doa

موارد پالایش شده بر اساس تاریخ: یکشنبه, 22 دی 1398 - فدک سبز
یکشنبه, 22 دی 1398 ساعت 15:04

گام دوم

امام هشتم‏ حضرت امام رضا-عليه السّلام‏


امام رضا-عليه السّلام-در سال«148»هجری‌ ، يازدهم ماه‏ ذيقعده ، در مدينه به دنيا آمد.پدرش حضرت امام موسی‌ كاظم ، نامش را «علی‌»گذاشت و به رضا نيز معروف شد.نام گرامی‌ مادرش«نجمه»می‌‏باشد.
حضرت امام موسی‌ كاظم ، فرزندش«علىّ بن موسی‌ الرّضا»را به فرمان‏ خدا و سفارش پيغمبر برای‌ امامت تعيين و به مردم معرفی‌ كرد.
علم و دانش حضرت امام رضا-مانند ديگر امامان-آسمانی‌ و الهی‌‏ بود و به همين جهت ، بردانش همه مردم ، برتری‌ داشت.دانشجويان و دانشمندان ، برای‌ فراگرفتنِ دانش و دين ، خدمتش می‌‏رسيدند و از علوم‏ او بهره‏مند می‌‏شدند.
دانشمندان مسيحی‌ و يهودی‌ و دينهای‌ ديگر ، پيش او می‌‏آمدند و امام-عليه السّلام-با آنان بحث و گفتگو می‌‏كرد و به سؤالهای‌ مشكل‏ آنان پاسخ می‌‏داد و آنان را راهنمايی‌ و هدايت می‌‏فرمود.هيچ گاه نشد كه‏ پاسخ سؤالی‌ را نداند ، يا جواب نادرستی‌ بدهد.
به خاطر دانش فروان و علم خدادادش ، او را«عالِم آل محمّد» می‌‏ناميدند.
سخنان فراوان و ارزشمندی‌ ، از او برای‌ ما باقی‌ مانده است. * * *
در زمان امامت حضرت رضا-عليه السّلام-مأمون ، زمامدار و خليفه‏ بود.برای‌ اينكه مردم را از حضرت رضا ، دور كند ، امام را-كه در مدينه‏ زندگی‌ می‌‏كرد-به شهر طوس دعوت كرد.و به امام پيشنهاد كرد كه‏ زمامداری‌ و خلافت را بپذيرد.
ولی‌ امام رضا ، كه از ناراستی‌ و حيله‏گری‌ مأمون آگاه بود ، پيشنهاد مأمون را نپذيرفت.
مأمون گفت:پس«وليعهدی‌»را بايد بپذيريد!
امام رضا-عليه السّلام-می‌‏خواست وليعهدی‌ را نيز قبول نكند.
امّا با اصرار زيادِ مأمون ، ناچار شد كه در ظاهر ، وليعهدی‌ را بپذيرد ولی‌ شرط كرد كه در كارهای‌ حكومتی‌ ، هيچ‏گونه دخالتی‌ نداشته باشد.
سرانجام دستگاه زمامداری‌ مأمون ، كه از شخصيّت اين امام گرامی‌ بيمناك‏ بود و از روشنگريهای‌ او احساس خطر می‌‏كرد ، او را مسموم و شهيد نمود.
حضرت رضا-كه درود همه براو باد-در آخرين روز ماه صفر ، در سال«203»هجری‌ ، در شهر طوس وفات كرد.بدنش را در نزديكی‌ همان‏ شهر(مشهد امروزی‌)به خاك سپردند.قبرش امروز ، زيارتگاه مسلمانان‏ است.
 
چرا اسراف می‌‏كنی‌؟!


حضرت رضا-عليه السّلام-ميوه نيم‏خورده‏ای‌ را ديد كه‏ روی‌ زمين افتاده است.
يكی‌ از خدمتگزارانش مقداری‌ از آنرا خورده بود و بقيّه‏اش‏ را دور انداخته بود؛حضرت رضا-عليه السلام-ناراحت شد خدمتگزارش را صدا زد ، به او فرمود:«چرا اسراف می‌‏كنی‌؟!
چرا به نعمتهای‌ خدا ، بی‌‏اعتنايی‌ می‌‏كنی‌؟!
مگر نميدانی‌ كه خدا اسراف كاران را دوست ندارد؟
مگر نميدانی‌ كه خدا اسراف كاران را سخت كيفر می‌‏دهد؟اگر به چيزی‌ احتياج نداری‌ ، آنرا تلف‏ نكنيد؛بيهوده مصرف نكنيد ، بلكه در اختيار كسانی‌ بگذاريد كه به آن نياز دارند.» * * *
با توجه به اين سخنانِ حضرت رضا-عليه السّلام-آيا می‌‏توانيد بگوييد كه:
چرا خدا اسراف كاران را دوست ندارد؟
چرا اسراف كردن ، زشت و ناپسند است؟
برای‌ اينكه به اين دو سؤال پاسخ دهيد ، به خاطر بياوريد كه:برای‌‏ درست شدن يك سيب ، چه مقدار نيرو و انرژی‌ مصرف شده است؟چه اندازه‏ كار ، انجام گرفته است؟
مثلاً فكر كنيد كه:برای‌ روييدن يك درخت سيب ، چه مقدار انرژی‌‏ خورشيد لازم است؟چه مقدار آب و هوا و موادّ معدنی‌ بايد مصرف شود و چه افرادی‌ بايد بكوشند تا يك دانه سيب ، به دست شما برسد؟فكر كنيد كه:اين مقدار كار و انرژی‌ ، چقدر ارزش دارد؟
وقتی‌ قسمتی‌ از يك ميوه را دور می‌‏ريزيد يا نعمتی‌ ديگر از نعمتهای‌‏ خدا را بيهوده مصرف می‌‏كنيد ، در حقيقت آن همه انرژی‌ و زحمت را تلف. كرده‏ايد و دور ريخته‏ايد.بعلاوه ، انسانِ ديگری‌ را از نعمتهای‌ خدا محروم‏ نموده‏ايد و حقّ او را ضايع ساخته ‏ايد.
آيا اسراف كردن بی‌‏احترامی‌ به نعمتهای‌ خدا نيست؟
آيا اسراف كردن ، ناسپاسی‌ از خدا نيست؟
چرا نعمتهای‌ خدا را ، بی‌‏ارزش می‌‏شماريد؟و آنها را بيجا و بيهوده‏ مصرف می‌‏كنيد؟آيا راضی‌ می‌‏شويد كه كودكی‌ گرسنه بخوابد و شما مقداری‌ از غذای‌ خود را دور بريزيد؟يا ميوه‏ها را نيم‏خورده و مصرف‏ نشده در ظرفِ خاكروبه بيندازيد؟آيا راضی‌ می‌‏شويد كه كودكی‌ چون‏ مداد و كاغذ ندارد ، از تحصيل محروم شود و شما كاغذ و دفترچه خود را بی‌‏جهت پاره كنيد؟يا ننوشته و سفيد بگذاريد؟آيا سزاوار است شما بيش از مقدارِ احتياج ، برق مصرف كنيد و ديگران بقدر كافی‌ روشنايی‌ و برق نداشته باشند؟در صورتی‌ كه خدا«آب و آفتاب ، خاك و هوا و نعمتهای‌ ديگرش را»برای‌ همه انسانها آفريده است ، و هر انسانی‌ بايد از نعمتهای‌ خدا ، بهره‏مند گردد. *
حالا كه فهميديد:«اسراف كاری‌»گناه دارد و كاری‌ بسيار زشت و ناپسند است ، ديگر اسراف نكنيد.حالا كه دانستيد:خدا اسراف كار را دوست ندارد و سخت كيفر می‌‏دهد ، ديگر چيزی‌ را بيجا و بيهوده‏ مصرف نكنيد ، چيزی‌ را تلف نكنيد.در مصرف ، صرفه‏جويی‌ كنيد.
به اين ترتيب می‌‏توانيد:با پولِ«چيزهايی‌ كه بيهوده مصرف‏ می‌‏كرديد»برای‌ دوستان خود هديّه‏ای‌ تهيّه كنيد ، يا به آشنايان و همسايگان‏ كمك كنيد.
در نتيجه:خدا از كار شما خشنود و راضی‌ می‌‏شود و به شما پاداش‏ بهتری‌ می‌‏بخشد.
مردم هم شما را بيشتر دوست می‌‏دارند و بيشتر به شما كمك می‌‏كنند. 
 
امام جواد حضرت امام محمّد تقىّ ، عليه السّلام‏


نهمين امام ما ، حضرت امام محمّدِ تقّی‌ ، فرزند حضرت رضا ، می‌‏باشد.او در ماه رمضان ، در سال 195 هجری‌ ، در شهر مدينه به دنيا آمد.
پدر بزرگوارش ، حضرت رضا-عليه السّلام-به فرمان خدا و سفارش‏ پيامبر ، فرزندش حضرت جواد را ، برای‌ امامت تعيين كرد كه بعد از خودش امام‏ و پيشوای‌ مردم باشد.
حضرت امام محمّد تقىّ-كه به امام جواد نيز معروف است-از همان‏ كودكی‌ با خدا ارتباط مخوصص داشت و در مقام امامت ، به مشكلات دينی‌ مردم‏ پاسخ می‌‏داد و آنان را راهنمايی‌ و رهبری‌ می‌‏فرمود.دانشمندان بزرگ ، به حضورش می‌‏رسيدند و مسائل دشوار دينی‌ و علمی‌ خود را ، از او می‌‏پرسيدند؛ امام جواد ، به همه پرسشهای‌ مشكل آنان ، به آسانی‌ پاسخ می‌‏داد.
بعضی‌ از مردم-كه از ارتباط مخصوص و هميشگی‌ امام جواد با خدا ، آگاه نبودند-از مشاهده قدرت علمی‌ او تعجّب می‌‏كردند و می‌‏گفتند:پسری‌‏ به اين كوچكی‌ ، چگونه اين همه علم و دانش آموخته است؟!علم اين كودك‏ خردسال ، چگونه بردانش اين همه دانشمندان بزرگ ، برتری‌ يافته است؟!....
آنها نمی‌‏دانستند كه:علم امام ، آموختنی‌ نيست ، بلكه خدادادی‌ و آسمانی‌‏ است؛آنها نمی‌‏دانستند كه:خدا جان و روح هر كس را كه بخواهد-چه كودك‏ چه بزرگ-با خود ارتباط می‌‏دهد و او را در علم و دانش ، برتر از همه مردم‏ می‌‏گرداند.
 
امام جواد ، از همان كودكی‌ دارای‌ زيباترين صفات انسانی‌ بود:«تقىّ» بود ، يعنی‌ بسيار پرهيزگار ، «جواد»بود يعنی‌ بسيار بخشنده بود.آگاه و روشنگر بود و در بيداری‌ و آگاهی‌ مردم ، می‌‏كوشيد.
«معتصم»خليفه ستمگر عبّاسی‌ ، روشنگريهای‌ اين امام آگاه را ، باعث‏ نابودی‌ قدرت خويش می‌‏دانست.از بيداری‌ و آگاهی‌ مردم می‌‏ترسيد و از شخصيت پرهيزگار و بخشنده حضرت جواد ، بيم داشت.به همين جهت حضرت‏ جواد را ، از شهر مدينه به بغداد ، پايتخت خود ، فراخواند و پس از چند ماه او را شهيد كرد.امام جواد ، هنگام شهادت ، بيست و پنج سال بيش نداشت.
بدن آن امام گرامی‌ را ، نزديك شهر بغداد(كاظمين امروزی‌)كنار مرقد پاك جدّش ، امام موسی‌ كاظم-عليه السّلام-به خاك سپردند.سلام ما تا هميشه براو باد!
 
نامه ‏ای‌ به فرماندار


....عبادت پرشكوه حجّ را ، همراه حضرت جواد-عليه السّلام-انجام دادم ، وقتی‌ كه‏ مراسم و اعمال حجّ پايان يافت ، برای‌ خداحافظی‌ ، خدمت آن امام گرامی‌ رفتم و گفتم:دولت‏ ماليّات سنگينی‌ برعهده من گذارده است كه توانايی‌ پرداخت آن را ندارم ، خواهش می‌‏كنم شما نامه‏ای‌ به فرماندار شهر ما بنويسيد و سفارش كنيد كه با من خوشرفتاری‌ و مدارا كند.
امام جواد فرمود:با او آشنا نيستم تا برای‌ او نامه بنويسم و سفارش كنم.
گفتم:فرماندار شهر ما ، از دوستان و شيعيان شماست ، نامه و سفارش شما ، حتماً مفيد خواهد بود.امام جواد-عليه السّلام-قلم و كاغذ را برداشت و نامه‏ای‌ به اين معنا ، نوشت:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم‏
سلام برتو و بربندگان شايسته خدا
ای‌ فرماندار سيستان!قدرت و حكومت امانتی‌ است كه خدا در اختيار تو قرار داده ، تا خدمتگزار بندگانش باشی‌.با اين قدرت و توانايی‌ ، بايد به برادران‏ دينی‌ خود ، كمك كنی‌.
تنها چيزی‌ كه برای‌ تو باقی‌ می‌‏ماند ، نيكوييها و كمكهايی‌ است كه در اين‏ مقام ، به برادران و هم‏كيشانت روامی‌‏داری‌؛آگاه باش كه:خدا در قيامت از تمام‏ كارهايت بازخواست می‌‏كند و كوچكترين عملی‌ پيش خدا پنهان نخواهد بود. محمّد بن علىّ الجواد
نامه را گرفتم ، خداحافظی‌ كردم و به سوی‌ شهر خودم بازگشتم.
خبر نامه ارزشمند امام ، قبلاً به فرماندار رسيده بود ، به استقبال من آمد.نامه را به او دادم ، گرفت و بوسيد ، باز كرد و با دقّت خواند.
در كارم تحقيق كرد و همانطور كه می‌‏خواستم با من نيكويی‌ و مدارا نمود ، و از آن به بعد با همه مردم با عدل و انصاف رفتار می‌‏كرد.
 
امام هادی‌‏ حضرت امام علىِ نقىّ ، عليه السّلام‏


دهمين امام ما ، حضرت امام علی‌ نقىّ ، فرزند حضرت جواد می‌‏باشد.
در پانزدهم ماه ذی‌ حجّه ، سال 212 هجری‌ ، در دهكده‏ای‌ در اطراف شهر مدينه به دنيا آمد؛پدر بزرگوارش ، حضرت جواد ، به فرمان خدا و سفارش پيامبر ، فرزندش علىّ را برای‌ امامت تعيين كرد كه بعد از شهادت خودش ، مردم را رهبری‌ كند و امام آنان باشد.
حضرت امام علىّ-كه به امام هادی‌ نيز معروف است-مانند پدر گراميش ، از همان كودكی‌ با خدا ارتباط مخصوص داشت.و با اينكه خردسال‏ بود ، به مقام امامت رسيد و مردم را در اين مقام راهنمايی‌ و رهبری‌ فرمود.
امام هادی‌ از همان كودكی‌ ، بعنوان يك انسان نمونه ، از هرگونه عيب و نقصی‌ پاك بود و به همه صفات نيكوی‌ انسانی‌ ، آراسته بود؛به همين جهت او را «نقىّ»يعنی‌ پاك و آراسته و«هادی‌»يعنی‌ هدايت كننده و رهنما می‌‏خواندند.
امام هادی‌ ، با مهر و كوشش فراوان ، به راهنمايی‌ و هدايت مردم‏ می‌‏پرداخت و راه و رسم درست زندگی‌ را به آنان می‌‏آموخت.مردم هم او را بسيار دوست می‌‏داشتند و از راهنماييها و از علم و آگاهيش سود می‌‏بردند و راه‏ می‌‏يافتند.
متوكّل ، زمامدار ستمگر و خونخوار عبّاسی‌ ، بر امام هادی‌ رشك برد و از قدرت و نفوذ آن امام پاك ترسيد.به همين جهت او را از مدينه به شهر«سامره» فراخواند و در يك پايگاه نظامی‌ تحت نظر قرار داد.
امام هادی‌ ، 42 سال در اين جهان زندگی‌ كرد.در اين مدّت همواره با خليفه‏های‌ ستمگر عبّاسی‌ روبرو بود و با ظلم و ستم آنان مبارزه می‌‏كرد.
سرانجام در سوّمين روز ماه رجب ، سال 254 هجری‌ ، در سامره شهيد شد؛بدن‏ شريفش را در همين شهر به خاك سپردند.
 
پند نيمه شب‏


متوكّل ، زمامدار شرابخوار و ستمگری‌ بود.به قوانين دين و قرآن عمل نمی‌‏كرد ، برای‌ حفظ خلافت و زمامداری‌ خود ، به هر جنايتی‌ دست می‌‏زد.از مهر فراوانی‌ كه مردم‏ به امام هادی‌ داشتند ، رنج می‌‏برد و از قدرت و نفوذ آن امام پاك می‌‏ترسيد.
نيمه شبی‌ ، در قصرش برتخت زيبايی‌ نشسته بود و با مهمانهايش به مستی‌ و عيش‏ و نوش مشغول بود:خوانندگان برايش شعر می‌‏خواندند و نوازندگان ، آهنگ می‌‏نواختند.در و ديوار قصرش را با قنديلهای‌ طلا زينت كرده بود و در اطراف قصر ، گروهی‌ مسلّح‏ را به نگهبانی‌ گماشته بود....
ناگهان در حال مستی‌ به فكر افتاد كه:آيا ممكن است اين قدرت و زندگی‌‏ پرشكوه از دستم گرفته شود؟آيا كسی‌ هست كه بتواند اين زندگی‌ زيبا و پرعيش و نوش‏ را نابود سازد؟....؟و به خود پاسخ داد كه:«علىّ بن محمّد»كه شيعيان او را امام خود می‌‏دانند ، می‌‏تواند؛....آری‌ او می‌‏تواند ، چون مردم او را خيلی‌ دوست دارند.از اين فكرها برآشفت و خشمگين فرياد زد:فوراً«علىّ بن محمّد»را دستگير كنيد و بياوريد!
عدّه‏ای‌ كه در فرمانش بودند-يعنی‌ آزادی‌ و انسانيّت خود را به او فروخته بودند -به خانه امام ريختند ، ديدند كه:امام هادی‌-عليه السّلام-رو به قبله نشسته و با زمزمه‏ای‌ آسمانی‌ قرآن می‌‏خواند.او را دستگير كردند و به قصر آوردند.
امام هادی‌ وارد قصر شد.چهره‏ای‌ آرام و نورانی‌ داشت ، زير لب‏ «بسم اللَّه الرحمن الرّحيم»می‌‏گفت.
متوكّل با چشمان آلوده و پرخونش ، نگاهی‌ خشمگين به چهره امام هادی‌ كرد و آن‏ فكرها را دوباره به خاطر آورد....گويا می‌‏خواست همان شب امام هادی‌ را به قتل برساند.
ولی‌ برای‌ اينكه امام را ، در مقابل چشم مهمانهای‌ خويش كوچك كند ، با بی‌‏ادبی‌‏ گفت:ای‌«علىّ بن محمّد»بزم ما را گرم كن و برای‌ ما شعری‌ بخوان!می‌‏خواهيم با آهنگ‏ شعر تو شادمان شويم.
امام هادی‌ ، سكوت كرد و چيزی‌ نفرمود.
متوكّل دوباره با آهنگی‌ مسخره‏آميزتر گفت:ای‌ علىّ بن محمّد!مجلس ما را گرم‏ كن و برای‌ ما شعری‌ بخوان!
امام هادی‌ ، سرش را پايين افكنده بود و به چشمان بی‌‏شرم متوكّل نمی‌‏نگريست و ساكت بود.
متوكّل كه مستی‌ و خشم را با هم آميخته بود ، با بی‌‏ادبی‌ و بی‌‏شرمی‌ فراوان ، باز همان جمله‏ها را تكرار كرد و در پايان گفت:بايد برای‌ ما شعری‌ بخوانی‌!
در اين هنگام امام هادی‌-عليه السّلام-نگاه تندی‌ به چهره ناپاك اين ستمكارِ مست افكند و فرمود:حالا كه بايد بخوانم ، بشنو!
سپس به زبان عربی‌ ، اشعاری‌ را خواند كه ترجمه‏اش به فارسی‌ چنين است: چه بسيار مردان پرقدرتی‌‏ كه در اين جهان از پی‌‏راحتی‌‏ به كوه و كمر قصرها ساختند همه قصرها را بياراستند در اطراف هر قصر از بيم جان‏ گروهی‌ مسلّح ، نگهبانشان‏ كه تا اين همه قدرت و ساز و برگ‏ كند دور ، آن مردم از دست مرگ‏ * ولی‌ مرگ ناگه رسيد و گرفت‏ گريبان آن نابكاران زشت‏ چو گيرد گريبان گردن‏كشان‏ به ذلّت برون راند از قصرشان‏ به همراه اعمال خود ، عاقبت‏ برفتند در منزل آخرت‏ شده جسم آن نازپروردگان‏ هم آغوش خاك ، از نظرها نهان‏ ولی‌ جان آن مردم دوزخی‌‏ گرفتار ، در عالم برزخی‌‏ * از آن زشت‏كاران افسرده حال‏ به بانگ بلندی‌ شود اين سؤال‏ چه شد آن همه سركشی‌ و غرور كه صورت نهاديد برخاك گور؟ چه شد آن همه خودپسندی‌ و ناز كه گشتيد با بی‌‏كسان هم طراز؟ چه شد آن همه مستی‌ و عيش و نوش؟ چه شد آن همه جنب و جوش و خروش؟ چه شد چهره‏هايی‌ كه آراستيد؟ سرو صورتی‌ را كه پيراستيد؟ اَجل چشم بی‌‏شرمتان را ببست‏ به رخسارتان خاك ذلّت نشست‏ نه تخت و نه بستر ، نه آسايشی‌‏ نه عطر و نه زيور ، نه آرايشی‌‏ به جای‌ كِرِم‏های‌ مردم پسند براين چهره‏ها كِرمها می‌‏خزند نهاديد دارايی‌ خوشتن‏ نبرديد با خود به غير از كفن!
مهمانان همه خاموش بودند و از شنيدن اين اشعار بخود می‌‏لرزيدند؛متوكّل هم ، با آن همه سخت دلی‌ و بی‌‏رحمی‌ ، مانند ديوانگان بپا ايستاده بود و می‌‏لرزيد....
اشعاری‌ كه امام قرائت فرمود ، به زبان عربی‌ بود ، آقای‌ حبيب اللَّه چايچيان از آنها الهام گرفت و اين اشعار را سرود.

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در امامت
یکشنبه, 22 دی 1398 ساعت 14:43

گام سوم

امام يازدهم‏ حضرت امام حسن عسكری‌ ، عليه السّلام‏


حضرت امام حسن عسكری‌-عليه السّلام-روز هشتم ماه‏ ربيع الثانی‌ ، سال 232 هجری‌ ، در شهر مدينه ، به دنيا آمد.
پدر گراميش ، امام هادی‌-عليه السلام-به فرمان خدا و سفارش‏ پيامبر ، او را برای‌ امامت و پيشوايی‌ مردم تعيين كرد.
حضرت امام حسن عسكری‌-عليه السّلام-مانند پدران خود- مردم را راهنمايی‌ و تربيت می‌‏نمود و آنان را به توحيد و اطاعت فرمانهای‌‏ خدا هدايت می‌‏كرد و از شرك و اطاعت ستمگران باز می‌‏داشت.
زمامداران ستمگر عبّاسی‌ ، روش تربيتی‌ امام را ، مخالف هوسهای‌‏ نادرست خود می‌‏ديدند؛از بيداری‌ و آگاهی‌ مردم می‌‏ترسيدند و به همين‏ جهت ، با امام به مبارزه برخاستند:با روشهای‌ گوناگون به آزارش پرداختند ، مردم حقّ‏جو را از ملاقات او بازداشتند و نگذاشتند از علم و دانش الهی‌ و از راهنماييهای‌ ارزشمند او ، آزادانه بهره‏مند گردند.سرانجام بيدادگران‏ عبّاسی‌ ، امام را-مانند پدر بزرگوارش حضرت هادی‌-به شهر سامره‏ بردند و در آنجا زندانی‌ كردند و برای‌ آزارش ، مأمورانی‌ بدخو و سختگير برگماشتند.ولی‌ اخلاق نيكوی‌ امام ، اين گروه بدخو و سختگير را هم‏ تربيت می‌‏كرد و از آنها انسانهايی‌ مؤمن و مهربان می‌‏ساخت.
چون آن امام بزرگ را ، در يك پايگاه نظامی‌ تحت نظر قرار داده و زندانی‌ كرده بودند ، او را«امام حسن عسكری‌»می‌‏نامند.(عسكر:لشگر)
 
حضرت امام حسن عسكری‌-عليه السّلام-در مدّتی‌ كه از نظر غايب بود و شيعيان از ملاقاتش محروم بودند ، آنان را فراموش نمی‌‏فرمود بلكه برايشان نامه می‌‏نوشت و مطالب لازم را به اين ترتيب ، به آنان يادآوری‌‏ می‌‏نمود.
حضرت امام حسن عسكری‌ ، در همه عمر ، برای‌ هدايت مردم به سوی‌‏ خدا و يگانه پرستی‌ می‌‏كوشيد و مردم را از اطاعت ستمگران باز می‌‏داشت.
سرانجام در راه مبارزه با زمامداران خونخوار عّباسی‌ ، در سنّ 28 سالگی‌‏ به مقام بلند شهادت رسيد.
شهادت اين امام گرامی‌ ، در هشتم ماه ربيع الاوّل ، سال 260 هجری‌ ، در شهر سامره واقع شد.بدن شريفش را ، كنار قبر پدر بزرگوارش ، امام‏ هادی‌ ، به خاك سپردند.سلام فراوان براو و بر همه شهيدان راه خدا.
 
 
نامه ‏ای‌ از حضرت امام حسن عسكری‌، عليه السّلام‏


حضرت امام حسن عسكری‌ ، به يكی‌ از دانشمندان قم به نام«علىّ بن حسين قمّی‌»چنين‏ نوشته است:
 
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم‏
 
....ای‌ دانشمند مورد اعتماد و ای‌ فقيه عالی‌ مقام!ای‌ علىّ بن حسين قمّی‌! خدا ترا در انجام كارهای‌ نيك توفيق دهد و فرزندان ترا ، شايسته و نيكوكار گرداند.از تقوی‌ و پرهيزگاری‌ دست برمدار.نماز را در اوّل وقتش بگزار و زكات مالت را بپرداز؛زيرا كسی‌ كه زكات مالش را نپردازد ، نمازش قبول‏ نمی‌‏شود.
از لغزش و بديهای‌ ديگران درگذر؛هنگامی‌ كه خشمگين می‌‏شوی‌ ، خشم‏ خود را فرو ببر؛با خويشان و بستگان احسان و خوش رفتاری‌ كن؛با برادران‏ دينی‌ خود ، برابری‌ و همدردی‌ نما.در همه حال ، در برآوردن نيازهای‌ مردم ، كوشا باش و در مقابل ناسپاسی‌ و نادانی‌ مردم ، شكيبايی‌ كن.در فهم احكام دين و قوانين قرآن ، دقيق و انديشمند باش.در كارهای‌ عاقبت‏انديش باش.در زندگی‌ ، هرگز از دستورهای‌ قرآن ، جدا مشو.خوش برخورد و خوش اخلاق باش.مردم‏ را به كارهای‌ نيك امر كن و از كارهای‌ زشت و ناروا ، بازدار و خودت را با گناه‏ و كار زشت آلوده مكن.
نماز شب را ترك مكن؛زيرا پيامبر گرامی‌ ما ، حضرت محمّد- صلّی‌ اللَّه عليه و آله-به حضرت علی‌ می‌‏فرمود:«ای‌ علی‌!نماز شب ، نماز شب ، هرگز نماز شب را ترك مكن.»
ای‌ علىّ بن حسين قمّی‌!آگاه باش هر كسی‌ به نماز شب بی‌‏اعتنايی‌ كند ، از مسلمانان ممتاز نيست.خودت نماز شب را ترك مكن و به شيعيان ما نيز بگو كه‏ به اين برنامه عمل كنند.
در عمل به دستورات دين ، شكيبا باشيد و به اميد و انتظار پيروزی‌ كامل ، بكوشيد. شيعيان ما از اوضاع عمومی‌ جهان ، ناخوشنودند و در انتظار پيروزی‌‏ كامل ، می‌‏كوشند ، تا فرزند من«مهدىّ»-كه پيامبر به وجود و ظهورش ، مژده‏ داده است-ظاهر شود و جهان را با ياری‌ مردان شايسته و شيعيان پاك ، پر از عدل و داد كند.آگاه باش كه:سرانجام ، مردم شايسه و پرهيزگار ، پيروز خواهند شد. سلام بر تو و برهمه شيعيان؛حسن بن علىّ‏


امام دوازدهم‏ حضرت حجّت، امام زمان، عليه السّلام‏


امام دوازدهم ، در نيمه شعبان، سال 255 هجری‌ در شهر سامره به دنيا آمد.
مادر اين نوزاد گرامی‌«نرگس»نام داشت و پدرش حضرت امام حسن عسكری‌‏ بود.پدر گراميش نام پيامبر را برای‌ او برگزيد و او را«محمّد»ناميد.
امام دوازدهم، به مهدی‌ ، قائم، حجّت ، امام زمان نيز معروف‏ است.
پيامبر گرامی‌ ، حضرت محمّد درباره امام دوازدهم چنين فرموده است:
«نهمين فرزند ، از نسل امام حسين ، همنام من است؛لقبش مهدی‌‏ است كه آمدن او را ، به مسلمانان مژده می‌‏دهم.»
همه امامان نيز ، به آمدن حضرت مهدی‌ مژده داده و گفته‏اند: «فرزند امام حسن عسكری‌«مهدی‌»است كه ظهور و پيروزيش‏ را ، به شما مژده می‌‏دهيم.مهدی‌ ما ، زمان بسيار درازی‌ از نظرها غايب می‌‏شود و پس از يك غيبت طولانی‌ ، به امر خدا ظاهر می‌‏گردد و جهان را پر از عدل و داد می‌‏كند.»
امام دوازدهم ، از همان آغاز تولّد ، از چشم ستمگران پنهان بود و به سفارش پيامبر ، در نهان می‌‏زيست.فقط در مقابل بعضی‌ از دوستان مورد اعتماد ، ظاهر می‌‏شد و با آنان گفتگو می‌‏نمود.
حضرت امام حسن عسكری‌ ، به فرمان خدا و سفارش پيامبر ، فرزندش‏ مهدی‌ را برای‌ امامت تعيين كرد؛امام زمان ، بعد از پدرش به امامت رسيد و از همان كودكی‌-به علّت ارتباط با خدا و علومی‌ كه در اختيارش نهاده بود- به انجام مسئوليّتهای‌ امامت و راهنمايی‌ مردم پرداخت.
 
خدای‌ بزرگ-با قدرت بی‌‏پايان خود-عمری‌ بسيار طورانی‌ به او بخشيده است و به او فرمان داده است كه در نهان و غيبت زندگی‌ كند و دلهای‌‏ پاك را به‏سوی‌ خدا ، رهبری‌ نمايد.
اكنون ، حضرت حجّت ، امام زمان ، از نظرها غايب است؛ولی‌ در ميان‏ مردم رفت و آمد دارد ، به مردم كمك می‌‏كند ، در اجتماعات شركت می‌‏كند بدون‏ اينكه كسی‌ او را بشناسد ، و به اين ترتيب مسئوليّتهای‌ الهی‌ خويش را ، انجام‏ می‌‏دهد و به مردم سود می‌‏رساند و مردم ، همانگونه كه از خورشيدِ پشت ابر بهره‏ می‌‏برند ، از وجود گرامی‌ امام زمان نيز ، در ايّام غيبت ، بهره‏مند می‌‏شوند. غيبت و ظهور امام زمان‏
غيبت امام زمان ادامه دارد تا هنگامی‌ كه اوضاع عمومی‌ جهان ، برای‌‏ پذيرش حكومت حقّ آماده گردد و زمينه تأسيس«حكومت جهانی‌ اسلام»فراهم‏ شود؛اكثريّت جهانيان ، از شدّت گرفتاری‌ و ستم خسته شوند و ظهور امام زمان‏ را ، صميمانه از خدا بخواهند و اسباب و مقدّمات ظهور او را ، فراهم سازند.در آن هنگام ، امام زمان-به امر خدا-ظاهر می‌‏شود و به وسيله نيروی‌ پيروزمندی‌‏ كه در اختيار دارد ، بيدادگريها را نابود می‌‏سازد و صلح و آرامش واقعی‌ را ، بر اساس توحيد ، در جهان برپا می‌‏دارد.
ما شيعيان ، چنين روز پرشكوهی‌ را ، انتظار می‌‏كشيم ، و با ياد او-كه ياد رهبر و ياد يك انسان كامل است-برای‌ رشد و تكامل خود و همه افرد اجتماع می‌‏كوشيم و با دلهای‌ حقّ پذير ، ديدار سعادت‏بخش«حضرت مهدی‌»را آرزو می‌‏نماييم و برای‌ انجام هدف بزرگ و الهی‌ او می‌‏كوشيم و برای‌ اصلاح‏ خويش و جامعه انسانها تلاش می‌‏كنيم و مقدّمات ظهور پيروزش را ، فراهم‏ می‌‏سازيم.
 
 شيعه را بهتر بشناسيم‏


امام محمّد باقر-عليه السلام-به يكی‌ از اصحاب خود ، به نام«جابر»چنين فرمود:
«ای‌ جابر!آيا همين قدر كافی‌ است كه كسی‌ بگويد:من‏ شيعه هستم؛و اهلِ بيتِ پيغمبر و امامان را دوست دارد؟
البتّه كه چنين ادعايی‌ كافی‌ نيست.
به خدا سوگند!«شيعه»كسی‌ است كه پرهيزگار باشد و از فرمان خدا ، كاملاً اطلاعت كند.ديگران شيعه نيستند ، هر چند بگويند كه:ما دوستدار علی‌ هستيم.و خود را شيعه بدانند.
ای‌ جابر!شيعيان ما ، با اين نشانه‏ها شناخته می‌‏شوند:
راستگو و امانت‏دار و وفا دارند. هميشه به ياد خدا هستند.
نماز می‌‏خوانند ، روزه می‌‏گيرند ، قرآن‏ می‌‏خوانند.به پدر و مادر نيكی‌ می‌‏كنند.
به همسايگان كمك می‌‏كنند ، به يتيمان‏ رسيدگی‌ و از آنان دلجويی‌ می‌‏نمايند.
درباره مردم ، جز خوبی‌ چيزی‌ نمی‌‏گويند. امين و مورد اعتماد مردم هستند.
جابر كه به سخنان امام ، خوب گوش می‌‏داد ، تعجب كرد و گفت:ای‌ فرزند پيامبر خدا!در ميان مسلمانان ، افراد بسيار كمی‌‏ را ، با اين صفات می‌‏شناسيم!....
 
حضرت امام محمّد باقر-عليه السّلام-به صحبت خود ادامه‏ داد و فرمود:
ای‌ جابر!مبادا خيال كنی‌ كه برای‌«شيعه بودن!ادّعای‌‏ دوستی‌ ما كافی‌ است ، نه!....اينطور نيست.
كسی‌ كه می‌‏گويد:علی‌ ، امير المؤمنين را دوست دارم ، امّا در عمل از او پيروی‌ نمی‌‏كند شيعه علی‌ ، نيست.
حتّی‌ اگر كسی‌ بگويد:پيغمبر را دوست دارم ولی‌ از آن‏ حضرت پيروی‌ نكند اين ادّعا برايش سودی‌ ندارد.با اينكه‏ پيغمبر بهتر از علی‌ می‌‏باشد.
ای‌ جابر!دوستان و شيعيان ما ، مطيع فرمانهای‌ خدا ، هستند.
هر كسی‌ كه فرمان خدا را عمل نكند ، با ما هم دشمنی‌‏ كرده است....
همگان پرهيزگار باشيد و برای‌ رسيدن به ثوابها و نعمتهای‌‏ زيبای‌ جهان آخرت ، كارهای‌ شايسته انجام دهيد.
بهترين و گرامی‌‏ترين انسانها ، نزد خدا ، كسی‌ است كه‏ پرهيزگارتر باشد.
 
ولايت و رهبری‌ در اسلام‏


ولايت و رهبری‌ از اصول هميشگی‌ اسلام است.ولايت و پيشوايی‌ امّت اسلام‏ مقامی‌ الهی‌ است و خدا انسانهای‌ شايسته‏ای‌ را برای‌ اين مقام به مردم معرّفی‌ می‌‏كند.
در زمان پيامبر ، ولىّ و راهبر امّت اسلام شخص پيامبر بود و هميشه مسئوليّتهای‌‏ اين مَنصبَ را انجام می‌‏داد ، قوانين و دستورهای‌ دين را از سوی‌ خدا دريافت می‌‏نمود و به مردم ابلاغ می‌‏كرد از جانب خدا فرمان داشت كه احكام و قوانين سياسی‌ و اجتماعی‌‏ اسلام را در بين مسلمانان اجرا كند و با رهبريهای‌ الهی‌ خود امّت اسلام را به تكامل‏ برستاند ، اداره امور سياسی‌ و اجتماعی‌ جامعه در دست پيامبر گرامی‌ بود.فرمان‏ دفاع و جِهاد را او صادر می‌‏كرد و فرماندهان سپاه را شخصاً معيّن می‌‏فرمود ، فرمانداران ، بخشداران ، قاضيان را او معيّن و منصوب می‌‏نمود ، در اداره جامعه با مردم‏ مشورت می‌‏كرد ولی‌ تصميم نهايی‌ به عهده خودش بود و در اين‏باره خدا به او اختيار كامل و تامّ داده بود ، تصميمهای‌ او برخواسته‏های‌ مردم تقدّم داشت چون او بر خير و صلاح مردم كاملاً آگاه بود و مردم را به‏سوی‌ سعادتمندی‌ و آزادگی‌ رهبری‌ می‌‏كرد.
اين است معنای‌«ولايت و رهبری‌»و خدا اين مقام را به پيامبر خود سپرده بود.
خدا در قرآن می‌‏فرمايد:پيامبر حقّ دارد درباره صلاح شما تصميم بگيرد و تصميم‏ او برتصميم خود شما مقدّم است و شما بايد از پيامبر خدا اطاعت كنيد.
ولايت و رهبری‌ مخصوص زمان پيامبر نيست بلكه لازم است كه مردم در تمام‏ زمانها رهبری‌ اِلهی‌ داشته باشند به همين جهت پيامبر اكرم حضرت علی‌ عليه السّلام را به مسلمانان معرّفی‌ كرد كه بعد از خودش ولىّ و رهبر مردم باشد و در اجتماع پرشكوه‏ غدير به مسلمانان فرمود:هر كس ولايت و رهبری‌ مرا پذيرفته است بايد ولايت و رهبری‌‏ علىّ بن ابيطالب را بپذيرد و بدين ترتيب علّی‌ بن ابيطالب به امر خدا از سوی‌ پيامبر ولی‌‏ و رهبر مردم شد.حضرت علی‌ نيز امّت را بدون رهبر الهی‌ رها نكرد بلكه به امر خدا و دستور پيامبر حضرت امام حسن را برای‌ رهبری‌ برگزيد و به مسلمانان معرّفی‌‏ فرمود و به همين صورت هر امامی‌ رهبر بعد از خودش را به مردم معرّفی‌ می‌‏فرمود تا نوبت رهبری‌ به امام دوازدهم رسيد و او به امر خدا از نظرها غايب شد.
در زمان غيبت امام دوازدهم ، به راهنمايی‌ و فرمان او و امامان پيش از او ولايت و رهبری‌ امّت اسلام برعهده«فقيه عادل و آگاه»نهاده شده است.رهبر بايد فقيه و اسلام‏شناس و پرهيزگار و متّقی‌ باشد ، به امور سياسی‌ و اجتماعی‌ مردم و نيازهای‌ جامعه‏ آشنا باشد.مسلمانان چنين شخص آگاه و قاطعی‌ را شناسايی‌ می‌‏كنند و به رهبری‌‏ برمی‌‏گزينند و از دستورهايش اطاعت می‌‏كنند.
پذيرش چنين رهبری‌ موجب پيروزی‌ و رهايی‌ مسلمانان از ظلم و ستم بيگانگان و ستمگران غارتگر می‌‏گردد.همان‏گونه كه در زمان ما پذيرش مقام رهبری‌ ، مردم ستمديده‏ ايران را از ظلم و ستم طاغوت نجات بخشيد و در سايه همين رهبری‌ مسلمانان جهان از بند ستم رها خواهند شد.رهبر و ولىّ امّت در همه امور سياسی‌ و اجتماعی‌ با بينش و قاطعيّتِ تمام به رهبری‌ می‌‏پردازد و فرماندهی‌ كلّ نيرهاىِ جامعه را برعهده می‌‏گيرد و در اين راه از مشورت افراد آگاه سود می‌‏برد.رهبر امّت بايد برقوانين و اداره كشور نظارت كند و برنامه‏های‌ اسلام را به دولت و ملّت ابلاغ نمايد و از آنها بخواهد كه در اين‏ خط حركت كنند.رهبر از كجرويها و انحرافات جلوگيری‌ می‌‏كند و نيروهای‌ پراكنده‏ امّت را به‏سوی‌ يك هدف كه همان آزادگی‌ از بندها و ستمها و رسيدن به بندگی‌ خداست‏ متوجّه می‌‏سازد.

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در امامت
یکشنبه, 22 دی 1398 ساعت 14:18

گام اول

امام


پیامبران، از طرف خدا آمده‌اند که مردم را، رهبری کنند و دستورات خدا را، به آنان برسانند. امّا چون همیشه پیامبر، در میان مردم نیست باید بعد از خودش جانشینی داشته باشد تا مردم را رهبری کند و دستورات دین را نگهداری و به مردم برساند. کسی که از طرف پیامبر، برای رهبری مردم انتخاب شده، امام نامیده می‌شود.
امام رهبر مردم و نگهدار دین است.
ما امامان را دوست داریم و به دستوراتشان عمل می‌کنیم. 
 
* امام، رهبر دین و جانشین پیغمبر *


امام رهبر دین و جانشین پیغمبر است و بعد از پیغمبر کارهای او را انجام می‌دهد. امام پیشوای مردم است.
قانونها و دستورهای دین را می‌داند و به مردم می‌رساند.
امام نیز مانند پیغمبر، یک رهبر کامل است
آنچه برای رهبری لازم است، همه را می‌داند؛ خدا را کاملا می‌شناسد، از حلال و حرام دین اطّلاع دارد. اخلاق خوب و بد را می‌داند، از وضع قیامت و بهشت و جهنّم اطّلاع دارد، راه پرستش خدا و رستگاری را می‌داند.
در علم و دانش از همه مردم بالاتر است و هیچکس به مرتبه او نمی‌رسد.
اگر امام نادان باشد یا بعضی از دستورهای دین را نداند، یک رهبر کامل نیست و نمی‌تواند کارهای پیغمبر را بر عهده بگیرد.
خدای دانا، به وسیله پیغمبر، همه این علوم را، به امام یاد داده است. امام، حافظ و نگهدار دین است
امام جانشین پیغمبر است و بعد از پیغمبر کارهای او را انجام می‌دهد.

 
دوازده امام


بعد از پیامبر، دوازده امام داریم که یکی بعد از دیگری آمده‌اند:
اوّل-حضرت علیّ علیه السّلام
دوم-حضرت امام حسن علیه السّلام
سوّم-حضرت امام حسین علیه السّلام
چهارم-حضرت امام زین العابدین علیه السّلام
پنجم-حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام
ششم-حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام
هفتم-حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام
هشتم-حضرت امام رضا علیه السّلام
نهم-حضرت امام محمّد تقی علیه السّلام
دهم-حضرت امام علی نقی علیه السّلام
یازدهم-حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام
دوازدهم-حضرت حجّت، امام زمان علیه السّلام
 
* نخستین امام * حضرت علی امیر المؤمنین علیه السّلام


نخستین امام ما، حضرت علی-علیه السّلام-است. پیغمبر ما، به فرمان خدا حضرت علی را به مردم معرّفی کرد که بعد از خودش، امام و پیشوای آنان باشد.
حضرت علی-علیه السّلام-روز سیزدهم ماه رجب، در شهر مکّه به دنیا آمد. نام پدرش ابو طالب و نام مادرش فاطمه (دختر اسد) است.
حضرت علی پسر عموی پیغمبر بود، از کودکی به خانه پیغمبر آمد و در آن خانه بزرگ شد. زیر نظر پیغمبر تربیت شد و آداب زندگی را یاد گرفت.
حضرت علی (ع) پسر باهوش و زرنگی بود. گفته های پیغمبر را، خوب می‌فهمید و عمل می‌کرد. هرگز دروغ نمی‌گفت، فحش نمی‌داد، باادب و شیرین‌زبان بود. به مردم احترام می‌گذاشت، درستکار و پاکیزه بود. در کارها به پیغمبر کمک می‌کرد. پسر شجاع و نیرومندی بود.با کودکان رفیق و مهربان بود. آنها را اذیّت نمی‌کرد، امّا هیچکس هم جرأت نداشت او را اذیّت کند.
حضرت محمّد، سالی یک ماه، به کوه حراء می‌رفت و در آنجا عبادت می‌کرد، حضرت علی در آن روزها، برای حضرت محمّد، آب و غذا می‌برد.
حضرت علی می‌فرمود: من در کوه حراء با پیغمبر بودم و آثار پیغمبری را در او می‌دیدم.
حضرت علی نخستین مردی بود که مسلمان شد، در آن وقت، تقریبا ده سال داشت، امّا بقدری باهوش و خوش‌فهم بود که خوب و بد را کاملا تشخیص می‌داد و می‌فهمید که حضرت محمّد راست می‌گوید و از طرف خدا، پیغمبر شده است.
 

یتیمان را نوازش کنیم


روزی حضرت علی-علیه السّلام-زنی را دید، که مشک آبی بر دوش گرفته، به خانه می‌برد، زن خسته شده بود، حضرت علی-علیه السّلام- دلش به حال آن زن سوخت.
مشک را از آن زن گرفت، تا برایش به خانه ببرد، در بین راه از زن احوالپرسی کرد.
زن گفت:شوهرم برای نگهداری کشور، به مرز رفته بود، در آنجا کشته شد و چند کودک یتیم، باقی گذاشته که خرجی ندارند؛برای مخارج آنها ناچار شده ام کار کنم.
حضرت علی، از این داستان بسیار غمگین شد، با آن زن خداحافظی کرد و به خانه خودش رفت و تمام شب را در اندوه و غصّه بود.
حضرت علی-علیه السّلام- صبح زود پر از آرد و گوشت و خرما برداشت و به منزل آن زن، حرکت نمود؛در زد، با اجازه وارد خانه شد، بچّه ها گرسنه بودند، به مادرشان فرمود: تو آرد را خمیر کن، نان بپز، من بچّه‌ها را نگه می‌دارم.
حضرت علی-علیه السّلام- بچّه های یتیم را سرگرم نموده، نوازش می‌کرد. غذا که پخته شد، گوشت و خرما لقمه می‌گرفت و در دهان بچّه ها می‌گذاشت و از آنان عذرخواهی می‌کرد و می‌فرمود:
عزیزانم!مرا ببخشید، زیرا تا حالا، از شما خبر نداشتم.
کودکان غذا را خوردند و سیر و خوشحال شدند.
حضرت علی-علیه السّلام-خداحافظی کرد و از آن خانه بیرون آمد
بعد از آن، گاهگاه به منزل آنها می‌رفت و برایشان غذا می‌برد.
 

دعوت خويشان به اسلام‏


در حدود سه سال از نخستين روز بعث پيامبر اسلام گذشت.دعوت حضرت‏ پيامبر در طول اين مدّت در خفا و پنهانى‌ بود.و مردم ، حتّى‌ بيشتر خويشان پيامبر ، اطّلاع‏ درستى‌ از موضوع دعوت او نداشتند.ولى‌ اكنون وقت آن رسيده كه پيامبر اكرم دعوت‏ خويش را آشكار سازد و پيام رهايى‌ بخش اسلام را در بين عموم مردم معرّفى‌ نمايد تا در نفوذ و پيشرفت آن تسريع گردد.چه بهتر كه اين اقدام را از خويشاوندان و طايفه خود شروع كند ، چون اينان پيامبر را بهتر مى‌‏شناختند و به صداقت و درستى‌ او بيشتر آشنا بودند.در اين هنگام از جانب خدا فرمان رسيد كه:
بستگان و خويشاوندان نزديك خود را به اسلام دعوت كن و آنانرا از عذاب آخرت بيم ده و با كسانى‌ كه از تو پيروى‌‏ مى‌‏كنند و با نرمى‌ و تواضع رفتار كن.
همان گونه كه مى‌‏دانيد پيامبر خدا مأموريّت تازه‏اش را با علىّ بن ابيطالب در ميان‏ گذاشت و به او فرمود:غذايى‌ تهيّه كن و خويشان و اقوام را به مهمانى‌ فرا خوان تا آنها را به اسلام دعوت نمايم.على‌ عليه السّلام غذايى‌ تهيّه كرد و خويشان را دعوت كرد.
روز مهمانى‌ فرا رسيد ، در حدود چهل نفر از خويشان نزديك در مجلس گرد آمدند. پيامبر اكرم با روى‌ گشاده از آنان استقبال كرد و به آنان خوش آمد گفت. پيامبر و حضرت على‌ از مهمانها پذيرايى‌ كردند و با صرف همان غذاى‌ ساده و اندك همه سير شدند.بعد از صرف غذا ، پيامبر لب به سخن گشود ، هنگامى‌ كه خواست مقصدش را بيان‏ كند ، ابولهب كلامش را قطع كرد و با سخنان ياوه و ناروا مجلس را بر هم زد ، بيشتر حاضران همهمه و سرو و صدا راه انداختند و سرانجام پراكنده شدند و بدين ترتيب‏ مهمانى‌ پايان يافت و پيامبر نتوانست مأموريّت خويش را انجام دهد.
آيا پيامبر از هدايت و روشنگرى‌ دست بر مى‌‏دارد؟آيا مأيوس و دلسرد مى‌‏شود؟آيا با خشم و پرخاش با آنان برخورد مى‌‏كند؟چه مى‌‏كند؟
نه از هدايت و روشنگرى‌ دست بر مى‌‏دارد و نه مأيوس و دلسرد مى‌‏شود و نه با خشم و پرخاش با آنان رفتار مى‌‏كند.بلكه دوباره آنان را به مهمانى‌ فرا مى‌‏خواند و با غذاى‌ گرم و مهر و رأفت پذيرايى‌ مى‌‏نمايد ، چون كه او براى‌ هدايت و نجات بندگان خدا بسيار مشتاق و صبور و دلسوز است.
روز موعود فرا رسيد.مهمانان دسته دسته وارد شدند و مورد استقبال رسول خدا قرار گرفتند.بعد از صرف غذا پيامبر فورا مشغول صحبت شد و فرمود:
«خويشان گرامى‌!توجّه كنيد ، سخن مرا بشنويد ، اگر خوب بود بپذيريد و اگر خو نبود مجبور نيستيد كه قبول كنيد.درست‏ نيست كه شما با همهمه و هياهو مجلس را به هم بزنيد.اى‌‏ پسران عبد المطلّب!به خدا سوگند ، هيچ كس تا كنون چنين‏ هديّه‏اى‌ براى‌ خويشانش نياورده كه من براى‌ شما آورده‏ام.من‏ براى‌ شما خير و سعادت دنيا و آخرت را به ارمغان آورده‏ام.اى‌‏ خويشان گرامى‌!شما مرا به خوبى‌ مى‌‏شناسيد ، اگر به شما خبر دهم كه دشمن در پشت اين كوهها كمين كرده و به زودى‌ بر شما مى‌‏تازد ، آيا سخن مرا باور مى‌‏كنيد؟آيا آماده دفاع مى‌‏شويد؟»
همه گفتند:آرى‌ ، اى‌ محمّد!ما تو را راستگو و درستكار يافته ‏ايم.
 
رسول خدا فرمود:
«من خير و سعادت شما را طالبم و هيچ گاه به شما دروغ‏ نمى‌‏گويم و خيانت نمى‌‏كنم .اى‌ مردم!شما در اين جهان بيهوده‏ آفريده نشده‏اى‌ و مرگ پايان زندگى‌ نيست. شما از اين جهان‏ به جهان آخرت منتقل مى‌‏شويد تا جزاى‌ اعمال خود را ببينيد. اى‌ خويشان من!من پيامبر خدا هستم و براى‌ هدايت و نجات‏ همه انسانها برگزيده شده‏ام و اكنون مأموريّت يافته‏ام كه شما را به توحيد و خداپرستى‌ و دين اسلام دعوت نمايم و از عذاب‏ الهى‌ بترسانم.من با تمام نيرو و قدرت در انجام اين مأموريّت‏ الهى‌ پايدارى‌ خواهم كرد.كداميك از شما دعوتم را پذيرا مى‌‏شوید و درانجام اين مسئوليّت خدايى‌ به ياريم بر مى‌‏خيزد؟او برادر و وصىّ و جانشين من خواهد بود.»
در ميان سكوت و بهت حاضران نوجوانى‌ از گوشه مجلس برخاست و با تمام‏ قدرت گفت: يا رسول اللّه!من به يگانگى‌ خدا و حقّانيت روز جزا و پيامبرى‌ شما با كمال‏ ايمان و يقين گواهى‌ مى‌‏دهم و براى‌ پيروزى‌ اين آرمان آسمانى‌ با تمام نيرو در اختيار شما خواهم بود.
آيا مى‌‏دانيد اين نوجوان چه كسى‌ بود؟
پيامبر نگاه محبّت آميز و پر معنايى‌ به او كرد.و خطاب به مهمانها سخنانش را دوباره تكرار كرد.اين دفعه نيز همه ساكت بودند و دوباره فقط همان نوجوان برخاست‏ و همان سخنان را تكرار كرد.
پيامبر با همان نگاه پر معنا و مهر به او نگريست و سخنش را براى‌ سوّمين بار تكرار فرمود ، باز هم در ميان سكوت حضار ، همان نوجوان برخاست و دست يارى‌ به‏ سوى‌ پيامبر گشود.رسول خدا او را فرا خواند و دستش را در دست گرفت و در حضور آن جمع فرمود:
«اِنَّ هذا اَخى‌ وَ وَصييّى‌ وَ خَليفَتى‌ فيكمُ ، فَاسمعَوُا لَهُ وَ اَطيعُوا [در مدارك اهل سنّت نيز به طور مشروح و مستند اين واقعه آمده است.تاريخ طبرى‌ ج 2ص 32-الكامل فى‌ التاريخ‏ ج 2 ص 62]
اين نوجوان ، برادر و وصّى‌ و جانشين من است در بين شما ، به‏ سخنانش گوش كنيد و از او پيروى‌ نماييد.»
مهمانان برخاستند و برخى‌ كه با خنده خشم خود را پنهان مى‌‏كردند ، به ابو طالب‏ گفتند:شنيدى‌ محمّد چه گفت؟شنيدى‌ به تو چه دستور داد؟به تو دستور داد كه از اين پس‏ بايد مطيع فرزندت باشى‌!!
پيامبر اكرم در اين مجلس-در نخستين دعوت آشكار خويش-با صراحت‏ كامل و قاطّعيت تمام مأموريّت خويش را بيان كرد و برنامه آينده‏اش را به حاضران ابلاغ‏ نمود.وزير و جانشين خود را تعيين كرد.براى‌ دين و جامعه اسلامى‌ رهبر برگزيد و اطاعت از مقام رهبرى‌ را وجب و لازم گردانيد.
حاضران از سخنان پيامبر چه فهميدند؟آيا آنها نيز همين معنا را فهميده بودند؟ آيا آنها دريافته بودند كه پيامبر علىّ بن ابيطالب را به عنوان وزير خود و راهبر جامعه‏ اسلامى‌ پس از خود ، برگزيده است؟اگر اين معنا را نفهميده بودند ، پس چگونه با خنده‏ و خشم و تمسخر به ابوطالب گفتند:محمّد به تو دستور داد كه از اين پس بايد مطيع‏ فرزندت باشى‌؟ [1]
 
آيه‏ اى‌ از قرآن كريم‏


وَ اَنذِر عَشيرتَكَ الاَقرَبينَ وَ اخِفض جَناحَكَ لِمَنِ اتَبَعَكَ مِنَ‏ المُؤمِنينَ‏ سوره شعراء آيه 315
خويشاوندان نزديكت را از عذاب خدا بترسان.و با مؤمنانى‌ كه‏ پيرويت كرده‏اند با نرمى‌ و ملايمت رفتار كن.

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در امامت
یکشنبه, 22 دی 1398 ساعت 12:25

گام دوم

دو امانت گرانبهاى‌ پيامبرصلی الله علیه و آله


پيامبر اكرم-صلّى‌ اللّه عليه و آله در آخرين سال عمر خوش عازم مكّه شد. از مسلمانان نيز دعوت كرد كه هر كسى‌ استطاعت دارد در مراسم حجّ شركت نمايد.به‏ دعوت و سفارش پيامبر گروه زيادى‌ از مسلمين رهسپار مكّه شدند.اعمال و مناسك‏ حجّ را از پيامبر فراگرفتند و در مراسم پرشكوه و عظيم حجّ با رسول خدا شركت‏ كردند.
پيامبر بزرگ اسلام بعد از پايان مراسم حجّ و زيارت و داع ، به اتّفاق ديگر مسلمانان در يك كارون بزرگ به سوى‌ شهر و ديار حركت كردند.چندين روز در بيابانهاى‌ خشك و سوزان حجاز راه پيمودند تا به مكانى‌ به نام«غدير خم»رسيدند.
پيامبر اكرم در آن جا از شتر پياده شد و به دستور ايشان ساير كاروانيان نيز پياده‏ شدند.گروهى‌ كه از پيامبر جلوتر رفته بودند خبر شدند و برگشتند و گروهى‌ كه هنوز نرسيده بودند تدريجا رسيدند ، نزديك ظهر و هوا بسيار گرم بود از شدّت گرما و تابش‏ آفتاب سرها و پاها مى‌‏سوخت.برخى‌ عبا بر سر افكنده بودند و بعضى‌ چيزى‌ را بر پا پيچيده‏ بودند و بعضى‌ هم در سايه شترهاى‌ خويش ايستاده و يا نشسته بودند.
همه از هم مى‌‏پرسيدند:چه پيش آمده است كه پيامبر در اين هواى‌ گرم دستور توق فّ داده است؟همه مى‌‏دانستند كه پيامبر كار مهمّى‌ دارد ولى‌ نمى‌‏دانستند چه كار دارد.
 
از پيامبر سؤال مى‌‏كردند او مى‌‏فرمود:بعد از اقامه نماز ظهر صحبت مى‌‏كنم.وقت نماز ظهر فرا رسيد.پيامبر به نماز ايستاد و مردم به او اقتدا كردند و نماز را به جماعت‏ خواندند.بعد از نماز ، پيامبر در مكان بلندترى‌ ايستاد.سكوت همه جا را فراگرفت.مردم‏ همه به سوى‌ پيامبر توجّه كردند تا سخنان بسيار مهّم او را گوش دهند.
رسول خدا با نام و ياد خدا خطبه خويش را شروع كرد و بعد از حمد و ثناى‌ الهى‌‏ به مردم پند و اندرز داد ، سپس فرمود:اى‌ مردم!»مرگ براى‌ هر انسانى‌ حتمى‌ و ضرورى‌‏ است؛من نيز همانند ديگر انسانها خواهم مرد و فرشته خدا به زودى‌ براى‌ قبض روحم‏ خواهد آمد ، من و همه شما در برابر خدا و دين اسلام مسئول هستيم.من به وظيفه خويش‏ عمل كردم و پيامهاى‌ خدا را به شما ابلاغ نمودم و شما را رهبرى‌ و راهنمايى‌ كردم.
خدا به من خبر داده كه مرگم نزديك شده ، او مرا به سوى‌ خويش دعوت نموده‏ است؛بايد به سوى‌ او بشتابم.اى‌ مردم!من از بين شما مى‌‏روم ولى‌ دو چيز گرانبها و ارزشمند را در ميان شما به امانت مى‌‏گذارم كه اين دو جدايى‌ ناپذيرند ، اگر به آنها تمسّك جوييد هرگز گمراه نخواهيد شد ، «قرآن ، كتاب خدا و اهل بيت و عترتم»كه يكى‌‏ از ديگرى‌ برتر و گرانبهاتر است.
قرآن ، كتاب خدا و رشته استوارى‌ است كه از آسمان فرود آمده است؛و امامت‏ ديگر ، اهل بيت و خانواده من است.خداى‌ بزرگ به من خبر داده كه اين دو امانت‏ جدايى‌ ناپذيرند و تا قيامت با هم خواهند بود تا نزد حوض كوثر بر من وارد شوند؛ ببينم كه‏ با آنها چگونه رفتار مى‌‏كنيد.
سپس علىّ بن ابيطالب را به نزد خويش خواند ، دستش را گرفت و به مردم نشان‏ داد و گفت:
«اى‌ مردم!تا كنون سرپرستى‌ و رهبرى‌ شما به عهده من بوده‏ است.آيا من از سوى‌ خدا رهبر و صاحب اختيار شما نبوده‏ام؟ آيا من ولىّ و راهبر شما نبوده‏ام؟»
 
 
همه گفتند:آرى‌!يا رسول اللّه!تو پيشوا و رهبر ، ولىّ و صاحب اختيار ما بوده‏اى‌. رسول خدا ، با آهنگ‏رسا و شيواى‌ خويش فرمود:
«هر كس كه من سرپرست و صاحب اختيارش بوده و هستم ، هم اكنون على‌ سرپرست و صاحب اختيارش مى‌‏باشد.هر كس‏ كه ولايت مرا پذيرفته است ، اينك على‌ ولىّ اوست.»
سپس دست به دعا برداشت و گفت:
«خدايا!هر كس ولايت على‌ را پذيرفت تو او را تحت‏ سرپرستى‌ و ولايت خويش قرار بده.خدايا ياران على‌ را يارى‌‏ كن و با دشمنان على‌ دشمن باش....» تكميل و نتيجه‏گيرى‌:
از سخنان تاريخى‌ پيامبر در غدير و اين حديث شريف ، مطالب زير استفاده مى‌‏شود: 1-پيامبر اسلام در اين حدث شريف پايان عمر خويش را اعلام فرمود و براى‌‏ تداوم انقلاب اسلام و پيشرفت آن ، دو چيز ارزشمند را به مردم معرّفى‌ كرد تا براى‌ حلّ‏ مشكلات دينى‌ ، اجتماعى‌ و سياسى‌ خود به آنها مراجعه كنند و دستور بگيرند.
يكى‌ قرآن كه به صورت يك كتاب كامل و غنىّ آسمانى‌ ، در اختيارشان قرار داشت و به مردم فرمود:
در حلّ مشكلات خويش به قرآن پناه بريد و از خواند و فهميدن و انس گرفتن با قرآن ، و از برنامه‏ها و دستورالعملهاى‌ آن استفاده كنيد و اطاعت نماييد.
و ديگرى‌«اهل بيت و عترتش»پيامبر از مردم خواست تا در تأمين نيازمنديهاى‌‏ «دينى‌ و اجتماعى‌ و سياسى‌ خويش»به«اهل بيت و عترت او»كه كاملا آشنا به قرآن و معارف اسلام هستند مراجعه كنند و قرآن را با راهنمايى‌ آنان درست بفهمند ، احكام و قوانين فردى‌ و اجتماعى‌ اسلام را از آنان بياموزند و از گفتار و رفتارشان پيروى‌ كنند.
به آنان مهر ورزند و ولايت و رهبرى‌ آنان را كه ادامه ولايت و رهبرى‌ پيامبر است بپذيرند و به اين ترتيب در پرتو هدايت الهى‌ به حيات فردى‌ و اجتماعى‌ خويش‏ ادامه دهند.
2-«قرآن و عترت»جدايى‌ ناپذيرند ، مسلمانان براى‌ سعادت ، دنيا و آخرت‏ خويش ، به اين هر دو امر گرانبها با هم نياز دارند.به قرآن نياز دارند تا و برنامه و دستور زندگى‌ آنها باشد و به عترت نياز دارند تا احكام و معارف قرآن را از آنان بياموزند و آنان‏ با رهبرى‌ و ولايت الهى‌ خويش ، دلهاى‌ آماده را به سوى‌ خدا هدايت كنند و در اداره‏ صحيح جامعه بكوشند و اهداف مقدّس پيامبر را پيگيرى‌ كنند.
3-مسلمانانى‌ كه واقعا به برنامه‏هاى‌ قرآن عمل مى‌‏كنند و از گفتار و رفتار اهل‏ بيت پيروى‌ و اطاعت مى‌‏نمايند ، هرگز گمراه نخواهند شد و به سعادت و سربلندى‌ دنيا و آخرت مى‌‏رسند.
4-پيامبر اكرم در اين حديث علىّ بن ابيطالب را به عنوان يك فرد«اهل بيت‏ و عترت»به مردم معرفى‌ نمود و از آنان خواست تا ولايت و رهبرى‌ او را بپذيرند. «اهل‏ بيت و عترت »كه پيامبر اطاعتشان را واجب نموده است در احاديث ديگر كاملا معرّفى‌‏ شده‏اند.
اين حديث كه پيامبر درباره دو امر گرانبها در آن به مردم توصيّه كرده است به‏ «حديث ثقلين» معروف است و از احاديث مسلّم و قعطى‌ است كه گروهى‌ از روايان‏ حديث ، آن را از پيامبر نقل كرده‏اند.اين حديث در كتابهاى‌ معتبر مسلمانان(سنّى‌ و شيعه ثبت و نوشته شده است.[كتابهاى‌ البدايه و النهايه ج 5.صحيح مسلم ج 4.مستدرك حاكم ج 3.مجمع الزوايد ج 9.و بسيارى‌ از ديگر كتابهاى‌ معتبر اهل سنتّ و كتابهاى‌ معتبر شيعه.]
 
حديثى‌ از رسول اكرم


قالَ رَسُولُ اللّهِ صَلَّى‌ اللهُ عَلَيهِ و آلِهِ:اِنّى‌ تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَينِ‏ كِتابَ اللّهِ و اَهلَ بَيتى‌ لَن يَفترِ قاحَتّى‌ يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ‏
پيامبر فرمود:من دو چيز بزرگ را در بين شما به امانت ميگذارم:يكى‌‏ قرآن كتاب خدا ، ديگرى‌ اهل بيتم.اين دو چيز تا قيامت از هم جدا نمى‌‏شوند. 
 
امامت و رهبرى‌ در اسلام


دين مقدّس و آسمانى‌ اسلام يك دين همه بعدى‌ است ، يعنى‌ به همه ابعاد زندگى‌‏ انسان توجّه كرده و برنامه و رهنمود داده است.به همان مقدار كه در امور فردى‌ توجّه‏ نموده و برنامه و رهنمود داده است ، به همان مقدار به امور اجتماعى‌ توجّه نموده و براى‌‏ اداره اجتماعى‌ برنامه و رهنمود داده است.با اين توضيح مى‌‏توان از دو نظر به احكام و دستورهاى‌ اسلام نگريست:دستورهايى‌ كه بيشتر به افراد توجّه دارند ، مانند نماز ، روزه ، حجّ ، طهارت....و امثال اينها ، دوّم احكام و قوانين اجتماعى‌ ، مانند جهاد ، دفاع ، قضاء ، حدود ، ديات ، قصاص ، امر به معروف و نهى‌ از منكر و ديگر دستورهاى‌ اقتصادى‌ و سياسى‌.هر چند كه دستورهاى‌ فردى‌ جنبه اجتماعى‌ و سياسى‌ هم دارد و برنامه‏هاى‌‏ اجتماعى‌ جنبه شخصى‌ و فايده هم دارد و اين دو بخش كاملا به هم نزديك بلكه به‏ هم بافته و پيوسته است.
قوانين اجتماعى‌ و سياسى‌ اسلام براى‌ اقامه قسط و عدل در بين مردم است ، براى‌ برقرارى‌ نظم و امنيّت عمومى‌ و حفظ و نگهدارى‌ جامعه است قوانين اجتماعى‌ و سياسى‌ اسلام ، ضامن بقاء و سعادت و رفاه جامعه مى‌‏باشند.تا افراد جامعه بتواند به‏ وظايف عبادى‌ خود بپردازند.
پياده كردن قوانين اجتماعى‌ و سياسى‌ اسلام از افراد به تنهايى‌ نيست‏ بلكه نياز به تشكيلات و اركان حكومتى‌ دارد.بايد افراد امّت اسلام در سايه تشكيلات‏ منسجم حكومت اسلامى‌ ، اجراى‌ قوانين اجتماعى‌ اسلام را بر عهده گيرند و با قاطعيّت‏ و قدرت ، قوانين اسلام را پياده نمايند و به اين وسيله در ميان امّت اسلام امنيّت بر قرار سازند و دست دشمن را از سرزمين اسلام كوتاه نمايند.وجود چنين تشكيلاتى‌ براى‌‏ ادره هر كشورى‌ ضرورى‌ است با اين تفاوت كه در كشور اسلامى‌ تشكيلات و اركان‏ حكومت بايد بر اساس اسلام باشد و رهبرى‌ آن را انسانى‌ ديندار و دين‏شناس و پرهيزگار و بر عهده گيرد ، كه خدا او را به اين سمت برگزيده است. حكومت اسلام در زمان رسول خدا(ص)چگونه بود؟
در زمان رسول خدا ، رهبرى‌ اجتماعى‌ بر عهده خود ايشان بود.قوانين اجتماعى‌‏ و سياسى‌ اسلام را اجرا مى‌‏فرمود و جامعه را اداره مى‌‏كرد.فرمان جهاد و دفاع را او صادر مى‌‏نمود.براى‌ سپاهيان فرمانده تعيين مى‌‏كرد و خود فرمانده كلّ قوا بود.قضاء و داورى‌ زير نظر او انجام مى‌‏شد ، قاضى‌ تربيت مى‌‏نمود و به شهرها و روستاها دور و نزديك مى‌‏فرستاد و تا در بين مردم داورى‌ نمايد و بر طبق قوانين و موازين اسلام ، مشكلاتشان را حلّ و فصل كند و حدود الهى‌ را اجرا سازد.تقسيم بيت المال زير نظر پيامبر بود و تقسيم غنائم جنگ بر عهده رسول خدا بود.رهبرى‌ و اداره كلّيه ابعاد حكومت را بر عهده داشت.
به علاوه پيامبر با خدا ارتباط مخصوص داشت ، قوانين و برنامه‏هاى‌ الهى‌ را به‏ وسيله وحى‌ از جانب خدا دريافت مى‌‏كرد و به مردم ابلاغ مى‌‏فرمود.رسول خدا اين دو مهمّ را بر عهده داشت و اجتماع را به امر خدا اداره مى‌‏نمود.امّا بالاخره عمر رسول‏ خدا پايان پذيرفت و او به جهان آخرت رحلت فرمود. حكومت اسلام بعد از رحلت رسول خدا
چه كسى‌ بايد بعد از رحلت رسول خدا ، از احكام و قوانين دين نگهبانى‌ كند؟آيا جامعه اسلام بعد از پيامبر رهبر و رئيس حكومت نمى‌‏خواهد؟آيا مى‌‏توان گفت كه پيامبر با آن همه عنايت و توجّهى‌ كه به بقاى‌ اسلام و اداره شئون اجتماعى‌ داشت ، جامعه جوان‏ اسلام را بدون رهبر و امام رها كرده و هيچ رهنمود و توصيه‏اى‌ در اين زمينه نكرده‏ است؟پيامبر دين اسلام را دين جاودانه و احكام و قوانين اسلام را هميشگى‌ و جاودانى‌‏ معرّفى‌ نموده ، چگونه ممكن است براى‌ حفظ احكام اين دين جاودانه ، نگهبانى‌ معيّن‏ نكرده باشد؟چگونه ممكن است جامعه اسلام را بدون رهبر و فرمانده گذارده باشد؟ در صورتى‌ كه هيچگاه سپاهى‌ را بدون فرمانده به چنگ نفرستاد و حتّى‌ گاهى‌ براى‌ احتياط چندين نفر را به ترتيب براى‌ فرماندهى‌ تعيين مى‌‏كرد تا در صورت شهادت فرمانده اوّل ، ديگرى‌ اداره سپاه را بر عهده بگيرد.چگونه ممكن است پيامبر جامعه نوخاسته اسلام را بدون ولّى‌ و سرپرست رها كرده باشد ، در صورتى‌ كه حتّى‌ گاهى‌ كه براى‌ مدّت چند روز مى‌‏خواست به سفر رود فردى‌ را تعيين مى‌‏كرد تا در غياب او به اداره امور مسلمين بپردازد.
چگونه ممكن است پيامبر جامعه تازه بنياد اسلام را بدون سرپرست و رهبر رها كرده باشد؟در صورتى‌ كه هنگامى‌ كه نقطه‏اى‌ به دست سپاه اسلام فتح مى‌‏شد ، فورا پيامبر شخصى‌ را براى‌ سرپرستى‌ آنجا تعيين فرمود.پيامبرى‌ كه اين چنين دور انديش‏ و آينده‏نگر بود و براى‌ اداره شئون اجتماعى‌ و سياسى‌ امّت ، اين قدر توجّه و عنايت‏ داشت ، آيا مى‌‏توان گفت او از ضرورت وجود امام و رهبر براى‌ جامعه غافل بوده‏ است؟آيا مى‌‏توان گفت كه عمده با اين كار نپرداخته و جامعه جوان و تازه بنياد اسلام را بى‌‏هيچ رهبر و پيشوا به دست امواج سپرده است؟پيامبر بهتر از هر كس مى‌‏دانست كه‏ وجود امام براى‌ ادامه خطّ اصيل اسلام كمال ضرورت را دارد.پيامبر خوب آگاه بود كه‏ وجود رهبرى‌ كه آگاه به احكام و قوانين اسلام باشد ، براى‌ حفظ و نگهبانى‌ اسلام لازم‏ است.او بهتر از هر كسى‌ آگاه بود كه براى‌ انجام و ادامه وظايف پيامبرى‌ چه كسى‌‏ شايسته‏تر است. اعتقاد ما
ما به حقّ معتقديم كه پيامبر گرامى‌ اسلام از اين امر حياتى‌ و حسّاس غفلت و كوتاهى‌ ننموده بلكه در موارد بسيار متعدّد به تذكار و تأكيد اين مهمّ پرداخته است.و آن‏ قدر اين موضوع در نظر پيامبر اساسى‌ و مهمّ بوده كه در نخستين دعوت آشكار-كه خويشان را به منزلش فراخوانده بود-وصايت و جانشينى‌ علىّ بن ابيطالب را ، آشكار بيان و تأكيد كرد.و تا آخرين لحظات حيات دنيايى‌ خويش-به امر خدا-در موارد مناسب از علىّ بن ابيطالب ياد مى‌‏نمود و او را بعنوان خليفه خويش و امام و رهبر و ولّى‌‏ جامعه مسلمين معرّفى‌ مى‌‏فرمود.اوج همه يادآوريها و تأكيدها در غدير خم به دستور الهى‌‏ انجام شد و پيامبر گرامى‌-به امر خدا-علىّ بن ابيطالب را در برابر چندين هزار مسلمانى‌ كه از حجّ بازگشته بودند ، بطور كاملا رسمى‌ به وصايت خويش و ولايت و امامت مردم برگزيد.
علىّ بن ابيطالب نيز-به امر خدا و امر رسول خدا-فرزند گراميش امام‏ حسن را به امانت برگزيد و معرّفى‌ فرمود و به همين صورت هر امامى‌ بعدى‌ را معرّفى‌ نمود تا نوبت به امام دوازدهم رسيد كه او هم اكنون زنده است و ولىّ عصر و امام‏ مسلمين است ولى‌ در حال غيبت به سر مى‌‏برد. در زمان غيبت‏
در زمان غيبت حضرت ولىّ عصر ، رهبرى‌ و ولايت جامعه بر عهده«فقيه عادل و آگاه »است كه نائب امام عصر حضرت حجّة بن الحسن مى‌‏باشد.قوانين و احكام دين را بيان مى‌‏كند و جامعه را به مقصد حقيقى‌ و سعادت دنيا و آخرت رهنمون مى‌‏شود؛و عزّت‏ و قدرت اسلام را آشكار مى‌‏سازد و دلهاى‌ را براى‌ پذيرش ظهور حضرت ولىّ عصر آماده‏ مى‌‏نمايد. آيه‏اى‌ از قرآن كريم‏
وَ جَعَلنان مِنهُم أئِمّةً يَهدُونَ بِاَمرِنا لَمّا صَبَروُا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ‏ سوره سجده آيه 24
و ما گروهى‌ را پيشويان مردم قرار داديم تا به امر ما آنها را هدايت‏ كنند ، چون آنان استوار و شكيبا بودن و به آيات ما يقين داشتند.
 

رادمرد نمونه اسلام


حضرت على‌-عليه السّلام-رادمرد نمونه اسلام بود.از كودكى‌ به خانه پيامبر آمد و در همان خانه بزرگ شد.و اخلاق و آداب زندگى‌ را فراگرفت.پيامبر بزرگ‏ اسلام ، قبل از بعثت ، سالى‌ يك ماه از مردم كناره مى‌‏رگفت و در كوه حراء به عبادت و راز و نياز مى‌‏پرداخت.حضرت على‌ در اين روزها براى‌ او آب و غذا مى‌‏برد و گاهى‌ هم‏ در همان جا مى‌‏ماند و از نزديك عبادتهاى‌ پيامبر را مى‌‏ديد.
در سحرگاهى‌ زيبا كه حضرت محمدّ-صلّى‌ اللّه عليه و آله-در آن كوه مشغول‏ عيادت و توجّه و تفكّر بود ، فرشته بزرگ الهى‌ نازل شد و مسئوليّت عظيم پيامبرى‌ را بر عهده او نهاد.در آن ماه نيز آن نوجوان فداكار و پرتلاش با پيامبر بود و مثل هميشه‏ برايش آب و غذا مى‌‏برد.على‌ درباره مشاهده خود فرمود است:من در كوه حراء با پيامبر بودم و علائم شكوهمند پيامبرى‌ او را مى‌‏ديدم و با تمام وجود مشاهده مى‌ كردم.
حضرت على‌-عليه السّلام-نخستين فردى‌ بود كه اسلام را پذيرفت و به پيامبر ايمان آورد.در آن زمان بيتشر از ده سال عمرش نگذشته بود ولى‌ به قدرى‌ باهوش و خردمند بود كه حقايق و حى‌ و نبوّت را به خوبى‌ درك و بدون ترس و ترديد ، با يقين و ايمان ، با پيامبر به نماز جماعت مى‌‏ايستاد و شب و روز پيامبر را در اجراى‌‏ فرمانهاى‌ خدا يارى‌ مى‌‏داد.
 
همان گونه كه مى‌‏دانيد:پيامبر در سال سوّم بعثت ، خويشان نزديكش را در مجلسى‌‏ به مهمانى‌ فرا خوانده و به اسلام دعوت كرد و از آنان يارى‌ و كمك خواست.در آن‏ مجلس هيچ كس جز همان نوجوان باهوش و پرتلاش دعوت پيامبر را نپذيرفت و و عده‏ يارى‌ و همكارى‌ نداد.در آن مهمانى‌ حضرت على‌-كه نوجوانى‌ سيزده چهارده ساله‏ بود-با يقين و قاطعيّت تمام دعوت پيامبر را پذيرفت و پيمان يارى‌ و كم بست و چنين عمل قاطعانه‏اى‌ ، نشانه كمال بصيرت و آگاهى‌ اوست و به علّت همين لياقت و بصيرت بود كه پيامبر اسلام او را به عنوان وزير و مشاور و جانشين خود برگزيد و در حضور جمع معرّفى‌ فرمود.
از آن روز به بعد على‌ عليه السلاّم رسما مشاور و وزير پيامبر بود و در انجام آن‏ مأموريّت عظيم الهى‌ و حلّ مشكلات پيامبر را يارى‌ مى‌‏كرد و از او پاسدارى‌ مى‌‏نمود و گواه روشن بر كمال ايمان على‌ به پيامبر و دعوت آسمانى‌ او ، اين است كه در موارد بسيار خطرناك حاضر بود جانش را براى‌ حفظ رسول خدا فدا سازد.
وقتى‌ بت پرستان مكّه تصميم گرفتند ، پيامبر اسلام را به قتل برسانند ، از سوى‌‏ خدا به پيامبر فرمان رسيد كه شبانه از مكّه خارج شو و آنگاه به سوى‌ يثرب هجرت كن و براى‌ اين كه دشمنان از حركت تو آگاه نشوند شخصى‌ را در جاى‌ خود بگذار تا در بسترت بخوابد.
پيامبر موضوع را با على‌ در ميان نهاد ، حضرتى‌ مشتاقانه جان خود را در معرض خطر قرار داد و با توجّه به خطر حمله شبانه و ناگهانى‌ بت پرستان به خانه پيامبر ، در بستر پيغمبر خوابيد.
حضرت على‌ از شجاعان و دلاوران روزگار بود ، در تمام جنگها شركت مى‌‏كرد و براى‌ پيروزى‌ اسلام و نجات انسانها از چنگال كفر و ستم ، در صفّ اوّل جبهه با دشمنان‏ مى‌‏جنگيد.عاشق جهاد و شهادت بود.از هيچ نيرويى‌ هراس نداشت ، هميشه در ميدان‏ نبرد پيشقدم بود.هيچ گاه از ميدان نبرد فرار نكرد.در انجام وظيفه پاسدارى‌ از دين، چنان قاطع بود كه مى‌‏فرمود:
«به خدا سوگند!اگر تمام عرب در جنهگ با من متّحد شوند دست از پيكار بر نمى‌‏دارم و تسليم دشمن نمى‌‏شوم.به خدا قسم‏ اگر در ميدان نبرد زير هزار ضربه شمشير به شهادت برسم ، از آن كه در بستر بيمارى‌ جان بدهم ، برايم دوست داشتنى‌‏تر است».
در جنگ احد كه پاسداران وفادار قرآن كشته شدند يا زخمهاى‌ كارى‌ برداشتند و عدّه ديگر از سپاهيان ، پيامبر را تنها گذاشتند و فرار كردند ، حضرت على‌ در آن ميدان‏ تير و شمشير يك تنه از پيامبر پاسدارى‌ كرد و آن قدر با بازوان نيرومندش شمشير زد كه‏ فرشته الهى‌ در آسمان ندا در داد كه«رادمردى‌ چون على‌ و شمشيرى‌ چون شمشير او وجود ندارد».
عمر و پسر عبدود از كفّار از شجاعان معروف بود ، چنان شجاع و نيرومند و بى‌‏باك بو كه يك تنه در برابر هزار سوار جنگى‌ مى‌‏ايستاد و نبرد مى‌‏كرد.در جنگ‏ احزاب حضرت على‌-كه بيست و چند ساله بود-با آن مرد پيل پيكر نبرد كرد و يك‏ تنه او را به خاك هلاكت افكند.
سران بت پرستان و رهبران كفّار غالبا به دست تواناى‌ على‌ به خاك هلاك‏ افتادند.
حضرت على‌ از عابدترين مردمان عصر بود ، نماز و عبادتش از همه بيشتر بود ، مقدارى‌ از شب را بيدار بود و به نماز شب و دعا مى‌‏پرداخت ، در تاريكيهاى‌ شب با خدا راز و نياز داشت و اشك مى‌‏ريخت و ناله مى‌‏كرد.در سنّ ده سالگى‌ به پيامبر اكرم ايمان‏ آورد و از همان سنّ نماز را شروع كرد و در محراب عبادت ، بهنگام سحر و در حال نماز به شهادت رسيد.حضرت على‌ از آغاز كودكى‌ در سفر و حضر ملازم و همراه رسول خدا بود از علوم آسمانى‌ پيامبر بهره‏مند مى‌‏شد.بعد از پيامبر ، اعلم و داناترين مردم عصر بود.از تمام علوم-به اذن خدا-آگاه بود و همگان از علومش بهره‏مند مى‌‏شدند. داوريهاى‌ شگفت انگيزش همه را به حيرت مى‌‏انداخت.هزاران حديث از خود به يادگار گذاشته است.سخنانش در نهج البلاغه ، دريايى‌ از دانش و ادب و معنويّت است.پيامبر درباره‏اش فرمود:
«من همانند شهرى‌ از دانش مى‌‏باشم و على‌ به منزله راه ورود و در آن شهر مى‌‏باشد و هر كس كه بخواهد وارد شهر شود ، ناچار بايد از در و راهش وارد گردد.»
و به علّت همين آگاهى‌ آسمانى‌ و لياقت معنويش بود كه پيامبر او را با سمت‏ ولايت و رهبرى‌ به مردم معرّفى‌ نمود و درباره‏اش فرمود:«هر كس ولايت مرا پذيرفته‏ اين على‌ ولّى‌ اوست».
على‌ بن ابيطالب بسيار پركار و فعّال و زحمتكش بود.با دست خويش نخلستانها و باغهاى‌ بزرگى‌ احداث نمود و چاههاى‌ عميقى‌ حفر كرد.او كارگرى‌ جدّى‌ و پرتلاش‏ بود.پيوسته مى‌‏كوشيد و زحمت مى‌‏كشيد ، امّا نه براى‌ جمع مال و ثروت ، بلكه براى‌ تأمين‏ مخارج زندگى‌ و خدمت به مردم.هر چه به دست مى‌‏آورد و در راه خدا و براى‌ تأمين آسايش‏ خلق خدا مصرف مى‌‏نمود.از خوردن غذاهاى‌ لذيد و رنگارنگ اجتناب مى‌‏نمود ، لباس و خوراكش مانند مردم فقير بود.خود با رنج سختى‌ زندگى‌ مى‌‏كرد و درآمدش را به‏ مستمندان و يتيمان و بيوه زنان مى‌‏بخشيد.به مال و ثروت و مقام و قدرت ، دلبستگى‌‏ نداشت ، هر چه مى‌‏خواست براى‌ خدا و براى‌ خدمت به خلق خدا مى‌‏خواست.
علىّ بن ابطالب بسيار خوش اخلاق و مهربان بود ، متبّسم و گشاده رو بود ، هيچ كس را مسخره نمى‌‏كرد و سخنان ناروا از دهانش خارج نمى‌‏شد.متواضع و خوش‏ برخورد در عين حال هيبت و با عظيمت بود.با ستمگران سختگير و خشن و با ستمديدگان دلسوز و مهربان بود.در برخورد با مجرمين و گنهكاران ، در صورت امكان‏ عفو و بخشش را بر كيفر و مجازات ترجيح مى‌‏داد.اگر ستمگران را مى‌‏كشت و مجرمان‏ را قصاص مى‌‏كرد ، هدفى‌ جز امنيّت جامعه اسلامى‌ و كسب رضاى‌ خدا نداشت.
حضرت على‌-عليه السّلام-يك انسان نمونه ، يك انسان ديندار و متعهّد و مومن بود.كمالات انسانى‌ در او جمع بود.چنين انسان كاملى‌ نه تنها براى‌ مسلمانان‏ بلكه براى‌ هر انسان آگاه و روشنى‌ ، بهترين سرمشق زندگى‌ و كمال است. حديثى‌ از رسول اكرم‏
قالَ رَسُولُ اللّهِ صَلَّى‌ اللّهُ عَلَيهِ وَ الِهِ:اَنَا مَدينَةُ العِلمِ و عَلىٌ بابُها فَمَن اَرادَ العِلمَ فَلَياتِهِ منِ بابِهِ‏ كتاب مجمع الزوائد ج 9
پيامبر فرمود:من شهر علم هست و على‌ درب آن بنابر اين هر كس ك‏ طالب علم باش و بايد از دربش وارد شود.

 
حضرت علی، بچّه ها را دوست می‌داشت
حضرت علی، همه کودکان را دوست می‌داشت و به آنان مهربانی می‌کرد.
مخصوصا به بچّه‌های یتیم، بسیار مهربانی می‌فرمود.
آنها را به منزل دعوت می‌کرد و شیرینی و عسل به آنها می‌داد.
آنقدر به بچّه‌های یتیم، مهربانی می‌نمود که یکی از دوستانش می- گفت:
کاش منهم بچّه یتیم بودم، تا حضرت علی مرا نوازش می‌کرد!

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در امامت
یکشنبه, 22 دی 1398 ساعت 12:20

گام سوم

* کار و بخشش *


حضرت علی-علیه السّلام-مرد پرکار و خوش‌سلیقه‌ای بود، در کشاورزی و درختکاری کوشش می‌نمود، چندین مزرعه و باغ را آباد کرد و همه را در راه خدا، مصرف نمود.
یک قطعه زمین در اطراف مدینه خرید تا آن را آباد کند.
حضرت علی تصمیم گرفت برای آبیاری آن زمین چاهی بکند، برای کندن چاه جای مناسبی را پیدا کرد و به امید خدا مشغول کار شد.
روزها گذشت ولی از آب خبری نبود.
باغبانش می‌گوید:روزی حضرت علی کلنگ را برداشت و داخل چاه شد، و مدّتی با کوشش و جدّیت کار کرد، امّا از آب خبری نشد.
خسته، از چاه بیرون آمد، عرقهای پیشانی را با دست پاک کرد، قدری استراحت نمود و دوباره داخل چاه شد.
طوری کلنگ می‌زد که صدای نفسش از دور شنیده می‌شد.
باز هم از آب خبری نبود، ضربه محکمی کوبید،
زمین شکافته شد، آب جوشید و بالا آمد.
حضرت علی-علیه السّلام-با عجله از چاه بیرون آمد؛چاه عجیبی بود.مردم برای تماشا جمع شدند، هر یک از تماشاچیان چیزی می‌گفت.
یکی می‌گفت:علی مرد کاردان و خوش‌سلیقه ایست.
دیگری می‌گفت:چون علی مرد خوب و خیرخواهی است، خدا برایش خوب خواست.
دیگری می‌گفت:علی و فرزندانش برای همیشه ثروتمند شدند.یکی تبریک می‌گفت، یکی حسودی می‌کرد.
حضرت علی، به باغبانش فرمود:قلم و کاغذی برایم بیاور!وقتی قلم و کاغذ حاضر شد، حضرت علی-علیه السّلام-در کناری نشست و چنین نوشت:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
این چاه را با زمینهای اطرافش وقف کردم که درآمدش را در راههای زیر به مصرف برسانند:
1-به درماندگان و بینوایان کمک شود.
2-به کسانی که در راه، بی‌خرجی مانده‌اند، کمک شود.
3-برای عروسی دختران و پسران یتیم به مصرف برسد.
4-به بیماران فقیر کمک شود.
5-در کارهای خیر که نفع همگانی دارد به مصرف برسد.
این چاه را برای رضای خدا و ثواب آخرت وقف کردم تا از آتش جهنّم نجات پیدا کنم. امضاء:علیّ ابن ابیطالب
 

* امام دوّم * حضرت امام حسن، علیه السّلام


امام دوّم ما شیعیان، حضرت امام حسن-علیه السّلام-است، پدرش حضرت علی-علیه السّلام-و مادر گرامیش، فاطمه دختر پیغمبر است.
در پانزدهم ماه رمضان، سال سوّم هجری، در مدینه به دنیا آمد.
حضرت محمّد(ص)امام حسن را بسیار دوست می‌داشت و به او احترام می‌گذاشت؛امام حسن را می‌بوسید و می‌فرمود:حسن را دوست دارم و دوست‌داران حسن را نیز دوست دارم.
و می‌فرمود:حسن و حسین، بهترین جوانان اهل بهشتند.
امام حسن(ع)بسیار دانا و پرهیزگار بود، در نماز و عبادت کوشش می‌کرد.
بینوایان و درماندگان را دوست می‌داشت و به آنان کمک می‌کرد.
حضرت علی-علیه السّلام-به دستور پیغمبر، امام حسن را معرّفی فرمود که بعد از خودش، امام مردم باشد.
در زمان حضرت امام حسن، مردی در شام حکومت می‌کرد، نام او معاویه بود.معاویه مرد ستمکار و نادرستی بود.می‌خواست خودش پیشوای مردم باشد، به دروغ می‌گفت:من جانشین پیغمبر هستم، امّا دستورهای اسلام را پایمال می‌کرد.با امام حسن مخالفت می‌کرد، از حضرت علی و امام حسن بدگویی می‌نمود با شیعیان و دوستان حضرت علی دشمنی می‌کرد.بسیاری از آنان را زندانی کرد و کشت.
حضرت امام حسن، روز بیست و هشتم ماه صفر، سال پنجاه هجری از دنیا رفت و بدنش را در مدینه، در قبرستان بقیع، به خاک سپردند. 
 
* خوش‌اخلاقی و گذشت *


روزی یکی از مردم شام، به مدینه آمد؛حضرت امام حسن-علیه السّلام-را در کوچه دید و شناخت.به حضرت امام حسن، سلام نکرد، بلکه به او دشنام هم داد و تا می‌توانست از امام حسن و حضرت علی بدگویی کرد.
امام حسن هیچ نگفت، صبر کرد تا مرد شامی ساکت شد، آنگاه به آن مرد سلام کرد و با خوشرویی و مهربانی احوالپرسی نمود و فرمود:گمان می‌کنم غریب باشی، از احوال ما خبر نداری، گفته‌های معاویه، ترا فریب داده است.آنچه درباره پدرم گفتی، درست نیست چون قصد بدی نداری و فریب خورده‌ای، ترا بخشیدم.
اگر چیزی لازم داشته باشی، به تو می‌دهم.
اگر لباس لازم داشته باشی، لباست می‌دهم.
اگر محتاج باشی بی‌نیازت می‌کنم.
اگر رانده شده‌ای، پناهت می‌دهم.
خواهش می‌کنم به منزل من بیایی و مهمان من باشی!
این مرد وقتی، خوش‌اخلاقی و گذشت امام حسن را دید، از گفتار خود شرمنده شد و گریست و گفت:
ای پسر پیغمبر!برای من ثابت شد که، تو امام و جانشین پیغمبر هستی خدا بهتر می‌داند که چه کسی را امام و پیشوا قرار دهد.
ای پسر رسول خدا!به خدا سوگند، تا حال خیال می‌کردم که تو و پدرت، بدترین مردم هستید.ولی اکنون فهمیدم که، شما بهترین مردم روی زمین هستید. سپس آن مرد، بار خود را در منزل امام حسن فرود آورد و مهمان آن حضرت شد.
دیری نگذشت که:این مرد، از پیروان و شیعیان وفادار امام حسن شد، می‌دانید چرا؟ 
 
میهمانهای حضرت امام حسن علیه السلام


حضرت امام حسن-علیه السّلام-با مردم فقیر دوست بود و با آنها مهربانی می‌کرد.روزی در راه می‌رفت، دید چند نفر فقیر، روی زمین نشسته‌اند و غذا می‌خوردند؛غذای آنها، چند تکّه نان خشک بود. آنها تا حضرت امام حسن را دیدند، گفتند:بفرمایید!شما هم با ما غذا بخورید، بفرمایید!حضرت امام حسن، از اسب پیاده شد و پیش آنها، روی زمین نشست.
سپس فرمود:من، دعوت شما را قبول کردم؛اکنون خواهش می‌کنم، شما مهمان من بشوید و به منزل من بیایید.آنان، دعوت حضرت امام حسن را قبول کردند.امام حسن به منزل رفت و به اهل منزل فرمود:من، مهمانهای عزیزی دارم؛بهترین غذاها را بر ایشان، تهیّه کنید.

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در امامت
یکشنبه, 22 دی 1398 ساعت 09:26

گام چهارم

* امام سوّم * حضرت امام حسین، علیه السّلام


حضرت امام حسین-علیه السّلام-برادر کوچک امام حسن است، پدرش حضرت علی و مادر گرامیش فاطمه، دختر پیغمبر است.
در سال چهارم هجری، سوّم ماه شعبان، در شهر مدینه به دنیا آمد.
بعد از امام حسن، به امامت و رهبری رسید.پیغمبر امام حسین را، بسیار دوست می‌داشت، او را می‌بوسید و می‌فرمود:حسین از من است و من از حسین هستم، هر کس حسین را دوست دارد، خدا، او را دوست می‌دارد.
امام حسین، مردی دانشمند و پرهیزگار بود، به بینوایان و درماندگان و کودکان یتیم رسیدگی می‌کرد، شجاع و نیرومند بود و تن به خواری نمی‌داد.با ستمکاران مبارزه می‌کرد، راستگو و درستکار بود، از دورویی و چاپلوسی بدش می‌آمد.
امام حسین می‌فرمود:
مرگ در راه خدا را، جز نیکبختی نمی‌بینم و زندگی و سازش با ستمکاران را جز خواری و آزردگی نمی‌دانم.
 
آزادگی و شهادت


امام حسین علیه السّلام مرد ایمان و عمل بود.شبها با خدا مناجات می‌کرد.و روزها به کار و کوشش و راهنمایی مردم می‌پرداخت.همیشه به فکر مستمندان بود و با آنان رفت و آمد می‌کرد و از آنان دلجویی می‌نمود.به مردم می‌فرمود:از همنشینی با تهی‌دستان دوری نکنید که خدا مستکبران را دوست ندارد.هر چه می‌توانست به مستمندان کمک می‌کرد.شبهای تاریک کیسه‌های سنگین آذوقه را بر دوش می‌گرفت و به خانه تهی‌دستان می‌برد.امام حسین علیه السّلام کوشش می‌کرد فقر و نابرابریها را نابود کند و عدل و برابری را برقرار سازد و مردم را با خدا آشنا سازد.
در زمان امام حسین یزید ستمگر در شام به حکومت رسید.یزید به دروغ خود را جانشین پیغمبر می‌نامید.درآمد کشور اسلامی را صرف شرابخواری و قماربازی و خوشگذرانی می‌کرد.و اموال عمومی و حقوق مستمندان را در راه استحکام حکومت خویش به مصرف می‌رسانید.دستورهای قرآن و اسلام را پایمال می‌کرد.
وقتی یزید به حکومت رسید از امام حسین خواست که ولایت و رهبری او را بپذیرد و امضا کند.ولی امام حسین که خود ولیّ و رهبر راستین اسلام بود نمی‌توانست رهبری یک ستمگر را قبول و امضا کند.امام حسین به روشنگری می‌پرداخت و به مردم هشدار می‌داد.می‌فرمود:مگر نمی‌بینید حق پایمال شده و باطل و ستمگری چیره گشته است؟!در یک چنین حالی مؤمن باید برای شهادت آماده گردد و از حق دفاع کند. شهادت و جانبازی در راه حق پیروزی است و زندگی با ستمگران جز ننگ و خواری چیزی نیست.
در این زمان مردم کوفه که از دوستان حضرت علی بودند و از ستمکاریهای معاویه و یزید به تنگ آمده بودند امام حسین را به کوفه دعوت کردند امام حسین که تصمیم به قیام و مبارزه داشت دعوت آنان را پذیرفت و به جانب کوفه حرکت نمود ولی سپاهیان در نزدیک کوفه راه را بر امام و یاران باوفایش بستند تا آنان را دستگیر و به نزد یزید ببرند.امّا امام حسین علیه السّلام فرمود:
هرگز ننگ را نمی‌پذیرم و تسلیم یزید نمی‌شوم.مرگ را بهتر از ننگ می‌دانم و تا سر حدّ شهادت از اسلام و مسلمین دفاع می‌کنم.
سپاهیان یزید امام حسین و یاران باوفایش را در کربلا محاصره کردند.و امام با یاران وفادارش پایداری کردند.و در برابر هزاران نفر از سپاهیان یزید جنگیدند.و سرانجام در روز عاشورا همگی شهید شدند.
امام حسین و یاران جانبازش شهید شدند اما زیر بار ظلم و ستم نرفتند.از اسلام و مسلمین دفاع کردند و با خون خود اسلام و قرآن را از خطر نجات دادند.امام حسین، سیّد الشهداء، با ستمگری مبارزه کرد و از دین اسلام دفاع نمود و بدین وسیله به مسلمانان درس آزادگی و دینداری داد.اکنون نوبت پاسداری و دفاع از اسلام به ما رسیده است، تا چگونه از عهده این مسئولیّت بزرگ برآییم.
 

 
* دستگیری و کمک، خدا را خشنود می‌کند *


یکی از یاران سابق پیغمبر، سخت بیمار شد، امام حسین-علیه السّلام-به عیادتش رفت، دید بسیار ناراحت و غمگین است:ناله می‌کند، غصّه می‌خورد و آه می‌کشد.
امام حسین-علیه السّلام-دلش به حال او سوخت و فرمود:برادر!چرا!غصّه می‌خوری؟!بگو، تا غم و غصّه‌ات را برطرف کنم.
آن بیمار گفت:پول زیادی، به مردم بدهکارم، چیزی هم ندارم که قرضم را بپردازم می‌ترسم زیر بار قرض مردم بمانم.
امام حسین فرمود:برادر جان!غصّه نخور، من ضامن می‌شوم که بدهی ترا بپردازم
آن بیمار مسلمان گفت:دلم می‌خواهد، هنگام مرگ به کسی بدهکار نباشم، می‌ترسم پیش از اینکه شما بدهکاری مرا بپردازید، مرگم فرا رسد و زیر بار قرض مردم، مانده‌باشم.
امام حسین فرمود:ناراحت نباش!امیدوارم قبل از فرا رسیدن مرگ، قرض ترا بپردازم.
امام حسین-علیه السّلام-خداحافظی کرد و بیرون رفت و فورا پولی فراهم کرد و قرض آن بیمار را پرداخت و به او خبر داد که:راحت باش!قرضت را پرداختم.
آن بیمار خوشحال شد.خدا هم از این دستگیری و کمک بسیار خشنود گردید. * * *
پیغمبر گرامی ما فرمود:هر کسی مؤمنی را خشنود کند، مرا خشنود کرده و هر کس مرا خشنود کند، خدا را خشنود کرده است.
 

 
* امام چهارم * حضرت سجّاد، علیه السّلام


نام حضرت سجّاد، علی بود.در سال سی و هشت هجری، پانزدهم جمادی الثّانی، در مدینه به دنیا آمد.
پدرش حضرت امام حسین-علیه السّلام-و مادرش شهربانو بود.
امام حسین-علیه السّلام-به فرمان خدا او را برای امامت بعد از خود، تعیین فرمود.
حضرت سجّاد در کربلا حاضر بود ولی چون در روز عاشورا بیمار بود، نتوانست با سپاهیان یزید بجنگد، و به همین جهت شهید نشد.
هنگام بازگشت از کربلا، در کوفه و شام سخنرانی می‌کرد و هدف مقدّس پدرش را، برای مردم، بیان می‌نمود و یزید ستمگر را رسوا می‌ساخت.
امام سجّاد-علیه السّلام-دوست می‌داشت:کودکان یتیم و مردم بینوا و نابینا و زمین‌گیر، مهمانش شوند.
به بسیاری از خانواده‌های فقیر، خوراک و پوشاک می‌داد.
حضرت سجّاد، به قدری در عبادت خدا، کوشش می‌کرد که او را«زين العابدين-زينت عبادت‏كنندگان»و«سجّاد-كسيكه‏ بسيار سجده مى‏‌كند»نامیدند.
پنجاه و هفت سال، در این جهان زندگی کرد و روز بیست و پنجم ماه محرّم، در سال نود و پنج هجری، در مدینه وفات نمود و بدن او را در قبرستان بقیع به خاک سپردند. 
 
* گفتگو با خدا *


مردی می‌گوید:شبی دور خانه کعبه طواف می‌کردم، جوان زیبایی را دیدم پرده کعبه را گرفته بود و می‌گریست و با خدای مهربان راز و نیاز می‌کرد،
می‌گفت:
پروردگارا!چشمها به خواب رفته‌اند، خورشید غروب کرده و ستارگان در آسمان ظاهر شده‌اند، امّا تو، ای فرمانروای جهان!همیشه زنده و پاینده هستی و جهان و جهانیان را اداره می‌کنی.
پروردگارا!پادشاهان در کاخهای خود را محکم بسته‌اند، و نگهبان گمارده‌اند؛امّا، در خانه تو، ای خدای عزیز!همیشه و برای همه کس باز است و برای یاری گرفتاران و شفای دردمندان و کمک به ستمدیدگان آماده هستی.
ای خدای مهربان!و ای معشوق جهانیان!این بنده ناتوانت در این تاریکی شب، به خانه تو آمده، شاید به او نظر مرحمتی بفرمایی.
ای خدایی که در شبهای تار، به فریاد بیچارگان می‌رسی!
ای خدایی که گرفتاران را از بند، نجات می‌دهی!
ای خدایی که در سختیها و دشواریها بندگانت را یاری می‌کنی!
ای خدایی که دردمندان را شفا می‌دهی!
پروردگارا!مهمانهای تو، در اطراف خانه‌ات به خواب رفته‌اند، ولی تو، ای خدای عزیز!تنها کسی هستی که خواب نداری و جهان و جهانیان را اداره می‌کنی.
پروردگارا!من در این شب تار، به خانه تو آمده‌ام و ترا می‌خوانم چون خودت فرموده‌ای که:مرا بخوانید.
خدایا!ترا به این خانه گرامی سوگند، بر دیده‌های گریان من ترحّم کن.پروردگارا!اگر بندگانت در خانه تو نیایند و به تو امیدوار نباشند در خانه که، بروند و به چه کسی امیدوار باشند؟!
آن مرد می‌گوید:از گفتگوی آن جوان با خدا و حال خوبی که داشت، خوشم آمد، نزدیک رفتم تا او را ببینم و بشناسم، دیدم امام سجّاد«زين العابدين»است که اینگونه مناجات می‌کند. * * *
 
امام پنجم حضرت امام محمّد باقر-علیه السّلام


امام محمّد باقر-علیه السّلام-در سال«57»هجری روز سوّم ماه صفر در شهر مدینه به دنیا آمد.پدر گرامیش حضرت سجّاد و مادر ارجمندش فاطمه(دختر حضرت امام حسن)می‌باشد. حضرت سجّاد به فرمان خدا و سفارش پیغمبر، فرزندش، امام محمّد باقر را، برای امامت و پیشوایی مردم، تعیین کرد و معرّفی فرمود.
حضرت امام محمّد باقر، (مانند امامان دیگر)در علم و دانش نظیر نداشت.دانشمندان بزرگ از علم و دانش او استفاده می‌کردند و مشکلاتشان را، از او می‌پرسیدند،
حضرت امام محمّد باقر-علیه السّلام-دستورهای دین را به مردم می‌آموخت و آداب زندگی را به آنان یاد می‌داد.و در تعلیم و تربیت و راهنمایی مردم، بسیار می‌کوشید.در دوران زندگی خود، هزاران حدیث آموزنده و مطلب علمی به مردم یاد داد، که اکنون به ما رسیده است.
علم و دانش او بقدری زیاد بود که او را«باقر العلوم» می‌خواندند.باقر العلوم یعنی:شکافنده دانشهای گوناگون.
امام محمّد باقر-علیه السّلام-مدّت«57»سال در این جهان زندگی کرد و در سال«114»هجری، روز هفتم ماه ذی حجّه، در مدینه از دنیا رفت.بدنش را در قبرستان بقیع کنار قبر حضرت امام حسن و امام سجّاد، به خاک سپردند.
 
از امام بیاموزیم


مردی که خود را«زاهد و تارك دنيا»می‌دانست، می‌گوید:از کنار کشتزارها و باغهای اطراف مدینه می‌گذشتم، تابستان بود، آفتاب به شدّت می‌تابید، هوا بسیار گرم بود.چشمم به مرد درشت اندامی افتاد که به کشاورزی مشغول بود، زحمت می‌کشید و عرق می‌ریخت.
با خود گفتم این مرد کیست که در این هوای گرم، در«طلب دنيا» می‌کوشد؟
کیست که این قدر به مال دنیا علاقمند است و این همه به خود زحمت می‌دهد؟
نزدیک رفتم-او به کار خود مشغول بود-بیشتر تعجّب کردم، با خود گفتم:عجب!امام محمّد باقر است!
این مرد شریف چرا در به دست آوردن مال دنیا، به خود رنج می‌دهد؟چرا در پی دنیا می‌رود؟.............
باید او را نصیحت کنم و از این رفتار باز دارم.
نزدیکتر رفتم، سلام کردم.
امام نفس‌زنان، سلامم را جواب داد، از کارش دست کشید و عرقهای پیشانیش را پاک کرد.
گفتم:آیا شایسته است که شما در این هوای گرم، در«طلب دنيا»
    به خود زحمت دهید؟
    آیا سزاوار است، در چنین هوایی، این قدر برای به دست آوردن
    مال دنیا بکوشید؟
اگر مرگ شما در همین حال فرا رسد، به خدا چه خواهید گفت؟
امام محمّد باقر، نگاهی به من کرد و فرمود:اگر مرگ من، در همین حال فرا رسد، در حال اطاعت خدا و عبادت او از دنیا رفته‌ام.
من، دستهایم را از شدّت تعّجب، حرکت دادم و با صدای بلند گفتم: اطاعت خدا؟!
امام-با آهنگ بسیار مؤدّب و مهربان-فرمود:بلی!اطاعت خدا، فکر می‌کنی اطاعت خدا، فقط نماز و روزه است، نه!.............اینطور نیست. من خانه و خانواده دارم، زندگی و خرج دارم، باید کار کنم، باید زحمت بکشم تا محتاج مردم نباشم، و بتوانم زندگی خود را، اداره کنم و به تهی- دستان نیز کمک نمایم.اگر کار نکنم پول ندارم، و نمی‌توانم در کارهای خیر شرکت کنم.اگر در حال گناه از دنیا بروم، پیش خدا، شرمنده خواهم بود؛ولی اکنون در حال عبادت و اطاعت خدا هستم.
خدا فرمان داده که:بار زندگی خود را بر دوش دیگران، نیفکنیم و برای به دست آوردن روزی حلال بکوشیم.پس این کار و کوشش، اطاعت خداست نه مال‌پرستی و دوستی دنیا.
آن مرد می‌گوید:از گفته خود پشیمان شدم و از امام، معذرت خواستم گفتم:مرا ببخشید، می‌خواستم شما را نصیحت کنم، ولی خودم، احتیاج به نصیحت و راهنمایی داشتم.شما مرا پند دادید و راهنمایی فرمودید.
سپس سرافکنده و شرمنده از او، خداحافظی کردم و رفتم.

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در امامت
یکشنبه, 22 دی 1398 ساعت 09:15

گام پنجم

امام ششم حضرت امام جعفر صادق، علیه السّلام


حضرت امام جعفر صادق-علیه السّلام-در سال«83 هجرى‏‌»روز هفدهم ربیع الاوّل به دنیا آمد.پدر گرامیش، امام محمّد باقر و نام مادر ارجمندش فاطمه بود.
امام محمّد باقر-علیه السّلام-به فرمان خدا و سفارش پیغمبر، فرزندش امام جعفر صادق را، برای امامت و پیشوایی تعیین کرد و به مردم معّرفی فرمود.
حضرت امام جعفر صادق-علیه السّلام-در ترویج احکام دین، و نشر قانونهای قرآن تقریبا آزادی بیشتری داشت، چون زمامدارانی که با او همزمان بودند بجهت گرفتاریها و جنگهای فراوان، کمتر می‌توانستند، برای امام صادق مزاحمت ایجاد کنند.
امام صادق-که نامش گرامی باد-از این فرصت استفاده کرد و در تعلیم دانش دین و نشر فرهنگ اسلام، بسیار کوشید.
مردم را با عقاید و اخلاق عالی اسلام، آشنا ساخت؛و شاگردان دانشمندی تربیت کرد.شاگردان امام صادق-که در رشته‌های گوناگون علوم، در خدمتش درس می‌خواندند-به چهار هزار نفر می‌رسیدند.آنان کتابهای گرانبهایی نوشتند و به یادگار گذاشتند.
حضرت امام جعفر صادق-علیه السلام-حقایق قرآن و دین اسلام را، همانگونه که بود، روشن ساخت، و اخلاق و رفتار واقعی پیغمبر گرامی اسلام و حضرت علی را به مردم معرّفی کرد و نشانه‌های مسلمانان و شیعیان حقیقی را بیان نمود؛به همین جهت است که مذهب شیعه را«مذهب جعفرى‏‌»نیز می‌گویند.
حضرت امام جعفر صادق-علیه السّلام-مدّت«65 سال» در این جهان زندگی کرد، و در سال«148 هجرى‏‌»بیست و پنجم ماه شوّال در مدینه شهید شد و بدنش را در قبرستان بقیع-کنار قبر امام باقر-به خاک سپردند.سلام خدا تا همیشه بر او باد!
 
غذای مسلمانها را، انبار نکنید


در آن زمان، در همه خانه‌ها، هم تنور بود، هم آسیا.هر کسی برای تهیّه نان، مقداری گندم می‌خرید و به منزل می‌برد.اهل خانه، گندم را با آسیا آرد می‌کردند و با آن نان می‌پختند.کسانی هم که توانایی بیشتری داشتند، به اندازه مصرف یکسال، گندم می‌خریدند و در خانه نگهداری می‌کردند.
آن سال، گندم کمیاب شد و قیمت گندم، بالا رفت.مردم ترسیدند که مبادا گندم نایاب شود و گرسنه بمانند؛هر کسی هر چه گندم داشت برای خود نگه داشت و پنهان کرد.کسانی هم که گندم نداشتند، برای مصرف یکسال خود، با قیمت گران، گندم خریدند و ذخیره کردند.فقط مردم فقیر مجبور بودند، گندم خود را، روز به روز تهیّه کنند و اگر گندم پیدا نمی‌کردند، گرسنه می‌ماندند.
خدمتگزار حضرت امام جعفر صادق می‌گوید:امام که از کمیابی گندم آگاه شده بود، مرا صدا زد و از من پرسید:آیا امسال، در خانه گندم داریم؟
چون مقدار زیادی گندم خریده بودم، خیلی خوشحال شدم و گفتم:بلی!خیلی زیاد!به اندازه مصرف چندین ماه.
 
خوشحال بودم که در چنین سالی توانسته‌ام مقدار زیادی گندم بخرم و خانواده امام صادق را، از گرسنگی نجات دهم.منتظر بودم که:امام صادق، مرا تشویق کند.فکر می‌کردم، امام صادق به من می‌گوید:چه خوب!گندمها را نگه دار و اگر توانستی باز هم خریداری کن.ولی بر خلاف انتظارم امام صادق فرمود: گندمها را به میدان گندم فروشها ببر و در اختیار مردم بگذار و بفروش!تعجّب کردم و با ناراحتی گفتم:
«گندمها را بفروشم؟! در اختيار مردم بگذارم؟ گندم در مدينه، ناياب است. اگر اينها را بفروشم، ديگر نمى‏‌توانيم گندم پيدا كنيم، آن وقت گرسنه مى‏‌مانيم.»
ولی دوباره امام صادق با آهنگ محکم‌تری فرمود:
همین که گفتم!
هر چه زودتر همه گندمها را در اختیار مردم بگذار!
گندمها را به میدان گندم فروشها بردم و به قیمت ارزانی به مردم فروختم.
وقتی به خانه برگشتم، به امام گزارش دادم.امام بسیار خشنود شد و فرمود:از امروز نان خانه مرا(نیمی گندم و نیمی جو)روزانه، از بازار بخر؛اگر گندم و جو، در بازار بود نان تهیّه می‌کنیم، و اگر نبود، مثل مردم فقیری که نمی‌توانند گندم ذخیره کنند، رفتار می‌کنیم.
در چنین سالی ما نباید غذای مسلمانها را در خانه انبار کنیم.
من می‌توانستم تا آخر سال، برای مصرف خانواده خود، نان تهیّه کنم.ولی این کار را نکردم.از حالا نان منزلم را، روز به روز تهیّه می‌کنم تا با این رفتار، تهی‌دستان را یاری کرده باشم و در اداره زندگی، از فرمان خدا اطاعت نموده باشم.


امام هفتم حضرت امام موسی کاظم، علیه السّلام


امام موسی کاظم، در سال«128»هجری، روز هفتم ماه صفر، به دنیا آمد.پدر گرامیش امام جعفر صادق و نام مادر ارجمندش، حمیده بود.
حضرت امام جعفر صادق، به فرمان خدا و سفارش پیغمبر، فرزندش امام موسی کاظم را برای امامت و رهبری تعیین و به مردم معرّفی کرد.
حضرت امام موسی کاظم، مردی دانشمند و پرهیزگار بود. علم و دانش او الهی و آسمانی بود و عبادت و پرهیزگاری او به اندازه‌ای بود که او را«عبد صالح بنده شايسته خدا» می‌نامیدند.
بسیار صبور و شکیبا بود و برای هدایت مردم، سختیها را تحمّل می‌کرد و از خطا و اشتباه آنان می‌گذشت؛اگر کسی از روی نادانی، با رفتار ناپسند خود، او را خشمگین می‌کرد، خشم خود را فرو می‌برد و با محبّت و مهربانی او را راهنمایی می‌فرمود.
به همین جهت او را«كاظم»می‌خوانند(کاظم یعنی کسی که خشم خود را فرو می‌برد و پرخاش و تندی نمی‌کند.)
حضرت امام موسی کاظم، مدّت«55»سال، در این جهان زندگی کرد.و در مدّت امامت خود، با صبر بسیار، به راهنمایی و دستگیری مردم مشغول بود.
در سال«183»هجری بیست و پنجم ماه رجب، در بغداد شهید شد و بدنش را در نزدیکی بغداد(کاظمین امروزی)به خاک سپردند-سلام خدا و فرشتگان پاک او تا همیشه بر او باد!
 
آن مرد را چگونه تربیت کرد؟


او کشاورز فقیر و نادانی بود؛وقتی حضرت امام موسی کاظم- علیه السّلام-را می‌دید، بی‌ادبی می‌کرد، دشنام می‌داد، و همه روزه، امام و دوستان امام را، ناراحت و خشمگین می‌نمود.
امام موسی کاظم، پیوسته خشم خود را فرو می‌برد و پاسخ آزارها و دشنامهایش را نمی‌داد.ولی دوستان امام، از آن همه بی‌ادبی و گستاخی، سخت خشمگین و آشفته می‌شدند.............
یک روز، که آن مرد بی‌ادب، مثل همیشه، زبان به بدگویی گشود؛ دوستان امام، تصمیم گرفتند، او را مجازات کنند:می‌خواستند او را آنقدر کتک بزنند تا بمیرد و برای همیشه از دشنام‌گویی خاموش گردد.می‌گفتند: این مرد، باید سزای این همه بی‌ادبی را ببیند.
امام موسی کاظم، از تصمیم آنها آگاه شد و آنها را نهی فرمود، گفت: دوستان من!صبر کنید، من خودم، او را ادب می‌کنم.
روزها می‌گذشت، و آن مرد همچنان به رفتار ناپسند خود، ادامه می‌داد و دوستان امام را، ناراحت و عصبانی می‌کرد؛ولی هر وقت تصمیم می‌گرفتند که او را خاموش سازند، امام به آنان می‌فرمود:دوستان من!صبر کنید!من خودم، او را ادب می‌کنم...
روزی امام موسی کاظم، پرسید:آن مرد کجاست؟
گفتند:بیرون شهر، در زمینش مشغول کشاورزی است؟
امام موسی کاظم، سوار شد و به سوی مزرعه او، حرکت کرد.
او وقتی امام را دید، بیلش را در زمین فرو برد و دستش را به کمر زد و ایستاد.تا خواست زبان به دشنام باز کند، امام پیاده شد، به سوی او رفت، با مهربانی سلام کرد و با خنده و گشاده‌رویی، شروع به صحبت نمود:
«خسته نباشی!
چه زمین سبز و خرّمی داری!
چه محصول خوبی داری!
چقدر خرج این زراعت کرده‌ای؟»
کشاورز-که از ادب و گشاده‌رویی امام، تعجّب کرده بود-گفت: تقریبا صد سکّه طلا.
امام پرسید:با زحمت و کاری که خودت برای پرورش این محصول، انجام داده‌ای، انتظار داری چقدر محصول برداری؟
کشاورز کمی صبر کرد و گفت:به مقدار دویست سکّه طلا.
امام-علیه السّلام-کیسه‌ای را بیرون آورد و به آن کشاورز داد. فرمود:در این کیسه، سیصد سکّه طلاست، بیشتر از قیمت زراعت تو، این را بگیر، زراعت نیز، مال خودت باشد؛امیدوارم محصول بیشتری برداری.
مرد کشاورز-که در مقابل آن همه آزار و بی‌ادبی، چنین رفتار نیک و اخلاق خوشی را دید-بسیار شرمنده شد.با صدای لرزان گفت:
«من بد بودم كه شما را اذيّت مى‏‌كردم، ولى‏‌ شما، بزرگ و بزرگ‏زاده هستيد، و به من خوبى‏‌ كرديد، به من كمك نموديد، خواهش مى‏‌كنم مرا ببخشيد.»
پس از یک گفتگوی کوتاه، امام خداحافظی کرد و به مدینه بازگشت.
بعد از آن، هر وقت مرد کشاورز، امام را می‌دید، با ادب سلام می‌کرد و امام و دوستان امام را، احترام می‌نمود و می‌گفت:
«خدا بهتر مى‏‌داند، چه كسى‏‌ را امام و پيشواى‏‌ مردم قرار دهد.»
دوستان امام تعجّب می‌کردند که چگونه آن مرد آزارگر و دشنام‌گو، این چنین با ادب و مهربان شده است، شاید هم نمی‌دانستند که امام او را چگونه تربیت کرده است.

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در امامت

تقویم

« ژانویه 2020 »
دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنچ‌شنبه جمعه شنبه یک‌شنبه
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

طرح و برنامه

معارف

مسابقات

آرشیو