوّت خدا؛ و امّا انگشترى عبارت است از جامع اين امور.
سپس رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود: امر ولايت و امامت به سوى پسرت علىّ خارج مى‏شود.
يزيد گوید كه حضرت فرمود: اى يزيد! اين مطالب امانت است در نزد تو، كسى را از آن خبردار مكن مگر مرد عاقلى، يا بنده‏اى را كه خداوند دل وى را در بوته ايمان آزمايش نموده است، يا مرد راست و درستى را؛ و بر نعمت‌هاى خداوند متعال كفران مورز؛ و اگر از تو خواستند كه به اين مطالب شهادت دهى، تو اداى شهادت كن! چرا كه خداوند مي‌فرمايد: حقّاً خداوند شما را امر مي‌كند كه امانت‌ها را به سوى صاحبانش برگردانيد؛ و نيز خدا مي‌فرمايد: كدام كس ستمكارتر است به خدا از آنكه شهادتى را كه نزد اوست كتمان نمايد؟
من گفتم: من أبداً افشاى سرّ نمى‏كنم، و كتمان شهادت نمى‏نمايم.
يزيد گفت: پس از آن، حضرت أبو الحسن موسى عليه السّلام فرمود: در اين حال رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم او را براى من توصيف كرد و فرمود:
علىّ پسر توست كه به نور خدا نظر مي‌كند و با تفهيم خدا مى‏شنود و به حكمت خدا سخن مي‌گويد، درست و راست كار مي‌كند و خطا نمى‏نمايد، و در امور مي‌داند و در امرى به واسطه جهالت در نمى‏ماند. او سرشار از حكمت و فصل قضاء و استوارى در حكم، و لبريز از علم و دانش و درايت شده است. امّا چقدر درنگ و توقّف تو در اين دنيا با او بعد از اين كم است! اين توقّف به قدرى كوتاه است كه قابل احصاء نيست. پس چون از سفرت بازگشتى به اصلاح امورت بپرداز و از هر چه مي‌خواهى خود را فارغ ساز؛ زيرا كه تو از اين دنيا در آستانه كوچ هستى و همنشين با غير آن. پسرانت را گرد آور و خداوند را در اين وصيّت‏ها بر آنان گواه بگير؛ و خداوند در گواهى و شهادت بس است.
پس فرمود: اى يزيد، مرا در اين سال مي‌گيرند؛ و علىّ پسرم همنام علىّ ابن أبى طالب عليه السّلام است و همنام علىّ بن الحسين عليهما السّلام، كه به او فهم و علم و نصرت و رداى عظمت أميرالمؤمنين داده شده است؛ و وى حقّ تكلّم و اظهار ندارد مگر آنكه چهار سال از مرگ هارون بگذرد. چون چهار سال سپرى شد، از او هر چه مي‌خواهى بپرس كه إن شاء الله تعالى پاسخت را خواهد داد. (صدوق، همان، ‏24)
لقب «غياث» در مورد هيچ يك از ائمّه جز امام رضا عليه السّلام نيامده است‏
در هيچ يك از روايات، صفت «غَوْث» و «غياث» و «يَلُمُّ بِهِ الشَّعَثَ وَ يَشْعَبُ بِهِ الصَّدْعَ» و «يُؤْمِنُ بِهِ الْخآئِفَ» لقب هيچ يك از ائمّه عليهم السّلام غير از حضرت بقيّة الله عجّل الله فرجه قرار نگرفته است، و فقط در اين روايت حضرت رضا عليه السّلام را بدين صفات متّصف و بدين القاب ملقّب نموده‏اند.
غَوْث در لغت به معناى كمك و معونه است، و غياث كه اصل آن غِواث است به معناى آن چيزى است كه با او رفع حاجت مضطرّ را مى‏نمايند مانند غذا و طعام و سرمايه كسب و نحو ذلك.
بايد دانست كه در القاب حضرت حجّت( هم غِياث نيامده است، بلكه فقط غَوْث ذكر شده است، و غَوْث الفُقَراء نيز آمده است.
در «نجم ثاقب» باب دوّم، صفحه 30 گويد: وجه ملقّب شدن آن حضرت به غوث در باب نهم خواهد آمد. و در باب نهم، صفحه 152 خوابى را از رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم نقل مي‌كند كه در آن وارد است كه به هر يك از امامان بايد درباره چه چيزى توسّل نمود، تا آنكه درباره حضرت حجّت( مي‌فرمايد كه: براى فريادرسى از گرفتاري‌ها بايد متوسّل شد، و بايد گفت:
    يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ أَغِثْنِى، يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ أَدْرِكْنِى! و يا بگويد: يَا مَوْلَاىَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، أَنَا مُسْتَغِيثٌ بِكَ!
و نيز گويد: جهت ملقّب شدن آن حضرت به غوث الفقراء در روايتى كه در لقب بيست و هشتم ذكر شد، گذشت. و در باب دوّم، صفحه 23 گويد:
بيست و هشتم: بَقيَّة الانبيآء. و اين با چند لقب ديگر مذكور است در خبرى كه حافظ برسى در «مشارق الانوار» روايت كرده از حكيمه خاتون، به نحوى كه عالم جليل سيّد حسين مفتى كركى سبط محقّق ثانى در كتاب «دفع المناداة (المناواة)» از او نقل كرده كه او گفت: مولد قائم عليه السّلام شب نيمه شعبان بود.- تا آنكه مي‌گويد: پس آن جناب را آوردم به نزد برادرم حسن ابن علىّ عليهما السّلام؛ پس مسح فرمود به دست شريف بر روى پر نور او كه نور أنوار بود و فرمود:
    سخن گو! اى حُجَّة الله، و بقيّه أنبياء، و نور أصفياء، و غَوْث فقراء، و خاتم أوصياء، و نور أتقياء. (ر.ک. حسينى طهرانى، 1425، 209-244)


منابع
حسينى طهرانى، سيد محمد حسين. روح مجرد، 209-244، 1425، مشهد مقدس، نشر علامه طباطبايى‏‏.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد. مفردات ألفاظ القرآن‏، 604 و 617، 1412، بيروت- دمشق‏، دار القلم- الدار الشامية.
صدوق، محمد بن على بن بابويه. عيون أخبار الرضا عليه السلام، ‏1، 24 و 29، 1378، تهران، نشر جهان.
قرشى، على اكبر. قاموس قرآن، 5، 91 و 137، 1412، تهران، دار الكتب الاسلامية.
كشى، محمد بن عمر. رجال الكشي، 179، 1409، مشهد مقدس، مؤسسه نشر دانشگاه مشهد.
كلينى، محمد بن يعقوب. اصول كافي، ‏1، 323، 1407،‏ تهران، دار الكتب الإسلاميه.
مصطفوی، حسن. التحقيق في كلمات القرآن الكريم‏، ‏7، 278، 1368، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي‏.

3

ارسال شده در: 28 آبان 96 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 9183 دفعه

تقویم

« سپتامبر 2019 »
دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنچ‌شنبه جمعه شنبه یک‌شنبه
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            

طرح و برنامه

معارف

مسابقات

آرشیو