doa

موارد پالایش شده بر اساس تاریخ: پنج شنبه, 19 دی 1398 - فدک سبز
پنج شنبه, 19 دی 1398 ساعت 07:55

گام اول

راهنما ، بايد چگونه باشد؟


كودكی‌ كه منزلش را گم كرده است ، او را به كه می‌‏سپاريد؟
چه كسی‌ می‌‏تواند او را راهنمايی‌ كند و به منزلش برساند؟
آيا كسی‌ كه راه منزل او را نمی‌‏داند ، می‌‏تواند او را به منزلش‏ برساند؟
آيا به كسی‌ كه درستكار و امين نيست ، اعتماد می‌‏كنيد؟آيا كودك را به او می‌‏سپاريد؟.....چرا؟
آيا كسی‌ را كه راه منزل او را نمی‌‏داند يا در راهها اشتباه‏ می‌‏كند ، برای‌ راهنمايی‌ او انتخاب می‌‏كنيد؟....چرا؟
پس ، راهنما بايد:
راه را درست بداند ، درستكار و امين باشد و در راهنمايی‌ اشتباه نكند.
پيامبر هم ، انسانی‌ امين و درستكار است كه خدا او را برای‌‏ راهنمايی‌ مردم برگزيده است و راه زندگی‌ دنيا و آخرت را ، به او ياد داده است و رهبری‌ انسانها را ، به او سپرده است.
 
پيامبر بايد چگونه باشد؟


وقتی‌ می‌‏خواهيد برای‌ يكی‌ از دوستان خود ، «پيامی‌ شفاهی‌» بفرستيد ، چه می‌‏كنيد؟
اين پيام را به كه می‌‏گوييد تا به آن دوست برساند؟
آيا شخص دروغگو و نادرست را ، برای‌ بردن پيام انتخاب‏ می‌‏كنيد؟....چرا؟
شخص فراموشكار و اشتباهكار را چطور؟....چرا؟
پس چه كسی‌ را برای‌ رساندن«پيام»انتخاب می‌‏كنيد؟
آری‌ ، رساننده پيام بايد:راستگو و درستكار باشد ، پيام را فراموش نكند ، و در شنيدن و رساندن آن ، اشتباه ننمايد.
خدا هم برای‌ رساندن پيام خود ، انسانی‌ راستگو و درستكار را برمی‌‏گزيند و پيام را به او می‌‏گويد.پيامبر ، پيام خدا را درست‏ درمی‌‏يابد و كامل و درست به مردم می‌‏رساند.
 
دانایی و بینایی ، رمز بيزاری‌ از گناه


لباسهای‌ آلوده و كثيفی‌ را ، در يك تشت لباسشويی‌ شسته‏اند.
چه كسی‌ حاضر است ، مقداری‌ از آب آلوده اين تشت را بنوشد؟
اگر مقداری‌ از آن را به انسان نابينا و بی‌‏اطّلاعی‌ بدهند ، آيا ممكن است آن را بنوشد؟
ولی‌ يك انسان بينا و با اطّلاع چطور؟!
آيا كسی‌ كه زشتی‌ و آلودگی‌ آنرا مشاهده می‌‏كند و ضررهای‌‏ بهداشتی‌ چنين آب آلوده‏ای‌ را می‌‏بيند ، از آن می‌‏نوشد؟
آری‌ ، هر شخص«بينا و آگاهی‌»كه زشتی‌ و پليدی‌ چيزی‌ را می‌‏بيند ، خود را با آن آلوده نمی‌‏كند ، بلكه از آن نفرت دارد و بيزار است.
پيامبران هم ، از گناه بيزارند و(با اينكه قدرت برگناه دارند)هرگز گناه نمی‌‏كنند ، چون زشتی‌ و پليدی‌ گناه را می‌‏بينند.
اين بينش و آگاهی‌ را ، خدا به آنان ، عطا كرده است.
 
پيامبران‏ راهنمايان آگاه و معصوم‏


خدا ، برای‌ رساندن پيام خود ، به مردم ، انسانی‌ درستكار و امين را برمی‌‏گزيند.و او را نمونه كامل دين می‌‏گرداند.تا با گفتار و رفتارش ، مردم را به‏سوی‌ خدا ، راهنمايی‌ كند.
پيامبر ، بهترين و كاملترين فرد انسانهاست.در علم و اخلاق‏ و رفتار ، سرآمد همه مردم است؛خدا او را تربيت كرده و برگزيده‏ است تا پيشوا و سرمشق مردم باشد.
پيامبر ، راه سعادت دنيا و آخرت را ، خوب می‌‏داند....يعنی‌: خدا به او ياد داده است.پيغمبر ، خودش اين راه را می‌‏پيمايد و مردم را نيز به پيمودن همين راه دعوت و رهبری‌ می‌‏كند.
پيغمبر ، خدا را به خوبی‌ می‌‏شناسد و او را بسيار دوست دارد ، از وضع جهان آخرت و بهشت و جهنّم ، كاملاً آگاه است.اخلاق‏ و اعمال خوب و بد را ، كاملاً می‌‏شناسد.زشتی‌ و پليدی‌ گناه را می‌‏بيند و می‌‏داند كه:گناه روح انسان را آلوده و كثيف می‌‏كند.
خدای‌ دانا و توانا ، اين«بينش و آگاهی‌»را در اختيار پيغمبرش‏ قرار داده است.پيغمبر با اين بينش و آگاهی‌ ، زشتی‌ و پليدی‌ گناه‏ را ، مشاهده می‌‏كند و می‌‏داند كه:خدا ، انسان گناهكار را دوست‏ ندارد و از او ناراضی‌ است ، به‏همين جهت ، پيغمبر هرگز گناه‏ نمی‌‏كند ، بلكه از گناه بيزار است.
پيامبر ، پيامهای‌ خدا را ، بدون كم و زياد به‏مردم می‌‏رساند ، اشتباه و فراموشی‌ ندارد.
چون گناه و اشتباه ندارد ، مردم به او اعتماد می‌‏كنند و می‌‏توانند از رفتار و گفتارش سرمشق بگيرند.
به‏چنين انسانی‌ ، «معصوم»می‌‏گوييم.و پيامبران خدا ، همه‏ «معصومند»
يعنی‌:گناه نمی‌‏كنند.
اشتباه و فراموشی‌ ندارند.
كاملاً درستكار و امين هستند.
پيامبران ، راهنمايان آگاه و معصوم مردم هستند.پيام خدا را به مردم می‌‏رسانند ، آنان را راهنمايی‌ می‌‏كنند ، و به‏سوی‌ خدا و سعادت هميشگی‌ ، رهبری‌ می‌‏نمايند.

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در نبوت
پنج شنبه, 19 دی 1398 ساعت 07:51

گام دوم

چگونه او را می‌‏شناسيد؟ از او چه می‌‏خواهيد؟


كيف دوست شما ، محمود ، در منزل شماست.شخصی‌ می‌‏گويد:من‏ از طرف محمود آمده‏ام؛او مرا فرستاده است تا كيفش را از شما بگيرم. اگر او را نشناسيد ، چه می‌‏كنيد؟آيا فوراً اعتماد می‌‏كنيد و كيف را به او می‌‏دهيد؟چگونه او را می‌‏شناسيد؟چگونه می‌‏فهميد كه او واقعاً فرستاده‏ محمود است؟آيا برای‌ شناختن او نشانی‌ مخصوصی‌ نمی‌‏خواهيد؟
حتماً می‌‏گوييد:نشانی‌ بده و كيف را بگير.
او هم نشانی‌ می‌‏دهد ، مثلاً می‌‏گويد:محمود گفت:كيف در اتاق‏ پذيرايی‌ است و داخل آن يك كتاب حساب ، يك كتاب تعليمات دينی‌ و يك خودنويس آبی‌‏رنگ و يك مداد قرمز كوچولو و يك ساعت است.
اگر نشانيهای‌ او درست باشد چه می‌‏فهميد و چه می‌‏كنيد؟
اگر نشانيهای‌ او درست باشد ، می‌‏فهميد كه واقعاً فرستاده محمود و مورد اعتماد اوست.شما هم اعتماد می‌‏كنيد و كيف را به او می‌‏دهيد.
حالا با توجّه به اين مثال آيا می‌‏توانيد بگوييد:پيامبر را بايد چگونه‏ بشناسيم؟
پيامبر نيز فرستاده خداست كه برای‌ معرّفی‌ خودش«نشانه‏های‌‏ مخصوصی‌»از جانب خدا می‌‏آورد تا مردم او را بشناسند و دعوتش را بپذيرند.
 
اگر پيامبر از جانب خدا«نشانىِ مخصوصی‌»نياورد ، مردم چگونه‏ او را می‌‏شناسند؟چگونه می‌‏فهمند كه واقعاً پيامبر و فرستاده خداست؟
اگر خدا«نشانه‏های‌ مخصوصی‌»به نام معجزه در اختيار فرستادگانش قرار ندهد ، مردم چگونه آنها را بشناسند؟چگونه بفهمند كه‏ آنان با خدا ، ارتباط مخصوص دارند؟چگونه به آنها اعتماد كنند؟چگونه‏ دعوتش را بپذيرند؟
نشانه مخصوص پيامبری‌ را«معجزه»می‌‏نامند.معجزه يعنی‌ انجام‏ دادن كاری‌ كه مردم از انجام آن عاجز ناتوانند؛كاری‌ كه جز خدا و فرستاده مخصوص او ، كسی‌ نمی‌‏تواند آن را بدانگونه انجام دهد.
وقتی‌ كسی‌ گفت:من پيامبر خدا هستم و با خدا ارتباط مخصوص‏ دارم و«معجزه»آورد مردم حقّ‏جو می‌‏فهمند كه او به راستی‌ پيامبر و فرستاده خداست ، با خدا ارتباط مخصوص دارد ، امين و مورد اعتماد است.
مردم حقّ‏جو هم ، به او اعتماد می‌‏نمايند ، گفته‏هايش را باور می‌‏كنند و دعوتش را می‌‏پذيرند و می‌‏گويند:چون كارهای‌ خدايی‌ انجام می‌‏دهد- يعنی‌ معجزه دارد-پيامبر واقعی‌ است و با خدا ارتباط مخصوص دارد.
مردم آگاه و حقّ‏جو ، پيامبران را با معجزه می‌‏شناسند و می‌‏فهمند كه آنها فرستادگان خدا هستند.
 
نشانه پيامبری‌ در قرآن‏


در دوره اول آموزش دين ، با معجزه پيامبران آشنا شديد؛خوانديد كه: حضرت موسی‌ دستش را در گريبانش فرومی‌‏بُرد ، وقتی‌ بيرون می‌‏آورد ، دستش‏ چون ستاره زيبايی‌ می‌‏درخشيد.عصای‌ حضرت موسی‌-به اذن خدا-ماری‌‏ خشمگين می‌‏شد.همان عصا به فرمان خدا ، آب دريا را شكافت ، بطوری‌ كه‏ ته دريا نمايان گشت.
خدا ، اين نشانه‏ها و دهها گواه معجزه ديگر را ، در قرآن كريم بيان كرده‏ است؛درباره حضرت عيسی‌ ، يادآور شده است كه:كور مادرزاد را-به اذن خدا -بدون دوا ، شفا می‌‏داد.مردگان را-به اذن خدا-زنده می‌‏كرد.از گِل‏ مجسّمه‏ای‌ به صورت پرنده ، به اذن خدا درست می‌‏كرد ، آنگاه-به اذن خدا-در آن می‌‏دميد ، مجسمّه جان می‌‏گرفت ، پرنده واقعی‌ می‌‏شد و پرواز می‌‏كرد.حضرت‏ عيسی‌ از پنهانيها آگاه بود.مثلاً:می‌‏توانست از چيزی‌ كه شخصی‌ در منزل‏ خورده يا از آنچه در خانه پنهان كرده ، خبر دهد.او وقتی‌ نوزاد بود ، در گهواره با مردم سخن گفت.
آتش نمرود-به امر خدا-برای‌ حضرت ابراهيم سرد و سلامت شد و آسيبی‌ به او نرسانيد.
پيامبر گرامی‌ ما هم ، معجزه‏های‌ بسياری‌ داشت.بزرگترين معجزه او قرآن‏ كريم است.در آينده با معجزه‏های‌ پيامبر گرامی‌ اسلام ، آشناتر خواهيد شد.
اكنون ببينيم:معجزه چگونه و با چه قدرتی‌ انجام می‌‏شود؟
خدا-با قدرت بی‌‏انتهايش-هر كاری‌ را كه بخواهد انجام می‌‏دهد.چه‏ كسی‌-جز خدا-می‌‏تواند از چوب خشكی‌ ، ماری‌ خشمگين بيافريند؟چه‏ كسی‌-جز خدا-می‌‏تواند با يك اشاره ساده ، دريا را بشكافد؟چه كسی‌ جز خدا می‌‏تواند كور مادرزاد را ، شفا دهد و چشم بينا بخشد؟چه كسی‌-جز خدا -می‌‏تواند يك مجسّمه بی‌‏جان را زنده گرداند و پر و بال و چشم و گوش عطا فرمايد؟چه كسی‌-جز خدا-از غيب اطّلاع دارد؟
پيامبران راستين هم ، با قدرتی‌ كه خدا به آنان بخشيده است-به اذن خدا -چنين كارهايی‌ را انجام می‌‏دهند؛تا مردم حقّ‏جو ، از مشاهده اين كارها بفهمند كه آنها با خدا ارتباط مخصوص دارند ، امين و برگزيده خدا هستند و از سوی‌ او پيام می‌‏آورند.
اين گونه كارها را معجزه می‌‏نامند.معجزه كاری‌ است كه غير از خدا-و فرستاده مخصوصش-هيچ كس نمی‌‏تواند آن را بدانگونه انجام دهد.وقتی‌ خدا كسی‌ را برای‌ پيامبری‌ می‌‏فرستد ، نشانه و معجزه‏ای‌ در اختيارش قرار می‌‏دهد تا به آن وسيله شناخته شود.
اگر پيامبران نشانه‏ای‌ روشن ، از سوی‌ خدا ، برای‌ مردم نياورند ، مردم‏ چگونه آنها را بشناسند؟چگونه بفهمند كه آنان به‏راستی‌ پيامبر خدايند؟

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در نبوت
پنج شنبه, 19 دی 1398 ساعت 07:46

گام سوم

نوجوان بت‏شكن‏


روزی‌ كه ابراهيم در انتظارش بود، فرا رسيد، ابراهيم با تبر به ‏سوی‌ بتخانه رفت. او تصميم گرفته بود كه تمام بتها را قطعه قطعه كند.
ابراهيم به خوبی‌ می‌‏دانست كه تصميم خطرناكی‌ گرفته است؛ می‌‏دانست كه اگر او را در حال شكستن بت ها ببينند يا صدای‌ شكستن بت ها را بشنوند، بي درنگ به او هجوم‏ می‌‏آورند و نابودش می‌‏سازند. ولی‌ ابراهيم، نوجوان وقت‏ شناس و فهميده ‏ای‌ بود؛ می‌‏دانست چه موقعی‌ را برای‌ شكستن بتها انتخاب كند.
آن روز ، همه مردم شهر برای‌ برگزاری‌ مراسم عيد، به صحرا رفته بودند، می‌‏خواستند ابراهيم را هم به صحرا ببرند، ولی‌ او با آنها نرفت، گفت: ناراحتم، دوست‏ دارم در شهر بمانم. وقتی‌ همه مردم به صحرا رفتند، ابراهيم هم با يك تبر تيز به‏ سوی‌‏ بتكده رفت، آرام وارد بتخانه شد، در آنجا هيچ كس نبود؛ بت ها و مجسّمه‏ های‌ كوچك و بزرگ، با شكل های‌ گوناگون، در بتخانه قرار گرفته بودند. مردم نادان هم جلوی‌ آنها، غذا گذاشته بودند، می‌‏خواستند غذاها نظر كرده و با بركت شوند، تا هنگام بازگشت از صحرا، غذاهای‌ نظر كرده را بخورند تا بيمار نشوند.
حضرت ابراهيم نگاهی‌ به بت ها كرد و به حال مردم نادال بابل، افسوس خورد؛ با خود گفت: اين مردم چقدر نادانند! از سنگ و چوب بت می‌‏تراشند، سپس آنچه را خود تراشيده ‏اند، می‌‏پرستند! و بعد، روبه بت ها كرد و گفت: پس چرا غذا خورديد؟! چرا حرف نمی‌‏زنيد؟! اين جمله ‏ها را گفت و با دست های‌ نيرومند، تبر را برداشت و به‏ سوی‌‏ بت ها رفت...
به سرعت، بت ها را می‌‏شكست و بر زمين می‌‏ريخت.
فقط بت بزرگ را سالم گذاشت و تبر را بردوش آن نهاد و از بتكده بيرون رفت.
نزديك غروب، مردم از صحرا بازگشتند و به بتخانه رفتند .....
ابتدا وحشت‏ زده، مات و مبهوت ايستادند و به بت ها نگاه كردند، بعداً بی‌‏اختيار فرياد كشيدند، ناله كردند و اشك ريختند......از يكديگر می‌‏پرسيدند: چه كسی‌ بت ها را شكسته است؟! چه كسی‌ اين گناه بزرگ را انجام داده است؟ بت ها غضب خواهند كرد، روزگارمان سياه خواهد شد.
رئيس بتخانه گزارش حادثق را به عرض نمرود رسانيد؛ نمرود خشمگين شد.
دستور داد كه: تحقيق كنند و مجرم را دستگير نمايند.
مأمورين پس از بررسی‌ و تحقيق، گزارش دادند: نوجوانی‌ كه ابراهيم نام دارد، از مدّت ها پيش، به بت ها بی‌‏احترامی‌ و جسارت می‌‏كرده است، ممكن است كه او گناهكار باشد.
نمرود فرمان داد كه:او را دستگير كنند.
ابراهيم را دستگير كردند و به دادگاه نمرود بردند....

                                                                                                 * * *
حضرت ابراهيم عليه السّلام در دادگاه نمرود
.....دادگاه تشكيل شد، رئيس دادگاه و اعضای‌ ديگر، در جاهای‌ مخصوص‏ نشستند. ابراهيم را به دادگاه آوردند.
رئيس دادگاه برخاست و گفت:همه ميدانيم كه: روز عيد همه بت های‌ بتخانه‏ بزرگ، شكسته شده‏اند؛
آنگاه روبه ابراهيم كرد و گفت: ای‌ ابراهيم! تو در اين‏باره چه اطّلاعاتی‌ داری‌؟
ابراهيم نگاه تندی‌ به رئيس دادگاه كرد و گفت: چرا از من سؤال می‌‏كنی‌؟
رئيس دادگاه گفت: پس از چه كسی‌ بپرسم؟
ابراهيم با خونسردی‌ جواب داد: از بتها بپرسيد!
رئيس دادگاه با تعجّب گفت: از بت ها بپرسم؟! عجب جوان نادانی‌ هستی‌!
به تو می‌‏گويم بت ها را شكسته ‏اند، از بتهای‌ شكسته بپرسم؟! بت های‌ شكسته كه‏ جواب نمی‌‏دهند.
 
ابراهيم سخن رئيس دادگاه را شنيد، اندكی‌ فكر كرد، سپس گفت: ببينيد بت ها را با چه چيزی‌ شكسته ‏اند.
رئيس دادگاه خشمگين شد، برخاست و باپرخاش گفت: بت ها را با تبر شكسته ‏اند، ولی‌ چه فايده ما می‌‏خواهيم بفهميم كه: چه كسی‌ بت ها را، با تبر شكسته است؟
ابراهيم-با آرامش و خونسردی‌ كامل -در پاسخ گفت: می‌‏خواهيد بفهميد چه‏ كسی‌ بت ها را با تبر شكسته است؟ ببينيد تبر دست كيست، ببينيد تبر بردوش كيست.
رئيس دادگاه گفت: تبر روی‌ دوش بت بزرگ است.....
ابراهيم سخنش را قطع كرد و گفت: پس هر چه زودتر بت بزرگ را برای‌‏ بازپرسی‌ به دادگاه بياوريد.بت بزرگ كه شكسته نشده است!
رئيس دادگاه كه كاملاًعصبانی‌ شده بود گفت: ای‌ ابراهيم! چه حرفهايی‌‏ می‌‏زنی‌؟! عجب جوان نادانی‌ هستی‌! بت كه حرف نمی‌‏زند! بت كه چيزی‌ نمی‌‏شنود! از سنگ كه نمی‌‏شود بازپرسی‌ كرد.
حضرت ابراهيم-كه منتظر همين سخنان بود-گفت:اعتراف كرديد كه:بتها حرف نمی‌‏زنند ، چيزی‌ نمی‌‏شنوند ، پس چرا اين بتها نادان و ناتوان را می‌‏پرستيد؟
رئيس دادگاه -كه برای‌ اين پرسش حضرت ابراهيم پاسخی‌ نداشت- اندكی‌‏ صبر كرد و گفت: حالا وقت اين صحبت ها نيست، در هر صورت بت ها شكسته شده ‏اند و ما ترا گناهكار می‌‏دانيم؛ چون تو قبلاً هم به بت ها جسارت می‌‏كرده ‏ای‌؛ محكوميّت تو برای‌‏ دادگاه ثابت است، آماده مجازات باش‏
حضرت ابراهيم نگاه پرمعنايی‌ به رئيس دادگاه كرد و گفت:
شما برای‌ محكوميّت من، دليلی‌ نداريد من هم، از مجازات شما ترسی‌ ندارم.
خدای‌ توانا، نگهدار من است. به نظر من، هر كس بتها را شكسته خير خواه شما بوده و كار خوبی‌ كرده است. او می‌‏خواسته به شما بفهماند كه بت ها لياقت پرستش ندارند. من‏ هم آشكارا می‌‏گويم كه بت‏ پرست نيستم و به بت عقيده نداشته و ندارم و بت‏ پرستی‌ را كار درستی‌ نمی‌‏دانم. من خدای‌ يگانه را می‌‏پرستم؛ خدای‌ يگانه و مهربانی‌ كه زمين و آسمان‏ و همه جهان و جهانيان را آفريده و اداره می‌‏كند و همه كارها به دست اوست.جز خدای‌‏ كسی‌ سزاوار پرستش نيست؛من فرمان او را می‌‏پذيريم و فقط او را می‌‏پرستم.
سخنان حضرت ابراهيم در برخی‌ از شنوندگان تأثير كرد؛ آنها می‌‏گفتند: حقّ با ابراهيم است، ما در اشتباه و گمراهی‌ بوده ‏ايم....
به اين ترتيب حضرت ابراهيم در يك مجلس عمومی‌ با مردم صحبت كرد و گروهی‌ را راهنمايی‌ فرمود.
رئيس دادگاه -با اينكه درباره محكوميّت حضرت ابراهيم، دليلی‌ نداشت- او را محكوم اعلام كرد و در پرونده حضرت ابراهيم نوشت:
«ابراهيم به بت های‌ ما جسارت‏ كرده است و بت ها را شكسته‏ است. به جرم شكستن بت ها، او را در آتش می‌‏افكنيم و می‌‏سوزانيم تا خاكستر شود و ديگر از او و دست های‌‏ بت‏ شكن او، اثر باقی‌‏ نماند.....»
حكم را نوشتند و امضا كردند و برای‌ اجرا به كاهن بزرگ شهر سپردند.

ابراهيم عليه السّلام در كنار آتش‏
كاهن بزرگ شهر بابل، حكم دادگاه نمرود را قرائت می‌‏كرد، می‌‏گفت: ابراهيم‏ به بت های‌ ما جسارت كرده است، بت ها را شكسته است. اكنون به جرم شكستن بت ها او را در آتش می‌‏افكنيم و می‌‏سوزانيم. 
آنگاه رو به ابراهيم كرد و گفت: تا چند لحظه ديگر به جرم شكستن بت ها، ترا در آتش می‌‏افكنيم، در اين لحظه‏ های‌ آخر، اگر وصيّت و سفارشی‌ داری‌ بگو.
حضرت ابراهيم -با آن چهره نورانی‌، با آرامش كامل- با صدای‌ بلند فرمود: «ای‌ مردم! وصيّت و سفارش من اين است كه: به خدای‌ يگانه ايمان آوريد و از بت‏ پرستی‌ دست برداريد؛ زورمندان و ستمگران را اطاعت مكنيد، فقط خدا را بپرستيد و فرمان او را بپذيريد....»
 
كاهن بزرگ سخن حضرت ابراهيم را قطع كرد و با خشم فراوان فرياد كشيد و گفت: ای‌ ابراهيم! تو هنوز، از اين حرف ها دست برنداشته‏ ای‌؟! هم اكنون خواهی‌‏ سوخت! سپس فرمان داد كه ابراهيم را در آتش بيفكنند!
ابراهيم را به‏سوی‌ آتش پرتاب كردند.
مردم نادان فرياد كشيدند: زنده‏ باد بت، زنده ‏باد بت‏ پرستی، مرگ بر ابراهيم‏ بت‏ شكن!
ابراهيم با دلی‌ سرشار از ايمان و اعتماد به خدا، در وسط زمين و آسمان، دعا می‌‏كرد و می‌‏گفت:
«ای‌ خدای‌ يگانه من! ای‌ پروردگار مهربان من! ای‌ پناه و سروَر من! ای‌ كه‏ فرزندی‌ نزاده ‏ای‌ و زاده هم نشده ‏ای‌! ای‌ خدای‌ بيمانند! برای‌ پيروزی‌ از تو ياری‌ می‌‏خواهم.»
ابراهيم به اين ترتيب به آتش افكنده شد و كاهن بزرگ به مردم گفت: ای‌ مردم‏ شهر بابل! ديديد كه چگونه ابراهيم را سوزانديم؟! همه بدانند كه بت ها محترم هستند، همه مردم‏ بايد بت ها را بپرستند و از فرمان نمرود اطاعت كنند. اكنون به اراده نمرود، شعله‏ های‌ بلند آتشِ ‏سوزان، ابراهيم را خاكستر می‌‏گرداند.
ولی‌ او نمی‌‏دانست كه خدای‌ يگانه، ابراهيم را ياری‌ كرده است و آتش نمرود - به فرمان خدا- بر ابراهيم سرد و سلامت شده است....
مدّتی‌ گذشت، مردم با شگفتی‌ فراوان به گوشه ‏ای‌ اشاره كردند و گفتند: ابراهيم در آتش راه می‌‏رود! ابراهيم نسوخته است! ابراهيم زنده است!....
كاهن بزرگ، از شدّت ناراحتی‌ به اين طرف و آن طرف می‌‏دويد و فرياد می‌‏كشيد، نمرود هم از خشم و تعجّب، فرياد می‌‏كشيد و پا به زمين می‌‏كوبيد.
حضرت ابراهيم هم با دلی‌ سرشار از ايمان به خدا، آرام آرام روی‌ هيزم های‌‏ نيم سوخته و شعله ‏های‌ كوتاه آتش پا می‌‏گذاشت و بيرون می‌‏آمد....
مردم با تعجّب و وحشت به سوی‌ او دويدند و با دقّت به او نگاه كردند. حضرت‏ ابراهيم، مدّتی‌ خاموش ايستاد، سپس با دست به آنان اشاره كرد و فرمود: «قدرت خدای‌ يگانه را ديديد؟ اراده پروردگار توانا را مشاهده كرديد؟ اكنون‏ بدانيد كه: هيچ كس نمی‌‏تواند با قدرت خدا مبارزه كند و هيچ اراده ‏ای‌، جز اراده پروردگار يگانه، پيروز نيست. از پرستش بت های‌ نادان و ناتوان دست‏ برداريد، بت نپرستيد و تنها خدای‌ يگانه را بپرستيد.»

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در نبوت
پنج شنبه, 19 دی 1398 ساعت 07:42

گام چهارم

حضرت موسی‌ عليه السّلام پيامبر خدا


در زمان های‌ بسيار قديم، زمامدار ستمگری‌، در كشور مصر حكومت‏ می‌‏كرد، به او«فرعون»می‌‏گفتند، فرعون مرد خودخواه و مغروری‌ بود.
به دروغ، به مردم می‌‏گفت: من بزرگترين پروردگارِ شما هستم، زندگی‌ و مرگ شما، در دست من است؛ كشور بزرگ مصر و اين نهرهای‌ جاری‌، همه، مال من است. شما بايد بدونِ فكر و بدونِ چون و چرا، از فرمانِ من اطاعت‏ كنيد.
مردم نادان مصر هم، ذليل او بودند، فرمان هايش را بدون چون و چرا می‌‏پذيرفتند و در مقابلش به خاك می‌‏افتادند.
فقط فرزندان يعقوب -كه در مصر زندگی‌ می‌‏كردند و خداپرست‏ بودند- در مقابل فرعون به خاك نمی‌‏افتادند. به همين جهت، فرعون‏ آنان را به كارهای‌ سخت وادار می‌‏كرد.فرزندان يعقوب مجبور بودند بدون‏ مزد ، برای‌ فرعون و فرعونيان، كشاورزی‌ كنند، كار كنند، كاخ های‌ زيبا بسازند. ولی‌ با اين همه زحمت و كار، فرعون به آنها رحم نمی‌‏كرد: دست و پايشان را می‌‏بريد و آنان را به دار می‌‏زد.
در چنين هنگامی‌، خدا حضرت موسی‌ را به پيغمبری‌ برگزيد.
خدا با موسی‌ سخن می‌‏گفت و موسی‌ با تمام وجودش، سخنان خدا را می‌‏شنيد: «ای‌ موسی‌! من ترا از ميان مردم، برای‌ رساندن پيام خود، برگزيدم، به سخنان من گوش كن؛ من پروردگار تو هستم، جز من خدايی‌‏ نيست، نماز بگزار و مرا در نماز خود ياد كن....»
بعد، پروردگار جهان از موسی‌ پرسيد: «اين چيست كه در دست‏ داری‌؟» موسی‌ در جواب گفت: چوب دستی‌ من است، برآن تكيه می‌‏كنم‏ و گوسفندانم را با آن ميرانم و بهره‏ های‌ ديگری‌ هم، از آن می‌‏برم.
 
خدا فرمان داد كه:«آن را از دست خود، بينداز!»
موسی‌ عصای‌ خود را به زمين انداخت، با كمال تعجّب ديد كه: عصا مار خشمگينی‌ شد، دهان باز كرد و پيش رفت....موسی‌ ترسيد.
فرمان رسيد كه: «آنرا بگير، نترس، به صورت اوّلش برمی‌‏گردانيم، دوباره عصا خواهد شد.»
موسی‌ ترسان و لرزان، دستش را پيش برد، آنرا گرفت، دوباره عصا شد.
خدا فرمان داد كه: «دستت را در گريبانت فروكن!»
موسی‌ دستش را در گريبانش فروبرد. وقتی‌ بيرون آورد، دستش چون‏ ستاره زيبايی‌ می‌‏درخشيد.
از سوی‌ پروردگار فرمان رسيد كه: «ای‌ موسی‌! با اين دو گواه، با اين‏ دو نشان، به‏ سوی‌ فرعون برو! او را دعوت كن، چون خيلی‌ مغرور و سركش‏ شده است. ابتدا او را با نرمی‌ و ملايمت، دعوت كن. شايد پند گيرد يا از عذاب ما بترسد. اگر گواه و معجزه ‏ای‌ خواست، عصايت را بينداز و دستت را نشان بده.

حضرت موسی‌ عليه السّلام در كاخ فرعون‏
فرعون و بزرگان مصر، در كاخ نشسته بودند كه حضرت موسی‌ وارد شد. فرعون موسی‌ را، از قَبل می‌‏شناخت، اندكی‌ به او نگاه كرد، سپس‏ پرسيد: تو! موسی‌ هستی‌؟
حضرت موسی‌ فرمود: بلی‌! من، «موسی‌» هستم و اكنون از جانب‏ خدا آمده ‏ام تا شما را هدايت كنم. من، پيامبر خدا هستم. من، رسول‏ خدايم؛به خدا ايمان آوريد و از خوادخواهی‌ و سركشی‌ دست برداريد، فرمان هاىِ خدا را اطاعت كنيد تا سعادتمند گرديد، خدا به من فرمان داد كه: بنی‌ اسرائيل را از ذلّت و بَردگی‌ نجات دهم.
 
فرعون با خشم و تكبّر گفت: ای‌ موسی‌! مگر خدای‌ تو كيست؟!
حضرت موسی‌ فرمود: خداىِ من، كسی‌ است كه زمين و آسمان را آفريده، شما و پدرانتان را آفريده، همه موجودات را آفريده است. روزی‌ بخش‏ و هدايتگر همه، اوست.
فرعون كه حرف های‌ موسی‌ را خوب می‌‏فهميد، خود را به نادانی‌ زد و به جای‌ اينكه به موسی‌ پاسخ دهد به مردمی‌ كه در كاخش بودند روكرد و گفت: «مگر كشور بزرگ مصر، مال من نيست؟ مگر من، پروردگار شما نيستم؟ مگر مرگ و زندگی‌ شما، در دست من نيست؟ مگر من، روزی‌ - بخش شما، نيستم؟ جز خودم، پروردگاری‌ برای‌ شما نمی‌‏شناسم؛ اصلاً چه احتياجی‌ به خدای‌ موسی‌ داريد؟!»
حضرت موسی‌ با آرامش و مهربانی‌ فرمود: «ای‌ مردم! شما بعد از دنيا، به جهان آخرت خواهيد رفت. آنجا زندگىِ ديگری‌ داريد. بايد كاری‌‏ كنيد كه در جهان آخرت نيز، سعادتمند باشيد. غير از خدا، كسی‌ از جهانِ‏ آخرت و اسباب سعادت و بدبختی‌ آن جهان و اين جهان، اطّلاع ندارد.
آفريننده اين جهان و آن چهان خداست؛ من از جانب او آمده ‏ام و پيام ‏آور اويم. من رسول خدا هستم، آمده‏ ام تا بهترين دستور زندگی‌ را در اختيار شما قرار دهم ، تا شما در دنيا و آخرت خوب زندگی‌ كنيد و سعادتمند گرديد.»
فرعون، با بی‌‏اعتنايی‌ و تكبّر گفت: آيا برپيامبری‌ خود، شاهدی‌‏ داری‌؟ آيا برای‌ رسالت خود، گواهی‌ داری‌؟ معجزه ‏ای‌ داری‌؟
موسی‌ فرمود:آری‌ ، و آن وقت، چوبدستی‌ خود را در مقابل فرعون‏ برزمين انداخت.
فرعون و فرعونيان، ناگهان در مقابل خود، مار خشمگينی‌ را ديدند كه به سويشان می‌‏شتافت.....
به التماس افتادند.
موسی‌ خَم شد، آن مار خشمگين را گرفت، دوباره عصا شد.
از موسی‌ مهلت خواستند.... آخرين تصميم‏
حضرت موسی‌، بعد از كوشش های‌ بسيار، از ايمان آوردنِ فرعون و فرعونيان نااميد شد و آخرين تصميم را -به فرمان خدا- گرفت: تصميم‏ گرفت هر طور شده بنی‌ اسرائيل را از چنگال ظلم و ستم فرعون و فرعونيان‏ نجات دهد. به اين منظور به بنی‌ اسرائيل دستور داد كه مخفيانه اموال خود را جمع كنند و آماده فرار شوند.
بنی‌ اسرائيل، با حضرت موسی‌، در يك شب تاريك، از مصر فرار كردند.
بامدادان، خبر به فرعون رسيد. خشمگين شد، سپاه بزرگی‌ فراهم نمود و بنی‌ اسرائيل را دنبال كرد تا آنها را دستگير كند و همه را بكشد و نابود سازد.
بنی‌ اسرائيل هم به فرمان حضرت موسی‌، راهی‌ را انتخاب كرده بودند و به سرعت پيش می‌‏رفتند. آنقدر رفتند تا به دريا رسيدند. راه را بسته ديدند: دريا در پيش بود و لشگريان فرعون در پشتِ‏سر.
ناراحت شدند و به حضرت موسی‌ اعتراض كردند و گفتند:
«چرا ما را به اين روز انداختی‌؟
چرا ما را از مصر، خارج ساختی‌؟
هم اكنون لشگريان فرعون‏ می‌‏رسند و ما را نابود می‌‏سازند!
حضرت موسی‌ كه به درستىِ فرمانِ خدا ايمان داشت فرمود: 

هرگز....!هرگز نابود نمی‌‏شويم،خدا با ماست،ما را راهنمايی‌ می‌‏كندو نجات می‌‏دهد.
لشگريان فرعون، خيلی‌ نزديك شده بودند كه خدا به موسی‌ «وَحی‌» فرمود كه:
«ای‌ موسی‌! عصايت را به دريا بزن.»
حضرت موسی‌ -به فرمان خدا- عصايش را بالا برد و فرود آورد و به دريا زد. به خواست خدا، آب شكافته شد و كفِ دريا نمايان گشت.
بنی‌ اسرائيل شادمان وارد دريا شدند.
اندكی‌ بعد، فرعون و لشگريانش رسيدند.
با شگفتی‌ فراوان، فرزندان يعقوب را ديدند كه در كف دريا، راه‏ می‌‏روند. كمی‌ در كنار دريا ايستادند و اين منظره عجيب را نگاه كردند.
سپس آنها هم وارد شدند.
وقتی‌ آخرين فرد آنان از دريا خارج شد، همه سپاهيان فرعون داخل‏ دريا شده بودند؛ آبها از دو طرف، با صدای‌ ترسناكی‌ روی‌ هم ريخت و فرعون و همه پيروانش در دريا هلاك شدند. و دريا به فرمان پروردگار به همه سركشي ها و ستم هايشان پايان داد.
آنان به سوی‌ پروردگار خويش بازگشتند تا در جهان آخرت، سزای‌‏ ظلم های‌ و ستم های‌ خود را بينند و به سبب اعمالِ زشتِ خويش، عذاب‏ شوند.
 
اينست عاقبت ستمگران‏!
 
حضرت موسی‌ و همه پيغمبران راستين، از جانب خدا آمده ‏اند، تا مردم را به خدای‌ يگانه دعوت كنند و از جهان آخرت آگاه سازند. پيامبران‏ برای‌ آزادی‌ مردم و برقراری‌ عدل، كوشش می‌‏كردند و با ظلم و ستم مبارزه‏ می‌‏نمودند.

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در نبوت
پنج شنبه, 19 دی 1398 ساعت 07:40

گام پنجم

حضرت محمّد صلی الله علیه و آله، در كاروان قريش‏


محمّد كودكی‌ هشت ساله بود، كه پدر بزرگش«عبد المطّلب» از دنيا رفت. عبد المطّلب هنگام مرگ، به فرزندش«ابو طالب»سفارش‏ كرد كه: از محمّد نگهداری‌ و حمايت كند، به او گفت: «محمّد كودك‏ يتيمی‌ است كه از نعمت پدر و مادر، محروم شده، او را به تو می‌‏سپارم‏ تا به خوبی‌ از او حمايت و نگهداری‌ كنی‌، او آينده درخشانی‌ دارد و به مقام بزرگی‌، خواهد رسيد.»
حضرت ابو طالب، سفارش پدر را پذيرفت. و سرپرستی‌ محمّد را برعهده‏ گرفت، و مانند يك پدر مهربان، از او نگهداری‌ كرد.
حضرت محمد، تقريباً دوازده ساله بود كه همراه عمويش ابو طالب، با كاروان تجارتی‌ قريش، به شهر شام سفر كرد. اين سفر برای‌ كودك‏ دوازده ساله‏ ای‌ مانند محمّد، سخت و دشوار بود. ولی‌ تماشای‌ منظره‏ های‌‏ طبيعی‌، كوه ها و دشت ها، از خستگی‌ و سختی‌ راه می‌‏كاست. ديدن‏ بيابانهای‌ وسيع، پستي ها و بلندي ها، شهرها و دهكده‏ ها، برای‌ محمّد لذّت‏بخش بود.
كاروان به نزديك شهر«بُصری‌»رسيد.
در آنجا عبادتگاهی‌ بود كه از زمان های‌ قديم بنا شده بود، و هميشه‏ يكی‌ از دانشمندان مسيحی‌ در آن عبادتگاه به عبادت مشغول بود. و در انتظار ديدنِ «آخرين پيغمبر خدا» بسر می‌‏برد. چون كه حضرت عيسی‌ و پيامبران گذشته، از آمدن «آخرين پيغمبر خدا» و نشانه‏ های‌ مخصوصش‏ خبر داده بودند.
به آن عبادتگاه «دير» می‌‏گفتند. در آن زمان «بُحَيرا» در آن «دير» زندگی‌ می‌‏كرد و به عبادت مشغول بود.
 
هنگامی‌ كه كاروان قريش از دور نمايان گشت، بحيرا از دير بيرون‏ آمد و چيزهای‌ شگفت‏ آوری‌ را مشاهده كرد. كاروان برای‌ استراحت‏ نزديك «دير» بار انداخت. كاروانيان اينجا و آنجا آتش روشن كردند و به تهيّه غذا مشغول شدند. بحيرا با دقّت فراوان، به افراد كاروان نگاه‏ می‌‏كرد دوباره چيزهای‌ شگفت ‏آوری‌، توجّه او را كاملاً جلب كرد.
برخلاف هميشه كه به كاروان اعتنا نداشت، اين مرتبه كاروانيان را به مهمانی‌ دعوت كرد....
وقتی‌ كاروانيان وارد دير می‌‏شدند، بحيرا به آنان خوش‏ آمد می‌‏گفت‏ و بادقّت، در چهره مهمانان می‌‏نگريست، گويا گمشده ‏ای‌ را جستجو می‌‏كرد.
ناگهان با صدای‌ بلند گفت: پسرجان! جلوتر بيا تا ترا بهتر ببينم، مثل اينكه «اوست»، جلوتر بيا!
پسرك خردسالی‌، توجّهش را جلب كرده بود، او را نگه داشت، خم شد، دست روی‌ شانه‏ هايش گذاشت و مدّتی‌ از نزديك به چهره او نگريست.
نامش را پرسيد، گفتند:محمّد....
مدّتی‌ خاموش ايستاد و خيره خيره به «محمّد» نگاه كرد، سپس‏ با احترام در مقابل محمّد نشست، دستش را گرفت و سؤالاتی‌ كرد. خوب‏ تحقيق و كنجكاوی‌ نمود با عمويش ابوطالب هم صحبت كرد و از ديگران‏ هم، چيزهايی‌ پرسيد.
گمشده‏اش را پيدا كرده بود، خيلی‌ خوشحال به نظر می‌‏رسيد.
به ابوطالب روكرد و گفت:
«اين كودك، آينده درخشانی‌ دارد و به مقام بزرگی‌ خواهد رسيد. اين‏ كودك همان پيغمبری‌ است كه‏ پيامبران گذشته، آمدنش را مژده‏ داده‏ اند، من در كتابهای‌ دينی‌‏ نشانه ‏هايش را خوانده ‏ام. او آخرين‏ پيغمبر خداست، بزودی‌ به پيغمبری‌‏ مبعوث می‌‏شود و دينش در جهان‏ منتشر می‌‏گردد.
قدر اين كودك را بدان و در حفظ و نگهداريش كوشش كن.»
كاروانيان بعد از استراحت بارها را بستند و حركت كردند. بحيرا بيرون دير ايستاده بود و به محمّد نگاه می‌‏كرد و اشك می‌‏ريخت. ساعتی‌‏ گذشت، كاروان ناپديد شد؛ او هم به اطاق خود بازگشت و تنها نشست‏ و به فكر فرو رفت.
 
پيمانِ«حمايت از ستمديدگان»


هنگامی‌ كه بزرگان مكّه، در مسجد الحرام جمع بودند ، مردی‌ به مسجد
آمد و فرياد زد:
«ای‌ مردم! ای‌ جوانان!ای‌ بزرگ مردان!»
همه ساكت شدند تا سخن مرد غريب و ناشناس را بهتر بشنوند.
او می‌‏گفت: ای‌ مردم مكّه! آيا جوانمرد رشيدی‌ در ميان شما نيست؟
چرا هيچ كس به فرياد من نمی‌‏رسد؟!
چرا كسی‌ به من كمك نمی‌‏كند؟!
من از راه دور، اجناسی‌ را به شهر شما آوردم تا بفروشم‏ و با پول آن ، آذوقه و وسايل زندگی‌ برای‌ خانواده‏ام‏ تهيّه كنم. فرزندانم در انتظارند تا برايشان لباس و غذا ببرم.
ديروز يكی‌ از اشراف‏زادگان شما، اجناس مرا خريد، آنها را به منزلش بردم و تحويل دادم. وقتی‌ پول اجناس‏ را خواستم، به من گفت:ساكت! حرف نزن!
من از بزرگان اين شهر هستم، اگر می‌‏خواهی‌ در اين‏ شهر، رفت و آمد كنی‌ و در امان باشی‌، بايد از من پول‏ نگيری‌. وقتی‌ اصرار كردم به من دشنام داد و مرا كتك‏ زد.
آيا سزاوار است كه زورمندان، حقّ ضعيفان را پايمال‏ كنند؟ آيا سزاوار است كه يك مرد زورگو، حاصل‏ زحمتهای‌ مرا بگيرد و فرزندان مرا گرسنه بگذارد؟
چرا، هيچ كس به فرياد من نمی‌‏رسد؟

 

برگرفته از کتاب آموزش دین آقای ابراهیم امینی

منتشرشده در نبوت

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا بنت رسول الله ، السلام علیک يَا بِنْتَ مَنْ حَمَلَ الزَّكَاةَ فِي طَرَفِ رِدَائِهِ وَ بَذَلَهَا عَلَى الْفُقَرَاءِ ... سلام بر تو ای دختر رسول خدا ، سلام بر تو ای دختر آن‌کسی که زکات را در دامن عبای خود برای فقرا می‌برد!

مراسم عزاداری شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (فاطمیه اول ) چهار شنبه شب 98/10/18 در منزل جناب آقای سید علی واعظ پور برگزار گردید . این مراسم با قرائت آیاتی از قرآن کریم آغاز شد و در بخش بعدی به ایراد سخنرانی پرداخته شد و پس از آن حدیث شریف کساء قرائت گردید.

 

 

منتشرشده در اخبار

بسم الله الرحمن الرحیم

...وَ أَحْسِنُوا تِلَاوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَصِ‏...و قرآن را نيكو تلاوت كنيد كه سود بخش‏ترين داستان‏هاست...امیر المؤمنین علیه السلام

با استعانت الهی کلاس قرائت قرآن برادران چهارشنبه 98/10/18 در مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت فدک سبز طوس برگزار گردید. در این جلسه در ضمن قرائت صفحه سوم جزء 30 نکات و مطالب در سه بخش روخوانی و روانخوانی ،تجوید و صوت و لحن مرور شد.

 

منتشرشده در اخبار

تقویم

« ژانویه 2020 »
دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنچ‌شنبه جمعه شنبه یک‌شنبه
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

طرح و برنامه

معارف

مسابقات

آرشیو